بخش ۱۲۰ - طلب كردن طغرل شاه حكيم نظامي را

۳۵ بازديد


چو داد انديشه جادو دماغم
ز چشم افساي اين لعبت فراغم
ز هر عقلي مبارك بادم آمد
طريق العقل واحد يادم آمد
شكايت گونه‌اي مي‌كردم از بخت
كه در بازو كماني داشتم سخت
بسي تير از كمان افكنده بودم
نشد بر هيچ كاغذ كازمودم
شكايت چون برانگيزد خروشي
نماند بي‌بها گوهر فروشي
چنين مهدي كه ماهش در نقابست
ز مه بگذر سخن در آفتابست
خريدندش به چندان دلپسندي
رساندندش به چرخ از سربلندي
پذيرفتند چندان ملك و مالم
كه باور كردنش آمد محالم
بسي چيني نورد نابريده
بجز مشك از هوا گردي نديده
همان ختلي خرام خسرواني
سر افسار زر و طوق كياني
به شريفم حديث از گنج مي‌رفت
غلام از ده كنيز از پنج مي‌رفت
پذيرشها نگر در كار چون ماند
ستورم چون سقط شد بار چون ماند
پذيرنده چگونه رخت برداشت
زمين كشته را ندروده بگذاشت
بدين افسوس مي خوردم دريغي
ز دم بر خويشتن چون شمع تيغي
كه ناگه پيكي آمد نامه در دست
به تعجيلم درودي داد و بنشست
كه سي روزه سفر كن كاينك از راه
به سي فرسنگي آمد موكب شاه
ترا خواهد كه بيند روزكي چند
كليد خويش را مگذار در بند
مثالم داد كاين توقيع شاهست
همه شحنه همه تعويذ را هست
مثال شاه را بر سر نهادم
سه جا بوسيدم و سر بر گشادم
فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ
كليدم ز آهن آمد آهن از سنگ
به عزم خدمت شه جستم از جاي
در آوردم به پشت بارگي پاي
برون راندم سوي صحرا شتابان
گرفته رقص در كوه و بيابان
ز گوران تك ربودم در دويدن
گرو بردم ز مرغان در پريدن
ز رقص ره نمي‌شد طبع سيرم
ز من رقاص‌تر مركب بزيرم
همه ره سجده مي‌بردم قلم‌وار
به تارك راه مي‌رفتم چو پرگار
به هر منزل كزان ره مي‌بردم
دعاي دولت شه مي‌شنيدم
بهر چشمه كه آبي تازه خوردم
بشكر شه دعائي تازه كردم
نسيم دولت از هر كوه ورودي
ز لطف شاه مي‌دادم درودي
ز مشگين بوي آن حضرت بهرگام
زمين در زير من چون عنبر خام
چو بر خود رنج ره كوتاه كردم
زمين بوس بساط شاه كردم
درون شد قاصد و شه را خبر كرد
كه چشمه بر لب دريا گذر كرد
برون آمد ز درگه حاجب خاص
ز دريا داد گوهرها به غواص
مرا در بزمگاه شاه بردند
عطارد را به برج ماه بردند
نشسته شاه چون تابنده خورشيد
به تاج كيقباد و تخت جمشيد
زمين بوسش فلك را تشنه كرده
مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده
شكوه تاجش از فر جهانگير
فكنده قيروان را جامه در قير
طرف‌داران ز سقسين تا سمرقند
به نوبتگاه درگاهش كمربند
درش بر حمل كشورها گشاده
همه در حمل بر حمل ايستاده
به دريا ماند موج نيل رنگش
كه در دل بود هم در هم نهنگش
سر تاج قزلشاه از سر تخت
نهاده تاج دولت بر سر بخت
بهشتي بزمش از بزم بهشتي
ز حوضكهاي مي پر كرده كشتي
كف رادش به هر كس داده بهري
گهي شهري و گاهي حمل شهري
ز تيغ تنگ چشمان حصاري
قدر خان را در آن در تنگباري
خروش ارغنون و ناله چنگ
رسانيده به چرخ زهره آهنگ
به ريشم زن نواها بر كشيده
بريشم پوش پيراهن دريده
نواها مختلف در پرده‌سازي
نوازش متفق در جان نوازي
غزلهاي نظامي را غزالان
زده بر زخمهاي چنگ نالان
گرفته ساقيان مي بر كف دست
شهنشه خورده مي بدخواه شه مست
چو دادندش خبر كامد نظامي
فزودش شاديي بر شادكامي
شكوه زهد من بر من نگهداشت
نه زان پشمي كه زاهد در كله داشت
بفرمود از ميان مي بر گرفتن
مداراي مرا پي بر گرفتن
به خدمت ساقيان را داشت در بند
به سجده مطربان را كرد خرسند
اشارت كرد كاين يك روز تا شام
نظامي را شويم از رود و از جام
نواي نظم او خوشتر ز رود است
سراسر قولهاي او سرود است
چو خضر آمد ز باده سر بتابيم
كه آب زندگي با خضر يابيم
پس آنكه حاجب خاص آمد و گفت
دراي اي طاق با هر دانشي جفت
درون رفتم تني لرزنده چون بيد
چو ذره كو گرايد سوي خورشيد
سر خود همچنان بر گردن خويش
سرافكنده فكنده هر دو در پيش
بدان تا بوسم او را چون زمين پاي
چو ديدم آسمان برخاست از جاي
گرفتم در كنار از دل نوازي
به موري چون سليمان كرد بازي
من از تمكين او جوشي گرفتم
دو عالم را در آغوشي گرفتم
چو بر پاي ايستادم گفت بنشين
به سوگندم نشاند اين منزلت بين
قيام خدمتش را نقش بستم
چو گفت اقبال او بنشين نشستم
سخن گفتم چو دولت وقت مي‌ديد
سخنهائي كه دولت مي‌پسنديد
از آن بذله كه رضوانش پسندد
زباني گر به گوش آرد بخندد
نصيحتها كه شاهان را بشايد
وصيتها كز او درها گشايد
بسي پالودهاي زعفراني
به شكر خندشان دادم نهاني
گهي چون ابرشان گريه گشادم
گهي چو گل نشاط خنده دادم
چنان گفتم كه شاه احسنت مي‌گفت
خرد بيدار مي‌شد جهل مي‌خفت
سماعم ساقيان را كرده مدهوش
مغني را شه دستان فراموش
در آمد راوي و بر خواند چون در
ثنائي كان بساز از گنج شد پر
حديثم را چو خسرو گوش مي‌كرد
ز شيريني دهن پر نوش مي‌كرد
حكايت چون به شيريني در آمد
حديث خسرو و شيرين بر آمد
شهنشه دست بر دوشم نهاده
ز تحسين حلقه در گوشم نهاده
شكر ريزان همي كرد از عنايت
حديث خسرو و شيرين حكايت
كه گوهربند بنيادي نهادي
در آن صنعت سخن را داد دادي
گزارشهاي بي‌اندازه كردي
بدان تاريخ ما را تازه كردي
نه گل دارد بدين تري هوائي
نه بلبل زين نوآئين تر نوائي
گشاده خواندن او بيت بر بيت
رگ مفاوج را چون روغن زيت
ز طلق اندودگي كامد حريرش
هم آتش دايه شد هم ز مهريرش
چه حلوا كرده‌اي در جوش اين جيش
كه هر كو مي‌خورد مي‌گويد العيش
در آن پالوده پالوده چون شير
ز شيريني نكردي هيچ تقصير
عروسي را بدان شيرين سواري
كه بودش برقع شيرين عماري
چو بر دندان ما كردي حلالش
چه دندان مزد شد با زلف و خالش
ترا هم بر من و هم بر برادر
معاشي فرض شد چون شير مادر
برادر كو شهنشاه جهان بود
جهان را هم ملك هم پهلوان بود
بدان نامه كه بردي سالها رنج
چه دادت دست مزد از گوهر و گنج
شنيدم قرعه‌اي زد بر خلاصت
دو پاره ده نوشت از ملك خاصت
چه گوئي آن دهت دادند يا نه
مثال ده فرستادند يانه
چو دانستم كه خواهد فيض دريا
كه گردد كار بازرگان مهيا
همان خاك خراب آباد گردد
به بند افتاده‌اي آزاد گردد
دعاي تازه‌اي خواندم چو بختش
به گوهر بر گرفتم پاي تختش
چو بر خواندم دعاي دولت شاه
ز بازيهاي چرخش كردم آگاه
كه من ياقوت اين تاج مكلل
نه از بهر بها بر بستم اول
دري ديدم به كيوان بر كشيده
به بي‌مثلي جهان مثلش نديده
برو نقشي نوشتم تا بماند
دهد بر من در ودي آنكه خواند
مرا مقصود ازين شيرين فسانه
دعاي خسروان آمد بهانه
چو شكر خسرو آمد بر زبانم
فسون شكر و شيرين چه خوانم
بلي شاه سعيد از خاص خويشم
پذيرفت آنچه فرمودي ز پيشم
چو بحر عمر او كشتي روان كرد
مرا نه جمله عالم را زيان كرد
ولي چون هست شاهي چون تو بر جاي
همان شهزادگان كشور آراي
از آن پذرفتهاي رغبت‌انگيز
دگرباره شود بازار من تيز
پذيرفت آن دعا و حمد را شاه
به اخلاصي كه بود از دل بدو راه
چو خو با حمد و با اخلاص من كرد
ده حدونيان را خص من كرد
به مملوكي خطي دادم مسلسل
به توقيع قزلشاهي مسجل
كه شد بخشيده اين ده بر تمامي
ز ما برزاد برزاد نظامي
به ملك طلق دادم بي‌غرامت
به طلقي ملك او شد تا قيامت
كسي كاين راستي را نيست باور
منش خصم و خدايش باد داور
اگر طعني زند بر وي خسيسي
بجز وحشت مباد او را انيسي
به لعنت باد تا باشد زمانه
تبارش تير لعنت را نشانه
چو كار افتاده‌اي را كار شد راست
در گنجينه بگشاد و براراست
درونم را به تأييد الهي
برونم را به خلعت‌هاي شاهي
چو از تشريف خود منشوريم داد
به طاعت گاه خود دستوريم داد
شدم نزديك شه با بخت مسعود
وزو باز آمدم با تخت محمود
چنان رفتم كه سوي كعبه حجاج
چنان باز آمدم كاحمد ز معراج
شنيدم حاسدي زانها كه داني
كه دزد كيسه بر باشد نهاني
به يوسف صورتي گرگي همي زاد
به لوزينه درون الماس مي‌داد
كه‌اي گيتي نگشته حق شناست
ز بهر چيست چنديني سپاست
عروسي كاسمان بوسيد پايش
دهي ويرانه باشد رو نمايش؟
دهي و آنگه چه ده چون كوره تنگ
كه باشد طول و عرضش نيم فرسنگ
ندارد دخل و خرجش كيسه‌پرداز
سوادش نيم كار ملك ابخاز
چنين دادم جواب حاسد خويش
كه نعمت خواره را كفران مينديش
چرا مي‌بايد اي سالوك نقاب
در آن ويرانه افتادن چو مهتاب
بحمد من نگر حمدونيان چيست
كه يك حمد اينچنين به كانچنان بيست
اگر بيني در آن ده كار و كشتي
مرا در هر سخن بيني بهشتي
گر او دارد ز دانه خوشه پر
من آرم خوشه خوشه دانه در
گر او را ز ابر فيض آب فراتست
مرا در فيض لب آب حياتست
گر او را بيشه‌اي با استواريست
مرا صد بيشه از عود قماريست
سپاس من نه از وجه منالست
بدان وجهست كاين وجهي حلالست
و گر دارد خرابي سوي او راه
خراب آباد كن بس دولت شاه
ز خرواري صدف يك دانه در به
زلال اندك از طوفان پر به
نه اين ده شاه عالم راي آن داشت
كه ده بخشد چو خدمت جاي آن داشت
ولي چون ملك خرسنديم را ديد
ولايت در خور خواهنده بخشيد
چو من خرسندم و بخشنده خشنود
تو نقد بوالفضولي خرج كن زود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد