ملك دانسته بود از راي پر نور
كه غم پرداز شيرين است شاپور
به خدمت خواند و كردش خاص درگاه
ز تنهائي مگر تنگ آيد آن ماه
چو تنها ماند ماه سرو بالا
فشاند از نرگسان لولوي لالا
به تنگ آمد شبي از تنگ حالي
كه بود آن شب بر او مانند سالي
شبي تيره چو كوهي زاغ بر سر
گران جنبش چو زاغي كوه بر پر
شبي دم سرد چون دلهاي بيسوز
برات آورده از شبهاي بيروز
كشيده در عقابين سياهي
پر و منقار مرغ صبح گاهي
دهل زن را زده بر دستها مار
كواكب را شده در پايها خار
فتاده پاسبان را چوبك از دست
جرس جنبان خراب و پاسبان مست
سياست بر زمين دامن نهاده
زمانه تيغ را گردن نهاده
زناشوئي به هم خورشيد و مه را
رحم بسته به زادن صبح گه را
گرفته آسمان را شب در آغوش
شده خورشيد را مشرق فراموش
جنوبي طالعان را بيضه در آب
شمالي پيكران را ديده در خواب
زمين در سر كشيده چتر شاهي
فرو آسوده يكسر مرغ و ماهي
سواد شب كه برد از ديدها نور
بذاتالنعش را كرده ز هم دور
ز تاريكي جهان را بند بر پاي
فلك چون قطب حيران مانده بر جاي
جهان از آفرينش بيخبر بود
مگر كان شب جهان جاي دگر بود
سر افكنده فلك دريا صفت پيش
ز دامن در فشانده بر سر خويش
به در دزدي ستاره كرده تدبير
فرو افتاده ناگه در خم قير
بمانده در خم خاكستر آلود
از آتش خانه دوران پر دود
مجره بر فلك چون كاه بر راه
فلك در زير او چون آب در كاه
ثريا چون كفي جو بد به تقدير
كه گرداند به كف هندو زني پير
نه موبد را زبان زند خواني
نه مرغان رانشاط پر فشاني
بريده بال نسرين پرنده
چو واقع بود طاير پر فكنده
به هر گام از براي نور پاشي
ستاده زنگيي با دور باشي
چراغ بيوهزن را نور مرده
خروس پيرهزن را غول برده
شنيدم گر به شب ديوي زند راه
خروس خانه بردارد علي الله
چه شب بود آنكه با صد ديو چون قير
خروسي را نبود آواز تكبير
دل شيرين در آن شب خيره مانده
چراغش چون دل شب تيره مانده
ز بيماري دل شيرين چنان تنگ
كه ميكرد از ملالت با جهان جنگ
خوش است اين داستان در شان بيمار
كه شب باشد هلاك جان بيمار
بود بيماي شب جان سپاري
ز بيماري بتر بيمار داري
زبان بگشاد و ميگفت اي زمانه
شب است اين يا بلائي جاودانه
چه جاي شب؟ سيه ماري است گوئي
چو زنگي آدمي خواري است گوئي
از آن گريان شدم كين زنگي تار
چو زنگي خود نميخندد يكي بار
چه افتاد اي سپهر لاجوردي
كه امشب چون دگر شبها نگردي
مگر دود دل من راه بستت
نفير من خسك در پا شكستت
نه زين ظلمت همي يابم اماني
نه از نور سحر بينم نشاني
مرا بنگر چه غمگين داري اي شب
ندارم دين اگر دين داري اي شب
شبا امشب جوانمردي بياموز
مرا يا زود كش يا زود شو روز
چرا بر جاي ماندي چون سيه ميغ
بر آتش ميروي يا بر سر تيغ
دهل زن را گرفتم دست بستند
نه آخر پاي پروين را شكستند
من آن شمعم كه در شب زنده داري
همه شب ميكنم چون شمع زاري
چو شمع از بهر آن سوزم بر آتش
كه باشد شمع وقت سوختن خوش
گره بين بر سرم چرخ كهن را
به بايد خواند و خنديد اين سخن را
بخوان اي مرغ اگر داري زباني
بخند اي صبح اگر داري دهاني
اگر كافر نهاي اي مرغ شب گير
چرا بر ناوري آواز تكبير
و گر آتش نهاي صبح روشن
چرا نايي برون بيسنگ و آهن
در اين غم بد دل پروانه وارش
كه شمع صبح روشن كرد كارش
نكو ملكي است ملك صبحگاهي
در آن كشور بيابي هر چه خواهي
كسي كو بر حصار گنج ره يافت
گشايش در كليد صبح گه يافت
غرضها را حصار آنجا گشايند
كليد آنجاست كار آنجا گشايند
در آن ساعت كه باشد نشو جانها
گل تسبيح رويد بر زبانها
زبان هر كه او باشد برومند
شود گويا به تسبيح خداوند
اگر مرغ زبان تسبيح خوان است
چه تسبيح آرد آن كو بي زبانست
در آن حضرت كه آن تسبيح خوانند
زبان بيزبانان نيز دانند
چو شيرين كيمياي صبح دريافت
از آن سيماب كاري روي بر تافت
شكيبائيش مرغان را پر افشاند
خروس الصبر مفتاحالفرج خواند
شبستان را به روي خويشتن رفت
به زاري با خداي خويشتن گفت
خداوندا شبم را روز گردان
چو روزم بر جهان پيروز گردان
شبي دارم سياه از صبح نوميد
درين شب رو سپيدم كن چو خورشيد
غمي دارم هلاك شير مردان
برين غم چون نشاطم چير گردان
ندارم طاقت اين كوره تنگ
خلاصي ده مرا چون لعل ازين سنگ
توئي ياري رس فرياد هر كس
به فرياد من فرياد خوان رس
ندارم طاقت تيمار چندين
اغثني يا غياث المستغيثين
به آب ديده طفلان محروم
بسوز سينه پيران مظلوم
به بالين غريبان بر سر راه
به تسليم اسيران در بن چاه
به داور داور فرياد خواهان
به يارب يارب صاحب گناهان
بدان حجت كه دل را بنده دارد
بدان آيت كه جان را زنده دارد
به دامن پاكي دين پرورانت
به صاحب سري پيغمبرانت
به محتاجان در بر خلق بسته
به مجروحان خون بر خون نشسته
به دور افتادگان از خان و مانها
به واپس ماندگان از كاروانها
به وردي كز نوآموزي بر آيد
به آهي كز سر سوزي بر آيد
به ريحان نثار اشكريزان
به قرآن و چراغ صبح خيزان
به نوري كز خلايق در حجاب است
به انعامي كه بيرون از حساب است
به تصديقي كه دارد راهب دير
به توفيقي كه بخشد واهب خير
به مقبولان خلوت برگزيده
به معصومان آلايش نديده
به هر طاعت كه نزديكت صواب است
به هر دعوت كه پيشت مستجاب است
به آن آه پسين كز عرش پيشست
بدان نام مهين كز شرح بيشست
كه رحمي بر دل پر خونمآور
وزين غرقاب غم بيرونم آور
اگر هر موي من گردد زباني
شود هر يك ترا تسبيح خواني
هنوز از بيزباني خفته باشم
ز صد شكرت يكي ناگفته باشم
تو آن هستي كه با تو كيستي نيست
توئي هست آن دگر جز نيستي نيست
توئي در پرده وحدت نهاني
فلك را داده بر در قهرماني
خداونديت را انجام و آغاز
نداند اول و آخر كسي باز
به درگاه تو در اميد و در بيم
نشايد راه بردن جز به تسليم
فلك بر بستي و دوران گشادي
جهان و جان و روزي هر سه دادي
اگر روزي دهي ور جان ستاني
تو داني هر چه خواهي كن تو داني
به توفيق توام زين گونه بر پاي
برين توفيق توفيقي برافزاي
چو حكمي راند خواهي يا قضائي
به تسليم آفرين در من رضائي
اگر چه هر قضائي كان تو راني
مسلم شد به مرگ و زندگاني
من رنجور بيطاقت عيارم
مده رنجي كه من طاقت ندارم
ز من نايد به واجب هيچ كاري
گر از من نايد آيد از تو باري
به انعام خودم دلخوش كن اين بار
كه انعام تو بر من هست بسيار
ز تو چون پوشم اين راز نهاني
و گر پوشم تو خود پوشيده داني
چو خواهش كرد بسيار از دل پاك
چو آب چشم خود غلتيد بر خاك
فراخي دادش ايزد در دل تنگ
كليدش را بر آورد آهن از سنگ
جوان شد گلبن دولت ديگر بار
ز تلخي رست شيرين شكر بار
نيايش در دل خسرو اثر كرد
دلش را چون فلك زير و زبر كرد
جوابش داد سرو لاله رخسار
كه دايم باد دولت بر جهاندار
فلك بند كمر شمشير بادت
تن پيل و شكوه شير بادت
سري كز طوق تو جويد جدائي
مباد از بند بيدادش رهائي
به چشم نيك بينادت نكو خواه
مبادا چشم بد را سوي تو راه
مزن طعنه كه بر بالا زدي تخت
كنيزان ترا بالا بود رخت
علم گشتم به تو در مهرباني
علم بالاي سر بهتر تو داني
من آن گردم كه از راه تو آيد
اگر گرد تو بالا رفت شايد
تو هستي از سر صاحب كلاهي
نشسته بر سرير پادشاهي
من ار عشقت بر آورده فغاني
به بامي بر چو هندو پاسباني
جهانداران كه تركان عام دارند
به خدمت هندوئي بر بام دارند
من آن ترك سيه چشمم بر اين بام
كه هندوي سپيدت شد مرا نام
و گر بالاي مه باشد نشستم
شهنشه را كمينه زير دستم
دگر گفتي كه آنان كار جمندند
چنين بر روي مهمان در نبندند
نه مهماني توئي باز شكاري
طمع داري به كبك كوهساري
و گر مهماني اينك دادمت جاي
من اينك چون كنيزان پيش بر پاي
به صاحب ردي و صاحب قبولي
نشايد كرد مهمان را فضولي
حديث آنكه در بستم روا بود
كه سرمست آمدن پيشم خطا بود
چو من خلوت نشين باشم تو مخمور
ز تهمت راي مردم كي بود دور
ترا بايست پيري چند هشيار
گزين كردن فرستادن بدين كار
مرا بردن به مهد خسرو آيين
شبستان را به من كردن نو آيين
چو من شيرين سواري زيني ارزد
عروسي چون شكر كاويني ارزد
تو ميخواهي مگر كز راه دستان
به نقلانم خوري چون نقل مستان
به دست آري مرا چون غافلان مست
چو گل بوئي كني اندازي از دست
مكن پرده دري در مهد شاهان
ترا آن بس كه كردي در سپاهان
تو با شكر تواني كرد اين شور
نه با شيرين كه بر شكر كند زور
شكر ريز ترا شكر تمام است
كه شيرين شهد شد وين شهد خام است
دو لختي بود در يك لخت بستند
ز طاووس دو پر يك پر شكستند
دو دلبر داشتن از يكدلي نيست
دو دل بودن طريق عاقلي نيست
سزاوار عطارد شد دو پيكر
تو خورشيدي تو را يك برج بهتر
رها كن نام شيرين از لب خويش
كه شيريني دهانت را كند ريش
تو از عشق من و من بينيازي
به من بازي كني در عشقبازي
مزن شمشير بر شيرين مظلوم
ترا آن بس كه بردي نيزه در روم
چو سلطان شو كه با يك گوي سازد
نه چون هندو كه باده گوي بازد
زده گوئي بده سوئيست ناورد
ز يك گوئي به يك گوئي رسد مرد
مرا از روي تو يك قبله در پيش
ترا قبله هزار از روي من بيش
اگر زيبا رخي رفت از كنارت
ازو زيباتر اينك ده هزارت
ترا مشگوي مشگين پر غزالان
ميفكن سگ بر اين آهوي نالان
ز دور اندازي مشكوي شاهم
كه در زندان اين دير است چاهم
شوم در خانه غمناكي خويش
نگه دارم چو گوهر پاكي خويش
گل سر شوي ازين معني كه پاكست
بسر برميكنندش گرچه خاكست
بياسايد همه شب مرغ و ماهي
ثنياسايم من از جانم چه خواهي
منم چون مرغ در دامي گرفته
دري در بسته و بامي گرفته
چو طوطي ساخته با آهنين بند
به تنهائي چو عنقا گشته خرسند
تو در خرگاه و من در خانه تنگ
ترا روزي بهشت آمد مرا سنگ
چو من با زخم خو كردم درين خار
نه مرهم باد در عالم نه گلزار
دور روز عمر اگر داد است اگر دود
چنان كش بگذراني بگذرد زود
بلي چون رفت بايد زين گذرگاه
ز خارا به بريدن تا ز خرگاه
برين تن گو حمايل بر فلك بست
به سرهنگي حمايل چون كني دست
به گوري چون بري شير از كنارم
كه شيرينم نه آخر شير خوارم
نه آن طفلم كه از شيرين زباني
به خرمائي كليجم را ستاني
درين خرمن كه تو بر تو عتابست
به يك جو با منت سالي حسابست
چو زهره ارغنوني را كه سازم
بيازارم نخست آنگه نوازم
چو آتش گرچه آخر نور پاكم
به اول نوبت آخر دودناكم
نخست آتش دهد چرخ آنگهي آب
به حال تشنگان در بين و درياب
به فياضي كه بخشد با رطب خار
كه بيخارم نيابد كس رطبوار
رطب بياستخوان آبي ندارد
چو مه بيشب و من شيرينم اي شاه
بسي هم صحبتت باشد درين پوست
وليكن استخوان من مغزم اي دوست
تو در عشق من از مالي و جاهي
چه ديدي جز خداوندي و شاهي
كدامين ساعت از من ياد كردي
كدامين روزم از خود شاد كردي
كدامين جامه بر يادم دريدي
كدامين خواري از بهرم كشيدي
كدامين پيك را دادي پيامي
كدامين شب فرستادي سلامي
تو ساغر ميزدي با دوستان شاد
قلم شاپور ميزد تيشه فرهاد
چو خسرو ديد ماه خرگهي را
چمن كرد از دل آن سرو سهي را
بهشتي ديد در قصري نشسته
بهشتي وار در بر خلق بسته
ز عشق او كه ياري بود چالاك
ز كرسي خواست افتادن سوي خاك
به عياري ز جاي خويش برجست
برابر دست خود بوسيد و بنشست
زبان بگشاد با عذري دلاويز
ز پرسش كرد بر شيرين شكر ريز
كه دايم تازه باش اي سرو آزاد
سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد
جهان روشن به روي صبح خندت
فلك در سايه سرو بلندت
دلم را تازه كرد اين خرميها
خجل كردي مرا از مردميها
ز گنج و گوهر و منسوج و ديبا
رهم كردي چو مهد خويش زيبا
ز نعلكهاي گوش گوهر آويز
فكندي لعلها در نعل شبديز
ز بس گوهر كه در نعلم كشيدي
به رخ بر رشته لعلم كشيدي
همين باشد نثار افشان كويت
به رويت شادم اي شادي به رويت
به من در ساختي چون شهد با شير
ز خدمتها نكردي هيچ تقصير
ولي در بستنت بر من چرا بود
خطا ديدم نگارا يا خطا بود
زمين وارم رها كردي به پستي
تو رفتي چون فلك بالا نشستي
نگويم بر توام بالائيي هست
كه در جنس سخن رعنائيي هست
نه مهمان توام؟ بر روي مهمان
چار در بايدت بستن بدينسان
نشايد بست در بر ميهماني
كه جز تو نيستش جان و جهاني
كريماني كه با مهمان نشينند
به مهمان بهترك زين باز بينند
مگر ماهي تو يا حوراي پريوش
كه نزديكت نباشد آمدن خوش
دگر ره لعبت طاوس پيكر
گشاد ز درج لؤلؤ تنگ شكر
روان كرد از عقيق آن نقش زيبا
سخنهائي نگارينتر ز ديبا
كزان افزون كه دوران جهانست
شب و روز و زمين و آسمانست
جهانداور جهاندار جهان باد
زمانه حكم كش او حكمران باد
به فراشي كواكب در جنابش
به سرهنگي سعادت در ركابش
مرا در دل ز خسرو صد غبار است
ز شاهي بگذر آن ديگر شمار است
هنوزم ناز دولت مينمائي
هنوز از راه جباري در آئي
هنوزت در سر از شاهي غرور است
دريغا كاين غرور از عشق دور است
تو از عشق من و من بي نيازي
ترا شاهي رسد يا عشقبازي
درين گرمي كه باد سرد بايد
دل آسانست با دل درد بايد
نياز آرد كسي كو عشق باز است
كه عشق از بينيازان بينياز است
نسازد عاشقي با سرفرازي
كه بازي برنتابد عشق بازي
من آن مرغم كه بر گلها پريدم
هواي گرم تابستان نديدم
چو گل بودم ملك بانوي سقلاب
كنون دژ بانوي شيشهام چو جلاب
چو سبزه لب به شير برف شستم
چو گل بر چشمههاي سرد رستم
درين گور گلين و قصر سنگين
به اميد تو كردم صبر چندين
چو زر پالودم از گرمي كشيدن
فسردم چون يخ از سردي چشيدن
نه دستي كين جرس بر هم توان زد
نه غمخواري كه با او دم توان زد
همه وقتي ترا پنداشتم يار
همه جائي ترا خواندم وفادار
تو هرگز در دلم جائي نكردي
چو دلداران مدارائي نكردي
مرا ديگر ز كشتن كي بود بيم
كه جان كردم به شمشير تو تسليم
ترازو بر زمين چون يابد آهنگ
حسابش خاك بهتر داند از سنگ
گرم عقلي بود جائي نشينم
وگرنه بينم از خود آنچه بينم
گر از من خود نيايد هيچ كاري
كه بر شايد گرفت از وي شماري
زنم چندان تظلم در زمانه
كه هم تيري نشانم بر نشانه
چرا بايد كه چون من سرو آزاد
بود در بند محنت مانده ناشاد
هنوزم در دل از خوبي طربهاست
هنوزم در سر از شوخي شغبهاست
هنوزم هندوان آتش پرستند
هنوزم چشم چون تركان مستند
هنوزم غنچه گل ناشكفته است
هنوزم در دريائي نسفته است
هنوزم لب پر آب زندگانيست
هنوزم آب در جوي جوانيست
رخم سر خيل خوبان طراز است
كمينه خيل تاشم كبر و ناز است
ولي نعمت رياحين را نسيمم
وليعهد شكر در يتيمم
چراغ از نور من پروانه گردد
مه نو بيندم ديوانه گردد
عقيق از لعل من بر سر خورد سنگ
گل رويم ز روي گل برد رنگ
ترنج غبغبم را گر كني ياد
ز نخ بر خود زند نارنج بغداد
چو سيب رخ نهم بر دست شاهان
سبد واپس برد سيب سپاهان
به هر در كز لب و دندان ببخشم
دلي بستانم و صد جان ببخشم
من آرم در پلنگان سرفرازي
غزالان از من آموزند بازي
گوزن از حسرت اين چشم چالاك
ز مژگان زهر پالايد نه ترياك
گر آهو يك نظر سوي من آرد
خراج گردنم بر گردن آرد
به نازي روم را در جستجويم
به بوئي باختن در گفتگويم
بهار انگشت كش شد در نكوئي
هر انگشتم و صد چون است گوئي
بدينتري كه دارد طبع مهتاب
نيارد ريختن بر دست من آب
چو ياقوتم نبيذ خام گيرد
برشوت با طبرزد جام گيرد
بهشت از قصر من دارد بسي نور
عيار از نار پستانم برد حور
به غمزه گرچه تركي دل ستانم
به بوسه دل نوازي نيز دانم
ز بس كاوردهام در چشم هانور
ز تركان تنگ چشمي كردهام دور
ز تنگي كس به چشمم در نيايد
كسي با تنگ چشمان بر نيايد
چو بر مه مشگ را زنجير سازم
بسا شيرا كزو نخجير سازم
چو لعلم با شكر ناورد گيرد
تو مرد آر آنگهي نامرد گيرد
شكر همشيره دندان من شد
وفا هم شهري پيمان من شد
جهاني ناز دارم صد جهان شرم
دري در خشم دارم صد در آزرم
لب لعلم همان شكر فشانست
سر زلفم همان دامن كشانست
ز خوش نقلي كه مي در جام ريزم
شكر در دامن بادام ريزم
اگرچه نار سيمين گشت سيبم
همان عاشق كش عاقل فريبم
رخم روزي كه بفروزد جهان را
به زرنيخي فروشد ارغوان را
ز رعنائي كه هست اين نرگس مست
نيالايد به خون هر كسي دست
چه شورشها كه من دارم درين سر
چه مسكينان كه من كشتم بر اين در
برو تا بر تو نگشايم به خون دست
كه در گردن چنين خونم بسي هست
نخورده زخم دست راست بردار
به دست چپ كند عشقم چنين كار
تو سنگين دل شدي من آهنين جان
چنان دل را نشايد جز چنين جان
دگر باره جهاندار از سر مهر
به گلرخ گفت كاي سرو سمن چهر
طبر خون با سهي سروت قرين باد
طبرزد با طبر خون همنشين باد
دهان جز من از جام لبت دور
سر جز من ز طوق غبغبت دور
عتابت گرچه زهر ناب دارد
گذر بر چشمه نوشاب دارد
نميگويم كه بر بالا چرائي
بلا منماي چون بالا نمائي
سهي سرو ترا بالا بلند است
به بالاتر شدن نادلپسند است
نثاري را كه چشمم ميفشاند
كدامين منجنيق آنجا رساند
مرا بر قصر كش يك ميل بالا
نثار اشك بين يك پيل بالا
چو بر من گنج قارون ميفشاندي
چو قارونم چرا در خاك ماندي
دل اينجا در كجا خواهم گشادن
تن اينجا سر كجا خواهم نهادن
ثچو حلقه گر بيابم بر درت بار
درت را حلقه ميبوسم فلكوار
شوم چون حلقه در طرق بر دوش
خطا گفتم كه چون در حلقه در گوش
مكن بر من جفا كز هيچ راهي
ندارم جز وفاداري گناهي
و گر دارم گناه آن دل رحيم است
گناه آدمي رسم قديم است
همه تندي مكن لختي بيارام
رها كن توسني چون من شدم رام
شباني پيشه كن بگذار گرگي
مكن با سر بزرگان سر بزرگي
نشايد خوي بد را مايه كردن
بزرگان را چنين بيپايه كردن
چو خاك انداختي بر آستانم
نه آنگاهيت خاكانداز خوانم؟
مگو كز راه من چون فتنه برخيز
چو برخيزم تو باشي فتنهانگيز
مكن كاين ظلم را پرواز بيني
گر از من ني ز گيتي باز بيني
نه هر خواني كه پيش آيد توان خورد
نه هرچ از دست برخيزد توان كرد
نه هر دستي كه تيغ نيز دارد
به خون خلق دست آويز دارد
من اين خواري ز خود بيم نه از تو
گناه از بخت بد بينم نه از تو
جرس بيوقت جنبانيد كوسم
دهل بي وقت زد بانگ خروسم
وگرنه در دمه سوزم كه ديدي
چنين روزي بدين روزم كه ديدي
غلط گفتم كه عشقست اين نه شاهي
نباشد عشق بيفرياد خواهي
بكن چندان كه خواهي ناز بر من
مزن چون راندگان آواز بر من
اگر بر من به سلطاني كني ناز
بگو تا خط به مولائي دهم باز
اگر گوشم بگيري تا فروشي
كنم در بيعت بيعت خموشي
و گر چشمم كني سر پيش دارم
پس اين چشم دگر در پيش آرم
كمر بنديت را بينم به خونم
كله داريت را دانم كه چونم
اگر گردم سرم بر خنجر از تو
به سر گردم نگردانم سر از تو
مرا هم جان توئي هم زندگاني
گر آخر كس نميداند تو داني
به هشياري و مستي گاه و بيگاه
نكردم جز خيالت را نظرگاه
كسي جز من گر اين شربت چشيدي
سر و كارش به رسوائي كشيدي
به خلوت جامه از غم ميدريدم
به زحمت جامه نو ميبريدم
بدان تا لشگر از من برنگردد
بناي پادشاهي در نگردد
نه رندي بودهام در عشق رويت
كه طنبوري به دست آيم به كويت
جهانداور منم در كار سازي
جهاندار از كجا و عشق بازي
ولي چون نام زلفت ميشنيدم
به تاج و تخت بوئي ميخريدم
به تن با ديگري خرسند بودم
ز دل تا جان ترا دربند بودم
به فتواي كژي آبي نخوردم
برون از راستي كاري نكردم
اگر گامي زدم در كامراني
جوان بودم چنين باشد جواني
ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش
ز شكر كرد شه را حلقه در گوش
گشاد از درج گوهر قفل ياقوت
رطب را قند داد و قند را قوت
مثالي داد مه را در سواري
براتي مشك و در پردهداري
ستون سرو را رفتن در آموخت
چو غنچه تيز شد چون گل برافروخت
به خدمت بوسه زد بر گوشه بام
كه باشد خشت پخته عنبر خام
چو نوبت داشت در خدمت نمودن
برون زد نوبتي در دل ربودن
نخستين گفت كاي داراي عالم
بر آورده علم بالاي عالم
ز چين تا روم در توقيع نامت
قدر خان بنده و قصر غلامت
نه تنها خاك تو خاقان چين است
چنينت چند خاكي بر زمين است
هران پالودهاي كو خود بود زرد
به چربي يا به شيريني توان خورد
من آن پالوده روغن گذارم
كه جز نامي ز شيريني ندارم
بلي تا گشتم از عالم پديدار
ترا بودم به جان و دل خريدار
نه پي در جستجوي كس فشردم
نه جز روي تو كس را سجده بردم
نديدم در تو بوي مهرباني
بجز گردن كشي و دل گراني
حساب آرزوي خويش كردن
به روي ديگران در پيش كردن
نه عشق اين شهوتي باشد هوائي
كجا عشق و تو اي فارغ كجائي
مرا پيلي سزد كو را كنم بند
تو شاهي بر تو نتوان بيدق افكند
به مهماني غزالي چون شود شير
ز گنجكشي عقابي كي شود سير
تو گر سروي و من پيش تو خاشاك
نه آخر هر دو هستيم از يكي خاك
سپند و عود بر مجمر يكي دان
بخور و دود و خاكستر يكي دان
كبابي بايد اين خان را نمك سود
مگس در پاي پيلان كي كند سود
زبانت آتشي خوش ميفروزد
خوش آن باشد كه ديگت را نسوزد
چو سيلي كامدي در حوض ماهي
مراد خويشتن را برد خواهي
ز طوفان تو خواهم كرد پرهيز
بر اين در خواه بنشين خواه برخيز
كمند افكندنت بر قلعه ماه
چه بايد چون نيابي بر فلك راه
به شب بازي فلك را در نگيري
به افسون ماه را در بر نگيري
در ناسفته را گر سفت بايد
سخن در گوش دريا گفت بايد
بر باغ ارم پوشيده شاخست
غلط گفتم در روزي فراخست
من آبم نام آب زندگاني
تو آتش نام آن آتش جواني
نخواهم آب و آتش در هم افتد
كز ايشان فتنهها در عالم افتد
به ار تا زنده باشم گرد آنكس
نگردم كز من او را بس بود بس
برو هم با شكر ميكن شكاري
ترا با شهد شيرين نيست كاري
شكر بوسي لب كس را نشايد
مگر دندان كه او خردش بخايد
به شيرين بوسه را بازار تيز است
كه شيريني لبش را خانه خيز است
به شيرين از شكر چندين مزن لاف
كه از قصاب دور افتد قصب باف
دو باشد منجنيق از روي فرهنگ
يكي ابريشم اندازد يكي سنگ
به شكر نشكند شيريني كس
لب شيرين بود شكر شكن بس
ترا گر ناگواري بود از اين بيش
ز شكر ساختي گلشكر خويش
شكر خواهي و شيرين نيز خواهي
شكار ماه كن يا صيد ماهي
هواي قصر شيرينت تمامست
سر كوي شكر داني كدامست
من از خون جگر باريدن خويش
نپردازم بسر خاريدن خويش
نيايد شه پرستي ديگر از من
پرستاري طلب چابكتر از من
بياد من كه باد اين ياد بدرود
نوا خوش ميزني گر نگسلد رود
به تندي چند گوئي با اسيران
تو ميگو تا نويسندت دبيران
ز غم خوردن دلي آزاد داري
به دم دادن سري پرباد داري
چه بايد با تو خون خوردن به ساغر
به دم فربه شدن چون ميش لاغر
ز تو گر كار من بد گشت بگذار
خدائي هست كو نيكو كند كار
نشينم هم در اين ويرانه وادي
بر انگيزم منادي بر منادي
كه با شيرين چه بازي كرد پرويز
عروس اينجا كجا كرد او شكر ريز
بس آن يك ره كه در دام اوفتادم
هم از نرخ و هم از نام اوفتادم
چو شد در نامها نامم شكسته
در بينام و ننگان باد بسته
ز در بستن رقيبم رسته باشد
خزينه به كه او در بسته باشد
ز قند من سمرها در جهانست
در قصرم سمرقندي از آنست
اگر بردر گشادن نيستم دست
توانم بر تو از گيسو رسن بست
گرم بايد چو مي در جامت آرم
به زلف چون رسن بر بامت آرم
ولي باد از رسن پايت ربود است
رسن بازي نميداني چه سود است
همان به كانچه من ديدم بداغت
نسوزم روغن خود در چراغت
ز جوش خون دل چون باز گفتم
شبت خوش باد و روزت خوش كه رفتم
بگفت اين و چو سرو از جاي برخاست
جبين را كج گرفت و فرق را راست
پرند افشاند و از طرف پرندش
جهان پر شد ز قالبهاي قندش
بدان آيين كه خوبان را بود دست
ز نخدان ميگشاد و زلف ميبست
جمال خويش را در خز و خارا
به پوشيدن همي كرد آشكارا
گهي ميكرد نسرين را قصب پوش
گهي ميزد شقايق بر بناگوش
گهي بر فرق بند آشفته ميبود
گره ميبست و بر مه مشك ميسود
به زيور راست كردن دير ميشد
كه پايش بر سر شمشير ميشد
ز نيكو كردن زنجير خلخال
نه نيكو كرد بر زنجيريان حال
ز گيسو گه كمر ميكرد و گه تاج
بدان تاج و كمر شه گشته محتاج
شقايق بستنش بر گردن ماه
كمند انداخته بر گردن شاه
در آن حلواپزي كرد آتشي نرم
كه حلوا را بسوزد آتش گرم
چو هر هفت آنچه بايست از نكوئي
بكرد آن خوبروي از خوبروئي
به شوخي پشت بر شه كرد حالي
ز خورشيد آسمان را كرد خالي
در آن پيچش كه زلفش تاب ميداد
سرينش ساق را سيماب ميداد
به گيسوي رسنوار از پس پشت
چو افعي هر كه را ميديد ميكشت
بلورين گردنش در طوق سازي
بدان مشگين رسن ميكرد بازي
دلي كز عشق آن گردن همي مرد
رسن در گردنش با خود همي برد
به رعنائي گذشت از گوشه بام
ز شاه آرام شد چون شد دلارام
بسي دادش به جان خويش سوگند
كه تا باز آمد آن رعناي دلبند
نشست و لولو از نرگس همي ريخت
بدان آب از جهان آتش برانگيخت
بهر دستان كه دل شايد ربودن
نمود آنچ از فسون بايد نمودن
عملهائي كه عاشق را كند سست
عجب چست آيد از معشوقه چست
ملك بار دگر گفت از دل افروز
به گفتن گفتن از ما ميرود روز
مكن با من حساب خوبروئي
كه صد ره خوبتر زاني كه گوئي
فروغ چشمي اي دوري ز تو دور
چراغ صبحي اي نور علي نور
به دريا ماني از گوهر فشاني
ولي آب تو آب زندگاني
تو در آيينه ديدي صورت خويش
به چشم من دري صدبار ازان بيش
ترا گر بر زبان گويم دلارام
دهانم پر شكر گردد بدين نام
گرت خورشيد خوانم نيز هستي
كه مه را بر فلك رونق شكستي
دل شكر دران تاريخ شد تنگ
كه ياقوت تو بيرون آمد از سنگ
سهي سرو آن زمان شد در چمن سست
كه سيمين نار تو بر نارون رست
رطب و استخوان آن شب شكستند
كه خرماي لبت را نخل بستند
ارم را سكه رويت كليد است
وصالت چون ارم زان ناپديد است
قمر در نيكوي دل داده توست
شكر مولاي مولا زاده توست
گلت چون با شكر هم خواب گردد
طبرزد را دهان پر آب گردد
به هر مجلس كه شهدت خوان درارد
به صورتهاي مومين جان در آرد
صدف چون بر گشايد كامراكام
كند در وام از آن دندان در فام
گر از يك موي خود نيمي فروشي
بخرم گر به اقليمي فروشي
بدين خوبي كه رويت رشك ما هست
مبين در خود كه خودبيني گناهست
مبادا چشم كس بر خوبي خويش
كه زخم چشم خوبي را كند ريش
مريز آخر چو بر من پادشاهي
بدين سان خون من در بي گناهي
اگر شاهي نشان گوهرت كو
و گر شيريني آخر شكرت كو
رها كن جنگ و راه صلح بگشاي
نفاقآميز عذري چند بنماي
نه بد گفتم نه بد گوئيست كارم
و گر گفتم يكي را صد هزارم
اگر چه رسم خوبان تند خوئيست
نكوئي نيز هم رسم نكوئيست
خداوندان اگر تندي نمايند
به رحمت نيز هم لختي گرايند
مكن بيداد با يار قديمي
كه گر تندي نگارا هم رحيمي
چو باد از آتشم تا كي گريزي
نه من خاك توام؟ آبم چه ريزي
ز تو با آنكه استحقاق دارم
سر از طوق نوازش طاق دارم
همه دانندگان را هست معلول
كه باشد مستحق پيوسته محروم
مرا تا دل بود دلبر تو باشي
ز جان بگذر كه جانپرور تو باشي
گر از بند تو خود جويم جدائي
ز بند دل كجا يابم رهائي
بس اين اسب جفا بر من دواندن
گهم در خاك و گه در خون نشاندن
به شيريني صلا در شهر دادن
به تلخي پاسخي چون زهر دادن
مرا سهل است كين بار آزمودم
مبارك باد بسيار آزمودم
بسا رخنه كه اصل محكميهاست
بسا انده كه در وي خرميهاست
جفا كردن نه بس فرخنده فاليست
مكن كامشب شبي آخر نه ساليست
دلم خوش كن كه غمخوار آمدستم
ترا خواهم بدين كار آمدستم
چو شمع از پاي ننشينم بدين كار
كه چون من هست شيرين جوي بسيار
همانا شمع از آن با آب ديده است
كه او نيز از لب شيرين بريدهاست
گره بر دل چرا دارد ني قند
مگر كو نيز شيرين راست در بند
چرا نخل رطب بر دل خورد خار
مگر كو هم به شيرين شد گرفتار
هميدون شير اگر شيرين نبودي
به طفلي خلق را تسكين نبودي
به شيريني روند اين يك دو مسكين
تو شيريني و ايشان نيز شيرين؟
به خدمت شمسه خوبان خلخ
زمين را بوسه داد و داد پاسخ
كه دايم شهريارا كامران باش
به صاحب دولتي صاحبقران باش
مبادا بي تو هفت اقليم را نور
غبار چشم زخم از دولتت دور
هزارت حاجت از شاهي رواباد
هزارت سال در شاهي بقاباد
كسي كو باده بر يادت كند نوش
گر آنكس خود منم بادت در آغوش
بس است اين زهر شكر گون فشاندن
بر افسون خواندهاي افسانه خواندن
سخنهاي فسونآميز گفتن
حكايتهاي بادانگيز گفتن
به نخجير آمدن با چتر زرين
نهادن منتي بر قصر شيرين
نباشد پادشاهي را گزندي
زدن بر مستمندي ريشخندي
به صيد اندر سگي توفير كردن
به توفير آهوئي نخجير كردن
چو من گنجي كه مهرم خاك نشكست
به سردستي نيايم بر سر دست
تو زين بازيچهها بسيار داني
وزين افسانها بسيار خواني
خلاف آن شد كه با من در نگيرد
گل آرد بيد ليكن برنگيرد
تو آن رودي كه پايانت ندانم
چو دريا راز پنهانت ندانم
من آن خانيچهام كابم عيانست
هر آنچم در دل آيد بر زبانست
كسي در دل چو دريا كينه دارد
كه دندان چون صدف در سينه دارد
حريفي چرب شد شيرين بر اين بام؟
كزين چربي و شيريني شود رام؟
شكر گفتاريت را چون نيوشم
كه من خود شهد و شكر ميفروشم
زباني تيز ميبينم دگر هيچ
جگرسوزي و جز سوز جگر هيچ
سخن تا كي ز تاج و تخت گوئي
نگوئي سخته اما سخت گوئي
سخن را تلخ گفتن تلخ رائيست
كه هر كس را درين غار اژدهائيست
سخن با تو نگويم تا نسنجم
نسنجيده مگو تا من نرنجم
قرار كارها دير اوفتد دير
كه من آيينه بردارم تو شمشير
سخن در نيك و بد دارد بسي روي
ميان نيك و بد باشد يكي موي
درين محمل كسي خوشدل نشيند
كه چشم زاغ پيش از پس ببيند
سر و سنگست نام و ننگ زنهار
مزن بر آبگينه سنگ زنهار
سخن تا چند گوئي از سر دست
همانا هم تو مستي هم سخن مست
سخن كان از دماغ هوشمند است
گر از تحتالثري آيد بلند است
سخنگو چون سخن بيخود نگويد
اگر جز بد نگويد بد نگويد
سخن بايد كه با معيار باشد
كه پر گفتن خران را بار باشد
يكي زين صد كه ميگوئي رهي را
نگويد مطربي لشگر گهي را
اگر گردي به درد سر كشيدن
ز تو گفتن ز من يك يك شنيدن
گرت بايد به يك پوشيده پيغام
برآوردن تواني صد چنين كام
عروسي را چو من كردي حصاري
پس از عالم عروسي چشم داري
ببين در اشك مرواريد پوشم
مكن بازي به مرواريد گوشم
به آه عنبرينم بين كه چونست
كه عقد عنبرينهام پر ز خونست
لب چون نار دانم بين چه خرد است
كه نارم راز بستان دزد بر است
مگر بر فندق دستم زني سنگ
كه عناب لبم دارد دلي تنگ
مبارك رويم اما در عماري
مبارك بادم اين پرهيزگاري
مكن گستاخي از چشمم بپرهيز
كه در هر غمزه دارد دشنه تيز
هر آن موئي كه در زلفم نهفته است
بر او ماري سيه چون قير خفته است
ترا با من دم خوش در نگيرد
به قنديل يخ آتش در نگيرد
به طمع اين رسن در چه نيفتم
به حرص اين شكار از ره نيفتم
دلت بسيار گم ميگردد از راه
درو زنگي ببايد بستن از آه
نبيني زنگ در هر كارواني
ز بهر پاس ميدارد فغاني
سحر تا كاروان نارد شباهنگ
نبندد هيچ مرغي در گلو زنگ
غلط راني كه زخمهات مطلق افتاد
بر ادهم ميزدي بر ابلق افتاد
به هندوستان جنيبت ميدواندي
غلط شد ره به بابل باز ماندي
به دريا ميشدي در شط نشستي
به گل رغبت نمودي لاله بستي
به جان داروي شيرين ساز كردي
ولي روزه به شكر باز كردي
ترا من يار و آنگه جز منت يار؟
ترا اين كار و آنگه با منت كار؟
مكن چندين بر اين غمخوار خواري
كه كردي پيش از اين بسيار زاري
برو فرموش كن ده راندهاي را
رها كن در دهي واماندهاي را
چو فرزندي پدر مادر نديده
يتيمانه به لقمه پروريده
چو غولي مانده در بيغوله گاهي
كه آنجا نگذرد موري به ماهي
ز تو كامي نديده در زمانه
شده تير ملامت را نشانه
در اين سنگم رها كن زار و بي زور
دگر سنگي برونه تا شود گور
چو باشد زير و بالا سنگ بر سنگ
بپوشد گرچه باشد ننگ بر ننگ
همان پندارم اي دلدار دلسوز
كه افتادم ز شبديز اولين روز
جوانمردي كن از من بار بردار
گل افشاني بس از ره خار بردار
گل افشاندن غبار انگيختن چند
نمك خوردن نمكدان ريختن چند
بس آن كز بهر تو بيچاره گشتم
ز خان و مان خويش آواره گشتم
مرا آن روز شادي كرد بدرود
كه شيرين را رها كردي به شهرود
من مسكين كه و شهر مداين
چه شايد كردن (المقدور كاين)
ترا مثل تو بايد سر بلندي
چه برخيزد ز چون من مستمندي
چه آنجا كن كز او آبي برآيد
رگ آنجا زن كز او خوني گشايد
بناي دوستي بر باد دادي
مگر كاكنون اساس نو نهادي
گليم نو كز او گرمي نيايد
كهن گردد كجا گرمي فزايد
درختي كز جواني كوژ برخاست
چو خشك و پير گردد كي شود راست
قدم برداشتي و رنجه بودي
كرم كردي خدواندي نمودي
وليك امشب شب در ساختن نيست
اميد حجره وا پرداختن نيست
هنوز اين زيربا در ديگ خامست
هنوز اسباب حلوا ناتمام است
تو امشب بازگرد از حكمراني
به مستان كرد نتوان ميهماني
چو وقت آيد كه گردد پخته اين كار
توانم خواندنت مهمان دگربار
به عالم وقت هر چيزي پديد است
در هر گنج را وقتي كليد است
نبيني مرغ چون بيوقت خواند
بجاي پرفشاني سر فشاند
ملك چون ديد ناز آن نيازي
سپر بفكند از آن شمشير بازي
شكايت را به شيريني نهان كرد
ز شيرينان شكايت چون توان كرد
به شيرين گفت كاي چشم و چراغم
هماي گلشن و طاوس باغم
سرم را تاج و تاجم را سريري
هم از پاي افكني هم دستگيري
مرا دلبر تو و دلداري از تو
ز تو مستي و هم هشياري از تو
ندارم جز توئي كانجا كشم رخت
نه تاجي به ز تو كانجا زنم تخت
گرفتم كز من آزاري گرفتي
پي خونم چرا باري گرفتي
بدين ديري كه آيي در كنارم
بدين زودي مكش لختي بدارم
نكو گفت اين سخن دهقان به نمرود
كه كشتن دير بايد كاشتن زود
چه خواهي عذر يا جان هر دو اينك
تواني عيد و قربان هر دو اينك
مكن نازي كه بار آرد نيازت
نوازش كن كه از حد رفت نازت
به نوميدي دلم را بيش مشكن
نشاطم را چو زلف خويش مشكن
غم از حد رفت و غمخوارم كسي نيست
توئي و در تو غمخواري بسي نيست
غمي كان با دل نالان شود جفت
بهم سالان و هم حالان توان گفت
نشايد گفت با فارغ دلان راز
مخالف در نسازد ساز با ساز
فرو گير از سربار اين جرس را
به آساني برآر اين يك نفس را
جهان را چون من و چون تو بسي بود
بود با ما مقيم اربا كسي بود
ازين دروازه كو بالا و زيرست
نخواندستي كه تا دير است ديرست
فريب دل بس است اي دل فريبم
نوازش كن كه از حد شد شكيبم
بساز اي دوست كارم راكه وقت است
ز سر بنشان خمارم را كه وقت است
بس است اين طاق ابرو ناگشادن
به طاقي با نطاقي وا نهادن
درفرخار بر فغفور بستن
به جوي موليان بر پل شكستن
غم عالم چرا بر خود نهادي
رها كن غم كه آمد وقت شادي
به روز ابر غم خوردن صوابست
تو شادي كن كه امروز آفتابست
شبيخون بر شكسته چند سازي
گرفته با گرفته چند بازي
نه دانش باشد آنكس را نه فرهنگ
كه وقت آشتي پيش آورد جنگ
خردمندي كه در جنگي نهد پاي
بماند آشتي را در ميان جاي
در اين جنگ آشتي رنگي برانگيز
زماني تازه شو تا كي شوي تيز
به روي دوستان مجلس برافروز
كه تا روشن شود هم چشم و هم روز
به بستان آمدم تا ميوه چينم
منه خار و خسك در آستينم
ز چشم و لب در اين بستان پدرام
گهي شكر گشائي گاه بادام
در اين بستان مرا كو خيز و بستان
ترنج غبغب و نارنج پستان
سنان خشم و تير طعنه تا چند
نه جنگ است اين در پيكار دربند
تو اي آهو سرين نز بهر جنگي
رها كن برددان خوي پلنگي
فرود آي از سر اين كبر و اين ناز
فرود آورده خود را مينداز
در انديش ار چه كبكت نازنين است
كه شاهيني و شاهي در كمين است
هم آخر در كنار پستم افتي
به دست آئي و هم در دستم افتي
همان بازي كنم با زلف و خالت
كه با من ميكند هر شب خيالت
چه كار افتاده كاين كار اوفتاده
بدين درمانده چون بخت ايستاده
نه بوي شفقتي در سينه داري
نه حق صحبت ديرينه داري
گليم خويشتن را هر كس از آب
تواند بر كشيد اي دوست مشتاب
چو دورت بينم از دمساز گشتن
رهم نزديك شد در بازگشتن
اگر خواهي حسابم را دگر كن
ره نزديك را نزديكتر كن
گره بگشاي ز ابروي هلالي
خزينه پر گهر كن خانه خالي
نخواهي كاريم در خانه خويش
مبارك باد گيرم راه در پيش
بدان ره كامدم دانم شدن باز
چنان كاول زدم دانم زدن ساز
به داروي فراموشي كشم دست
به ياد ساقي ديگر شوم مست
به جلاب دگر نوشين كنم جام
به حلواي دگر شيرين كنم كام
ز شيرين مهر بردارم دگر بار
شكر نامي به چنگ آرم شكربار
نبيد تلخ با او ميكنم نوش
ز تلخيهاي شيرين گر كنم گوش
دلم در باز گشتن چاره ساز است
سخن كوتاه شد منزل دراز است
شباهنگام كاهوي ختن گرد
ز ناف مشك خود خود را رسن كرد
هزار آهو بره لبها پر از شير
بر اين سبزه شدند آرامگه گير
ملك چون آهوي نافه دريده
عتاب يار آهو چشم ديده
ز هر سو قطرههاي برف و باران
شده بارنده چون ابر بهاران
ز هيبت كوه چون گل ميگدازيد
ز برف ارزيز بر دل ميگدازيد
به زير خسرو از برف درم ريز
نقاب نقره بسته خنگ شبديز
زبانش موي شد وز هيچ روئي
به مشگين موي در نگرفت موئي
بسي ناليد تا رحمت كند يار
به صد فرصت نشد يك نكته بر كار
نفيرش گرچه هر دم تيزتر بود
جوابش هر زمان خونريزتر بود
چو پاسي از شب ديجور بگذشت
از آن در شاه دل رنجور بگذشت
فرس ميراند چون بيمار خيزان
ز ديده بر فرس خوناب ريزان
سر از پس مانده ميشد با دل ريش
رهي بيخويشتن بگرفته در پيش
نه پاي آنكه راند اسب را تيز
نه دست آن كه برد پاي شبديز
سرشك و آه راه ره توشه بسته
ز مرواريد بر گل خوشه بسته
درين حسرت كه آوخ گر درين راه
پديدار آمدي يا كوه يا چاه
مگر بودي درنگم را بهانه
بماندي رختم اين جا جاوادانه
گهي ميزد ز تندي دست بر دست
گهي دستارچه بر ديده ميبست
چو آمد سوي لشكرگاه نوميد
دلش ميسوخت از گرمي چو خورشيد
دريد ابر سياه از سبز گلشن
بر آمد ماهتابي سخت روشن
شهنشه نوبتي بر چرخ پيوست
كنار نوبتي را شقه بر بست
نه از دل در جهان نظاره ميكرد
بجاي جامه دل را پاره ميكرد
به آسايش نمودن سر نميداشت
سر از زانوي حسرت برنميداشت
نديم و حاجب و جاندار و دستور
همه رفتند و خسرو ماند و شاپور
به صنعت هر دم آن استاد نقاش
بر او نقش طرب بستي كه خوش باش
زدي بر آتش سوزان او آب
به رويش در بخنديدي چو مهتاب
دلش دادي كه شيرين مهربانست
بدين تلخي مبين كش در زبانست
اگر شيرين سر پيكار دارد
رطب داني كه سر با خار دارد
مكن سودا كه شيرين خشم ريزد
ز شيريني بجز صفرا چه خيزد
مرنج از گرمي شيرين رنجور
كه شيريني به گرمي هست مشهور
ملك چون جاي خالي ديد از اغيار
شكايت كرد با شاپور بسيار
كه ديدي تا چه رفت امروز با من
چه كرد آن شوخ عالم سوز با من
چه بيشرمي نمود آن ناخدا ترس
چو زن گفتي كجا شرم و كجا ترس
كله چون نارون پيشش نهادم
به استغفار چون سرو ايستادم
تبر بر نارون گستاخ ميزد
به دهره سرو بن را شاخ ميزد
نه زان سرما نوازش گرم گشتش
نه دل زان سخت روئي نرم گشتش
زبانش سر بسر تير و تبر بود
يكايك عذرش از جرمش بتر بود
بلي تيزي نمايد يار با يار
نه تا اين حد كه باشد خار با خار
ز تيزي نيز من دارم نشاني
مرا در كالبد هم هست جاني
اگر هاروت بابل شد جمالش
و گر سر بابل هندوست خالش
ز بس سردي كه چون يخ شد سرشتم
فسون هر دو را بر يخ نوشتم
غمش را كز شكيبائي فزونست
من غمخواره ميدانم كه چونست
سرشت طفل بد را دايه داند
بد همسايه را همسايه داند
مرا او دشمني آمد نهاني
نهفته كين و ظاهر مهرباني
چه خواهش كان نكردم دوش با او
نپذرفت و جدا شد هوش با او
سخنهاي خوش از هر رسم و راهي
بگفتم سالي و نشنيد ماهي
شب آمد روشنائي هم نبخشيد
شكست و موميائي هم نبخشيد
اگر چه وصل شيرين بينمك نيست
وزو شيرينتري زير فلك نيست
مرا پيوند او خواري نيرزد
نمك خوردن جگرخواري نيرزد
به زير پاي پيلان در شدن پست
به از پيش خسيسان داشتن دست
به آب اندر شدن غرفه چو ماهي
از آن به كز وزغ زنهار خواهي
به ناخن سنگ بر كندن ز كهسار
به از حاجت به نزد ناسزاوار
همه كس در در آب پاك يابد
كسي كو خاك جويد خاك يابد
چرا در سنگ ريزه كان كنم كان
چه بيروغن چراغي جان كنم جان
چه بايد ملك جان دادن به شوخي
كه بنشيند كلاغش بر كلوخي
مرا چون من كسي بايد به ناموس
كه باشد همسر طاوس طاوس
نخستين خاك را بوسيد شاپور
پس آنگه زد بر آتش آب كافور
كز اين تندي نبايد تيز بودن
جوانمرديست عذرانگيز بودن
ستيز عاشقان چون برق باشد
ميان ناز و وحشت فرق باشد
اگر گرمست شيرين هست معذور
كه شيريني به گرمي هست مشهور
نه شيرين خود همه خرما دهاني
ندارد لقمه بياستخواني
گرت سر گردد از صفراي شيرين
ز سر بيرون مكن سوداي شيرين
مگر شيرين از آن صفرا خبر داشت
كه چندان سر كه در زير شكر داشت
چو شيريني و ترشي هست در كار
از اين صفرا و سودا دست مگذار
عجب نايد ز خوبان زود سيري
چنانك از سگ سگي وز شير شيري
شبه با در بود عادت چنين است
كليد گنج زرين آهنين است
به جور از نيكوان نتوان بريدن
ببايد ناز معشوقان كشيدن
همه خوبان چنين باشند بدخوي
عروسي كي بود بيرنگ و بيبوي
كدامين گل بود بيزحمت خار
كدامين خط بود بيزخم پرگار
ز خوبان توسني رسم قديمست
چو مار آبي بود زخمش سليمست
رهائي خواهي از سيلاب اندوه
قدم بر جاي بايد بود چون كوه
گر از هر باد چون كاهي بلرزي
اگر كوهي شوي كاهي نيرزي
به ار كامت به ناكامي برآيد
كه بوي عنبر از خامي برآيد
بر آن مه تركتازي كرد نتوان
كه بر مه دست يازي كرد نتوان
زنست آخر در اندر بند و مشتاب
كه از روزن فرود آيد چو مهتاب
مگر ماه و زن از يك فن در آيند
كه چون دربندي از روزن در آيند
چه پنداري كه او زين غصه دورست
نه دورست او ولي دانم صبورست
گر از كوه جفا سنگي در افتد
ترا بر سايه او را بر سر افتد
و گر خاري ز وحشت حاصل آيد
ترا بر دامن او را بر دل آيد
يك امشب ار صبوري كرد بايد
شب آبستن بود تا خود چه زايد
ندارد جاودان طالع يكي خوي
نماند آب دايم در يكي جوي
همه ساله نباشد كامكاري
گهي باشد عزيزي گاه خواري
بهر نازي كه بر دولت كند بخت
نبايد دولتي را داشتن سخت
كجا پرگار گردش ساز گردد
به گردش گاه اول باز گردد
هر آن رايض كه او توسن كند رام
كند آهستگي با كره خام
به صبرش عاقبت جائي رساند
كه بروي هر كه را خواهد نشاند
به صبر از بند گردد مرد رسته
كه صبر آمد كليد كار بسته
گشايد بند چون دشوار گردد
بخندد صبح چون شب تار گردد
اميدم هست كاين سختي سرآيد
مراد شه بدين زودي برآيد
بدين وعده ملك را شاد ميكرد
خرابي را به رفق آباد ميكرد
ز دولت بر رخ شه خال ميزد
چو اختر ميگذشت او فال ميزد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد