غزل شماره ۵۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۲

۳۷ بازديد


پس از چندي كند يك لحظه با من يار دورانش
كه داغ تازه‌اي بگذاردم بر دل ز هجرانش
پس از عمري كه مي‌گردد به كامم يك نفس گردون
نمي‌دانم كه مي‌سازد؟ همان ساعت پشيمانش
چو از هم آشيان افتاد مرغي دور و تنها شد
بود كنج قفس خوشتر ز پرواز گلستانش
ز بي‌تابي همي جويم ز هر كس چارهٔ دردي
كه مي‌دانم فرو مي‌ماند افلاطون ز درمانش
دلش سخت است و پيمان سست از آن بي‌مهر سنگين‌دل
نبودم شكوه‌اي گر چون دلش مي‌بود پيمانش
به من گفتي كه جور من نهان مي‌دار از مردم
تو هم نوعي جفا مي‌كن كه بتوان داشت پنهانش
تن هاتف نزار از درد دوري ديدي و دردا
ندانستي كه هجرانت چها كرده است با جانش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد