بخش ۱۱۶ - در خواب ديدن خسرو پيغمبر اكرم را

۳۶ بازديد


چنين گفت آن سخن پرداز شبخيز
كزان آمد خلل در كار پرويز
كه از شبها شبي روشن چو مهتاب
جمال مصطفي را ديد در خواب
خرامان گشته بر تازي سمندي
مسلسل كرده گيسو چون كمندي
به چربي گفت با او كاي جوانمرد
ره اسلام گير از كفر برگرد
جوابش داد تا بي‌سر نگردم
ازين آيين كه دارم برنگردم
سوار تند از آنجا شد روانه
به تندي زد بر او يك تازيانه
ز خواب خوش چو خسرو اندر آمد
چو آتش دودي از مغزش بر آمد
سه ماه از ترسناكي بود بيمار
نخفتي هيچ شب ز اندوه و تيمار
يكي روز از خمار تلخ شد تيز
به خلوت گفت شيرين را كه برخيز
بيا تا در جواهر خانه و گنج
ببينيم آنچه از خاطر برد رنج
ز عطر و جوهر و ابريشمينه
بسنجيم آنچه باشد از خزينه
وزان بيمايگان را مايه بخشيم
روان را زين روش پيرايه بخشيم
سوي گنجينه رفتند آن دو همراي
نديدند از جواهر بر زمين جاي
خريطه بر خريطه بسته زنجير
ز خسرو تا به كيخسرو همي گير
چهل خانه كه او را گنج دان بود
يكي زان آشكارا ده نهان بود
به هر گنجينه‌اي يك يك رسيدند
متاعي را كه ظاهر بود ديدند
ديگرها را بنسخت راز جستند
ز گنجوران كليدش باز جستند
كليد و نسخه پيش آورد گنجور
زمين از بار گوهر گشت رنجور
چو شه گنجي كه پنهان بود ديدش
همان با قفل هر گنجي كليدش
كليدي در ميان ديد از زر ناب
چو شمعي روشن از بس رونق و تاب
ز مردم باز جست آن گنج را در
كه قفل آن كليدش نيست در بر
نشان دادند و چون آگاه شد شاه
زمين را داد كندن بر نشانگاه
چو خاريدند خاك از سنگ خارا
پديد آمد يكي طاق آشكارا
درو در بسته صندوقي ز مرمر
بر آن صندوق سنگين قفلي از زر
به فرمان شه آن در بر گشادند
درون قفل را بيرون نهادند
طلسمي يافتند از سيم ساده
برو يكپاره لوح از زر نهاده
بر آن لوح زر از سيم سرشته
زر اندر سيم تركيبي نوشته
طلب كردند پيري كان فرو خواند
شهنشه زان فرو خواندن فرو ماند
چو آن تركيب را كردند خارش
گزارنده چنين كردش گزارش
كه شاهي كاردشير بابكان بود
بچستي پيشواي چابكان بود
ز راز انجم و گردون خبر داشت
در احكام فلك نيكو نظر داشت
ز هفت اختر چنين آورد بيرون
كه در چندين قران از دور گردون
بدين پيكر پديد آيد نشاني
در اقليم عرب صاحب قراني
سخن گوي و دلير و خوب كردار
امين و راست عهد و راست گفتار
به معجز گوش مالد اختران را
بدين خاتم بود پيغمبران را
ز ملتها برآرد پادشائي
به شرع او رسد ملت خدائي
كسي را پادشاهي خويش باشد
كه حكم شرع او در پيش باشد
بدو بايد كه دانا بگرود زود
كه جنگ او زيان شد صلح او سود
چو شاهنشه در آن صورت نظر كرد
سياست در دل و جانش اثر كرد
به عينه گفت كاين شكل جهان‌تاب
سواري بود كان شب ديد در خواب
چنان در كالب جوشيد جانش
كه بيرون ريخت مغز از استخوانش
بپرسيد از بريدان جهانگرد
كه در گيتي كه ديدست اينچنين مرد
همه گفتند كاين تمثال منظور
كه دل را ديده بخشد ديده را نور
نماند جز بدان پيغمبر پاك
كزو در كعبه عنبر بوي شد خاك
محمد كايزد از خلقش گزيد است
زبانش قفل عالم را كليد است
برون شد شاه از آن گنجينه دلتنگ
از آن گوهر فتاده بر سرش سنگ
چو شيرين ديد شه را جوش در مغز
پريشان پيكرش زان پيكر نغز
به شه گفت اي به دانائي و رادي
طراز تاج و تخت كيقبادي
در اين پيكر كه پيش از ما نهفتند
سخن داني كه بيهوده نگفتند
به چندين سال پيش از ما بدين كار
رصد بستند و كردند اين نمودار
چنين پيغمبري صاحب ولايت
كزو پيشينه كردند اين ولايت
به خاصه حجتي دارد الهي
دهد بر دين او حجت گواهي
ره و رسمي چنين بازي نباشد
برو جاي سرافرازي نباشد
اگر بر دين او رغبت كند شاه
نماند خار و خاشاكش درين راه
ز باد افراه ايزد رسته گردد
به اقبال ابد پيوسته گردد
برو نام نكو خواهي بماند
همان در نسل او شاهي بماند
به شيرين گفت خسرو راست گوئي
بدين حجت اثر پيداست گوئي
ولي ز آنجا كه يزدان آفريد است
نياكان مرا ملت پديد است
ره و رسم نياكان چون گذارم
ز شاهان گذشته شرم دارم
دلم خواهد ولي بختم نسازد
نو آيين آنكه بخت او را نوازد
در آن دوران كه دولت رام او بود
ز مشرق تا به مغرب نام او بود
رسول ما به حجت‌هاي قاهر
نبوت در جهان مي‌كرد ظاهر
گهي مي‌كرد مه را خرقه‌سازي
گهي مه كرد با مه خرقه‌بازي
گهي با سنگ خارا راز مي‌گفت
گهي سنگش حكايت باز مي‌گفت
شكوهش كوه را بنياد مي‌كند
بروت خاك را چون باد مي‌كند
عطايش گنج را ناچيز مي‌كرد
نسيمش گنج بخشي نيز مي‌كرد
خلايق را ز دعوت جام مي‌داد
بهر كشور صلاي عام مي‌داد
بفرمود از عطا عطري سرشتن
بنام هر كسي حرزي نوشتن
حبش را تازه كرد از خط جمالي
عجم را بر كشيد از نقطه خالي
چو از نقش نجاشي باز پرداخت
به مهر نام خسرونامه‌اي ساخت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد