بخش ۱۱۸ - معراج پيغمبر

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱۸ - معراج پيغمبر

۳۷ بازديد


شبي رخ تافته زين دير فاني
به خلوت در سراي ام هاني
رسيده جبرئيل از بيت معمور
براقي برق سير آورده از نور
نگارين پيكري چون صورت باغ
سرش بكر از لكام و رانش از داغ
نه ابر از ابر نيسان درفشان تر
نه باد از باد بستان خوش عنان‌تر
چو دريائي ز گوهر كرده زينش
نگشته وهم كس زورق نشينش
قوي پشت و گران نعل و سبك خيز
بديدن تيز بين و در شدن تيز
وشاق تنگ چشم هفت خرگاه
بد آن ختلي شده پيش شهنشاه
چو مرغي از مدينه بر پريده
به اقصي الغايت اقصي رسيده
نموده انبيا را قبله خويش
به تفضيل امانت رفته در پيش
چو كرده پيشوائي انبيا را
گرفته پيش راه كبريا را
برون رفته چو وهم تيزهوشان
ز خرگاه كبود سبز پوشان
ازين گردابه چون باد بهشتي
به ساحل گاه قطب آورده كشتي
فلك را قلب در عقرب دريده
اسد را دست بر جبهت كشيده
مجره كه كشان پيش براقش
درخت خوشه جوجو ز اشتياقش
كمان را استخوان بر گنج كرده
ترازو را سعادت سنج كرده
رحم بر مادران دهر بسته
ز حيض دختران نعش رسته
ز رفعت تاج داده مشتري را
ربوده ز آفتاب انگشتري را
به دفع نزليان آسمان گير
ز جعبه داده جوزا را يكي تير
چو يوسف شربتي دردلو خورده
چو يونس وقفه‌اي در حوت كرده
ثريا در ركابش مانده مدهوش
به سرهنگي حمايل بسته بر دوش
به زيرش نسر طاير پر فشانده
وزو چون نسر واقع باز مانده
ز رنگ‌آميزي ريحان آن باغ
نهاده چشم خود را مهر مازاغ
چو بيرون رفت از آن ميدان خضرا
ركاب افشاند از صحرا به صحرا
بدان پرندگي طاوس اخضر
فكند از سرعتش هم بال و هم پر
چو جبريل از ركابش باز پس گشت
عنان بر زد ز ميكائيل بگذشت
سرافيل آمد و بر پر نشاندش
به هودج خانه رفرف رساندش
ز رفرف بر رف طوبي علم زد
وز آنجا بر سر سدره قدم زد
جريده بر جريده نقش مي‌خواند
بيابان در بيابان رخش مي‌راند
چو بنوشت آسمان را فرش بر فرش
به استقبالش آمد تارك عرش
فرس بيرون جهان از كل كونين
علم زد بر سرير قاب قوسين
قدم برقع ز روي خويش برداشت
حجاب كاينات از پيش برداشت
جهت را جعد بر جبهت شكستند
مكان را نيز برقع باز بستند
محمد در مكان بي‌مكاني
پديد آمد نشان بي‌نشاني
كلام سرمدي بي‌نقل بشنيد
خداوند جهان را بي‌جهت ديد
به هر عضوي تنش رقصي در آورد
ز هر موئي دلش چشمي بر آورد
و زان ديدن كه حيرت حاصلش بود
دلش در چشم و چشمش در دلش بود
خطاب آمد كه‌اي مقصود درگاه
هر آن حاجت كه مقصود است در خواه
سراي فضل بود از بخل خالي
برات گنج رحمت خواست حالي
گنه كاران امت را دعا كرد
خدايش جمله حاجت‌ها روا كرد
چو پوشيد از كرامت خلعت خاص
بيامد باز پس با گنج اخلاص
گلي شد سرو قدري بود كامد
هلالي رفت و بدري بود كامد
خلايق را برات شادي آورد
ز دوزخ نامه آزادي آورد
ز ما بر جان چون او نازنيني
پياپي باد هر دم آفريني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد