دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۱ ۳۴ بازديد
ساعت دو شب است كه با چشم بي رمق
چيزي نشسته ام بنويسم بر اين ورق
چيزي كه سالهاست تو آنرا نگفته اي
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق
هر وقت حرف مي زدي و سرخ مي شدي...
هر وقت مي نشستي به پيشاني ات عرق...
من با زبان شاعري حرف مي زنم
با اين رديف و قافيه هاي اَجَق وَجَق
اين بار از غزل كاش بشنوي
ديگر دلم به اين همه غم نيست مستحق
من رفتني شده، تو زبان باز كرده اي
آن هم فقط همين كه: برو در پناه حق!
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد