تيرت چو ره نشان پران گيرد
هر بار نشان زخم پيكان گيرد
از حيرت آن قدرت بخت اندازي
مردم لب خود بخش به دندان گيرد
شاها به عداوت توكس يار نشد
كاو در نظر جهانيان خوار نشد
با نشأهٔ خصمي تو آنكس كه بخفت
در خواب شد آنچنان كه بيدار نشد
ميخواست فلك كه تلخ كامم بكشد
ناكردهٔ مي طرب به جامم، بكشد
بسپرد به شحنه فراق تو مرا
تا او به عقوبت تمامم بكشد
مجنون به من بي سر و پا ميماند
غمخانهٔ من به كربلا ميماند
جغدي به سراي من فرود آمد و گفت
كاين خانه به ويرانه ما ميماند
آن زمره كه از منطق ما بيخبرند
سد نغمهٔ ما به بانك زاغي نخرند
زاغيم شده به عندليبي مشهور
ما ديگر و مرغان خوش الحان دگرند
آنان كه به كويي نگران ميگردند
پيوسته مرا به قصد جان مي گردند
از رشك نبات ميدهم جان كه چرا
گرد سر هم نام فلان ميگردند
يا صاحب ننگ و نام ميبايد بود
يا شهرهٔ خاص و عام ميبايد بود
القصه كمال جهد ميبايد كرد
در وادي خود تمام ميبايد بود
اي چرخ مرا دلي ست بيداد پسند
بيمم دهي از سنگ حوادث تا چند
من شيشه نيم كه بشكند سنگ توام
مرغ قفسم كه گشتم آزاد ز بند
در صيد گهت كه جان طرب ساز آيد
سيمرغ اسير چنگل بازآيد
هر جا كه صداي طبل باز تو رسد
سد مرغ دل از شوق به پرواز آيد
تا پاي كسي سلسله آرا نشود
او را سر قدر آسمان سا نشود
باز ار نشود صيد و نيفتد در قيد
او را به سر دست شهان جا نشود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد