غزل شمارهٔ ۳۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۶

۳۴ بازديد


از خاطرات گمشده مي آيم تابوتي از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسم عزاداران غير از لباس تيره نمي پوشم

در سردسيري از من بيهوده وقتي كه پوچ و خسته و دلسردم
شبها شبيه خواب و خيال انگار تب مي كند تن تو در آغوشم

تكثير مي شوند و نمي ميرند سلولهاي خاطرات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صداي گرم تو در گوشم

هرچند زير اين همه خاكستر، آتش بگير و شعله بكش در من
حتي پس از گذشت هزاران سال روشن شو اي ستاره خاموشم

بعد از تو شايد عاقبت من نيز مانند خواجه حافظ شيراز است
من زنده ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمي كنند فراموشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد