بخش ۱۴ - برتري سخن منظوم از منثور

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴ - برتري سخن منظوم از منثور

۳۶ بازديد


چونكه نسخته سخن سرسري
هست بر گوهريان گوهري
نكته نگهدار ببين چون بود
نكته كه سنجيده و موزون بود
قافيه سنجان كه سخن بركشند
گنج دو عالم به سخن دركشند
خاصه كليدي كه در گنج راست
زير زبان مرد سخن سنج راست
آنكه ترازوي سخن سخته كرد
بختورانرا به سخن بخته كرد
بلبل عرشند سخن پروران
باز چه مانند به آن ديگران
زاتش فكرت چو پريشان شوند
با ملك از جمله خويشان شوند
پرده رازي كه سخن پروريست
سايه‌اي از پرده پيغمبريست
پيش و پسي بست صفت كبريا
پس شعرا آمد و پيش انبيا
اين دو نظر محرم يكدوستند
اين دو چه مغز آنهمه چون پوستند
هر رطبي كز سر اين خوان بود
آن نه سخن پاره‌اي از جان بود
جان تراشيده به منقار گل
فكرت خائيده به دندان دل
چشمه حكمت كه سخن دانيست
آب شده زين دو سه يك نانيست
آنكه درين پرده نوائيش هست
خوشتر ازين حجره سرائيش هست
با سر زانوي ولايت ستان
سر ننهد بر سر هر آستان
چون سر زانو قدم دل كند
در دو جهان دست حمايل كند
آيد فرقش به سلام قدم
حلقه صفت پاي و سر آرد بهم
در خم آن حلقه كه چستش كند
جان شكند باز درستش كند
گاهي از آن حلقه زانو قرار
حلقه نهد گوش فلك را هزار
گاه بدين حقه فيروزه رنگ
مهره يكي ده بدر آرد ز چنگ
چون به سخن گرم شود مركبش
جان به لب آيد كه ببوسد لبش
از پي لعلي كه برآرد ز كان
رخنه كند بيضه هفت آسمان
نسبت فرزندي ابيات چست
بر پدر طبع بدارد درست
خدمتش آرد فلك چنبري
باز رهد ز آفت خدمتگري
هم نفسش راحت جانها شود
هم سخنش مهر زبانها شود
هر كه نگارنده اين پيكر اوست
بر سخنش زن كه سخن‌پرور اوست
مشتري سحر سخن خوانمش
زهره هاروت شكن دانمش
اين بنه كاهنگ سواران گرفت
پايه خوار از سر خواران گرفت
راي مرا اين سخن از جاي برد
كاب سخن را سخن آراي برد
ميوه دلرا كه به جاني دهند
كي بود آبي چو به ناني دهند
اي فلك از دست تو چون رسته‌اند
اين گره‌هائي كه كمر بسته‌اند
كار شد از دست به انگشت پاي
اين گره از كار سخن واگشاي
سيم كشاني كه به زر مرده‌اند
سكه اين سيم به زر برده‌اند
هر كه به زر سكه چون روز داد
سنگ ستد در شب افروز داد
لاجرم اين قوم كه داناترند
زيرترند ارچه به بالاترند
آنكه سرش زركش سلطان كشيد
باز پسين لقمه ز آهن چشيد
وانكه چو سيماب غم زر نخورد
نقره شد و آهن سنجر نخورد
چون سخنت شهد شد ارزان مكن
شهد سخن را مگس افشان مكن
تا ندهندت مستان گر وفاست
تا ننيوشند مگو گر دعاست
تا نكند شرع تو را نامدار
نامزد شعر مشو زينهار
شعر تو را سدره نشاني دهد
سلطنت ملك معاني دهد
شعر تو از شرع بدانجا رسد
كز كمرت سايه به جوزا رسد
شعر برآرد باميريت نام
كالشعراء امراء الكلام
چون فلك از پاي نشايد نشست
تا سخني چون فلك آري به دست
بر صفت شمع سرافكنده باش
روز فرو مرده و شب زنده باش
چون تك انديشه به گرمي رسيد
تند رو چرخ به نرمي رسيد
به كه سخن دير پسند آوري
تا سخن از دست بلند آوري
هر چه در اين پرده نشانت دهند
گر نپسندي به از آنت دهند
سينه مكن گر گهر آري به دست
بهتر از آن جوي كه در سينه هست
هر كه علم بر سر اين راه برد
گوي ز خورشيد و تك از ماه برد
گر نفسش گرم روي هم نكرد
يك نفس از گرم روي كم نكرد
در تك فكرت كه روش گرم داشت
برد فلك را ولي آزرم داشت
بارگي از شهپر جبريل ساخت
باد زن از بال سرافيل ساخت
پي سپر كس مكن اين كشته را
باز مده سر بكس اين رشته را
سفره انجير شدي صفر وار
گر همه مرغي بدي انجير خوار
منكه درين شيوه مصيب آمدم
ديدني ارزم كه غريب آمدم
شعر به من صومعه بنياد شد
شاعري از مصطبه آزاد شد
زاهد و راهب سوي من تاختند
خرقه و زنار در انداختند
سرخ گلي غنچه مثالم هنوز
منتظر باد شمالم هنوز
گر بنمايم سخن تازه را
صور قيامت كنم آوازه را
هر چه وجود است ز نو تا كهن
فتنه شود بر من جادو سخن
صنعت من برده ز جادو شكيب
سحر من افسون ملايك فريب
بابل من گنجه هاروت سوز
زهره من خاطر انجم فروز
زهره اين منطقه ميزانيست
لاجرمش منطق روحانيست
سحر حلالم سحري قوت شد
نسخ كن نسخه هاروت شد
شكل نظامي كه خيال منست
جانور از سحر حلال منست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد