غزل شماره ۵۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۸

۳۷ بازديد


بي‌مهري اگر چه بي‌وفا هم
جور از تو نكو بود جفا هم
بيگانه و آشنا نداني
بيگانه كشي و آشنا هم
پيش كه برم شكايت تو
كز خلق نترسي از خدا هم
بس تجربه كرده‌ام ندارد
آه سحري اثر دعا هم
در وصل چو هجر سوزدم جان
از درد به جانم از دوا هم
اي گل كه ز هر گلي فزون است
در حسن، رخ تو در صفا هم
شد فصل بهار و بلبل و گل
در باغ به عشرتند با هم
با هم ستم است اگر نباشيم
چون بلبل و گل به باغ ما هم
جز هاتف بي‌نوا در آن كوي
شاه آمد و شد كند، گدا هم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد