غزل شمارهٔ ۲۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۵

۳۴ بازديد


دلي كه مي كشي از آن عذاب بي رحم است
قبول مي كنم او بي حساب بي رحم است

خودت از آن دم اول سوال كردي: هست
دلت چگونه؟ و دادم جواب: بي رحم است

تو تشنه سمت دلم آمدي؟ نمي داني
كه شاهزاده ي زيباي آب بي رحم است

و گونه هاي تو سرخند و سوخته گفتي
كه در ولايتتان آفتاب بي رحم است

تو كنج خانه نشستي كه اعتراض كني
به دختري كه در اين اعتصاب بي رحم است

من اين خداي تورا ديده ام، دعايت را
از او نخواه مستجاب، بي رحم است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد