غزل شمارهٔ ۲۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۶

۳۵ بازديد


كفش چرمي - چتر - فروردين - خيابان شلوغ
يك شب باراني غمگين خيابان شلوغ

مي رود تنهاي تنها، باز هم مي بينمش
باز هم رد مي شود از اين خيابان شلوغ

اشك و باران با هم از روي نگاهش مي چكند
او سرش را مي برد پايين ... خيابان شلوغ

عابران مانند باران در زمين گم مي شوند
او فقط مي ماند و چندين خيابان شلوغ

او فقط مي ماند و دنيايي از دلواپسي
با غمي بر شانه اش، سنگين... خيابان شلوغ

... ناودانها، چشمك خط دار ماشينهاي مست
خط كشي، باران آهنگين، خيابان شلوغ...

او نمي فهمد، نمي فهمد فقط رد مي شود
با همان انگيزه ي ديرين... خيابان شلوغ

كفش چرمي روبه روي كفش چرمي ايستاد

لحظه اي پهلوي من بنشين

خيابان خلوت است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد