روز ديگر كه وقت ميدان شد
باز شه را هواي جولان شد
آمد و كرد همعناني او
شد مشرف به همزباني او
گفت شاها رسيد فصل بهار
معتدل شد براي ليل و نهار
همه روي زمين گلستان شد
موسم باغ و وقت بستان شد
سبزه از برف شد عيان امروز
عالم پير شد جوان امروز
ابر نيسان به كوهسار آمد
باز آبي به روي كار آمد
هيچ داني كه سيل چون شده است؟
از سر كوه سرنگون شده است
سبزه بر هر طرف فگنده بساط
بر زمين پا نميرسد ز نشاط
از گهرهاي شبنم و ژاله
شد مرصع پيالهٔ لاله
ژاله و لاله از سياهي داغ
آشيان كرده زاغ و بيضهٔ زاغ
آهوي مست لالهها خورده
همچو مستان پيالهها خورده
وقت آن شد كه ما شكار كنيم
عزم صحرا و لالهزار كنيم
جام گل رنگ لاله را بينيم
چشم مست غزاله را بينيم
لاله را ساغر شراب كنيم
آهوي مست را كباب كنيم
شد مقرر كه چون شود نوروز
شاه فرخ به طالعي فيروز
عزم گلگشت نوبهار كند
گه خورد باده گه شكار كند
باز چون شاه عزم ميدان كرد
عالمي را هلاك از جولان كرد
مهر چندان كه بر سپهر نمود
به هوادار خويش مهر نمود
چون برفت آفتاب عالمگرد
شاه هم ميل بازگشتن كرد
گفت با اين گدا چه كار كنم؟
كه خبردارش از شكار كنم
همرهش هر كه بود غافل ساخت
جانب او تگاوري انداخت
چون گدا ديد جانب تيرش
گشت آگه ز حسن تدبيرش
گفت دانستم اين شكاري كيست
معني اين خدنگكاري چيست
باشد اين تير از براي شكار
باز شد شاه را هواي شكار
سوز عشقي كه داشت افزون شد
سر به صحرا نهاد و مجنون شد
از پي آن غزال شير شكار
رفت و با آهوان گرفت قرار
چند روزي كه شاه بندهنواز
سوي درويش جلوه كرد به ناز
مردمان پي به حال او بردند
ره به فكر و خيال او بردند
عيبجويان به عيب رو كردند
وز سر طعنه گفتگو كردند
كه چرا شاه با گدا يارست؟
پادشه را خود از گدا عارست
مسند شاه و بورياي گدا؟
الله! الله! كجاست تا به كجا؟
از گدا عشق شاه لايق نيست
بلكه او مدعيست، عاشق نيست
پاكبازان دعاي شه گفتند
در معني در اين سخن سفتند
كه بدينسان شه پسنديده
كس نديدست بلكه نشنيده
شاه گر با گدا چنين بازد
همه كس را گداي خود سازد
زين سخنها رقيب واقف شد
طبع ناساز او مخالف شد
از غضب خون او به جوش آمد
چون خم باده در خروش آمد
گفت اگر خون اين گدا ريزم
بهر خود فتنهاي برانگيزم
شاه ازين قصه گر خبر يابد
رخ ز من تا به حشر ميتابد
گر بگويم به او، گران آيد
ور نگويم دلمبه جان آيد
پس همان به كه حيلهاي بكنم
شاه را از گدا جدا فگنم
چون ز بهر نشاط نوروزي
شد چمن پر بساط فيروزي
غنچه و گل به عيش كوشيدند
جامهٔ سرخ و سبز پوشيدند
دهن تنگ غنچه خندان شد
ژاله در وي فتاد و دندان شد
نرگس تر به روي لاله فتاد
چشم مخمور بر پياله فتاد
غنچه از روي گل نقاب انداخت
بلبلان را در اضطراب انداخت
لاله از كوه آشكارا شد
لعل از سنگ خاره پيدا شد
برگ سوسن كه سبز رنگ نمود
خنجري در ميان زنگ نمود
لالهٔ آتش چو در تنور افروخت
قرصها در ته تنور بسوخت
فاخته بال و پر ز هم بگشاد
شانه شد بهر طرهٔ شمشاد
از مي شوق مست شد بلبل
چشم خود سرخ كرد بر رخ گل
سبزه از بس كه رشته با هم بافت
چون سطرلاب سبز بر هم تافت
در چنين وقت و ساعتي فرخ
آن سهي سرو قامت گل رخ
چون به عزم شكار بيرون رفت
لشكر بيشمار بيرون رفت
بود نزديك شهر صحرايي
دور دوري، گشاده پهنايي
خاك او سر به سر عبيرآميز
باد او دم به دم نشاطانگيز
سنبل و سوسنش هم خوشرنگ
لالهاش آبدار و آتش رنگ
صورت وحش و طير او زيبا
همه دلكش چو نقش بر ديبا
سبز مرغان او ز سبزي پَر
مرغزاري تمام سبزهٔ تر
سبزهاش خط عنبرين مويان
لالهاش عارض نكورويان
شاه چون خيمه زد در آن صحرا
گفت كز هر طرف كنند ندا
وحشيان را تمام گرد كنند
كار اهل شكار ورد كنند
خلق بر گرد صيد صف بستند
رخنهها را ز هر طرف بستند
چابكان تيغ را علم كردند
صيد را دست و پا قلم كردند
سر و شاخ گوزن بشكستند
گردن كرگدن فرو بستند
شد نشان خدنگ داغ پلنگ
داغها را فتيله گشت خدنگ
از براي گريختن نخجير
پر برآورد، ليك از پر تير
شير هر دم ز خشم و كينهٔ خويش
پنجه ميزد ولي به سينهٔ ريش
گور از بس كه ديد فتنه و شور
دهنش باز ماند چون لب گور
آهو از گريه چشم پر نم داشت
بر سر گور مرده ماتم داشت
خواب خرگوش از سر او جست
چشم خود را ديگر به خواب نبست
روبه از هول جان در آن آشوب
ساخت دم در ره سگان جاروب
در هواي هر پرندهاي كه پريد
تركي از ناوكش به سيخ كشيد
هر غزالي كه از زمين برجست
چابكي در كمند پايش بست
در صف آهوان غزالي بود
كش عجب نازنين جمالي بود
عالم از بوي نافهاش مشكين
پيش او آهوي ختن مسكين
شوخ چشمي به غمزه شعبدهباز
چشم شوخش تمام عشوه و ناز
گويي آن چشم شوخ در بازي
شوخچشميست در نظربازي
گرچه بودند آهوان خيلي
بد گدا را به سوي او ميلي
هر دم از مژه جاي او ميرُفت
هر نفس در هواي او ميگفت
چشم او چشم شاه را مانند
آن بلاي سياه را مانند
نافه ي او كه مشك چين دارد
بوي آن زلف عنبرين دارد
نفسش مشكبار ميآيد
زان نفس بوي يار ميآيد
من سگ آهويي كه هر نفسي
خوش دلم ميكند به ياد كسي
چون مرا نيست رنگي از رويش
لاجرم شادمانم از بويش
روز ديگر كه با هزار شكوه
رخ نمود آفتاب از سر كوه
سر زد از جيب كوه چشمهٔ نور
شد عيان معني تجلي طور
شاه از خواب صبحدم برخاست
رخ چو خورشيد چاشتگه آراست
به هواي خرام و جلوهگري
جانب كوه شد چو كبك دري
با حريفان دوش كردي خطاب
گفت بيتابم از خمار شراب
هيچ كس همعنان من نشود
در سخن همزبان من نشود
شاه چو اين بهانه پيش آورد
رو به سوي گداي خويش آورد
مركب ناز تاخت بر سر او
همچو جان جا گرفت در بر او
نظر لطف سوي او بگشاد
لب شيرين به گفتگوي او بگشاد
گفتش اي از مي وفا سرمست
روز و شب هيچ خورد و خوابت هست؟
گفت سير آمدم ز غم خوردن
خواب بر من حرام جز مردن
باز گفتش كه روز حال تو چيست؟
در چه فكري شب و خيال تو چيست؟
گفت روزم دو ديده پرخونست
حال شب را چه گويمت كه چونست؟
باز گفتش كه چون شبت سيهست
در شب تيره مشعل تو مهست
گفت شب تا سحر ز شعلهٔ آه
هر دم آتش زنم به مشعل ماه
باز گفتش كه كيست محرم تو؟
تا شود گاه كاه همدم تو؟
گفت جز آه سرد نيست كسي
تا به او همنفس شوم نفسي
باز گفتش كه در ضمير تو چيست؟
حاصل عمر دلپذير تو چيست؟
گفت غير از تو نيست در دل من
غير ازين خود مباد حاصل من
همچنين حسب حال ميگفتند
در جواب و سوال ميگفتند
چون به هم شرح راز خود كردند
عرض راز و نياز خود كردند
شاه را شد هواي منزل خويش
ماند درويش خسته با دل ريش
باز فردا شه سعادتمند
سايهٔ لطف بر گدا افكند
همچنين چند روز پي در پي
گذر افتاد شاه را بر وي
شاه چون سوي او گذشت بسي
گفت اين قصه با رقيب كسي
مدعي باز حيلهاي انگيخت
كه ز هم رشتهٔ وصال گسيخت
روز ديگر رقيب دشمنروي
روي با شاه كرد آن بدخوي
گفت شاها دگر بهار گذشت
وقت صحرا و لالهزار گذشت
چند بينيم وحش صحرا را
نيست الفت به وحشيان ما را
جاي در شهر كن كه آنجا به
سگ شهر از غزال صحرا به
شه باشد نكوترين جهان
شهر باشد مقام پادشاهان
جاه يوسف ز مصر حاصل شد
مصطفي را مدينه منزل شد
در و ديوار و كوي شهر مدام
سايه افگنده بر خواص و عوام
خانهها همچو خانهٔ ديده
منزل مردم پسنديده
بس كه افسانه و فسون پرداخت
شاه را سوي شهر مايل ساخت
باز درويش در فراق بماند
دل پر از درد اشتياق بماند
روي در حالتي غريب آورد
اين بلا بر سرش رقيب آورد
هيچ كس را غم رقيب مباد
دوري از صحبت حبيب مباد
نيست مقصود بيكسان غريب
غير وصل حبيب و مرگ رقيب
وصل جانان بود ز جان خوشتر
ليك مرگ رقيب از آن خوشتر
شب كه در بزمگاه مينا رنگ
زهره با چنگ راست كرد آهنگ
باده از سرخي شفق كردند
اختران لعل در طبق كردند
شاه را دل به سوي باده كشيد
باده با مهوشان ساده كشيد
بهر عشرت نشست در جايي
كان گدا را بود تماشايي
شاه در بزم با هزار شكوه
آن گدا در نظاره از سر كوه
مجلس آراستند و مي خوردند
مي به آواز چنگ و ني خوردند
روي ساقي ز باده گل گل شد
غلغل شيشه صوت بلبل شد
شد لب گلرخان شرابآلود
همچو برگ گل گلابآلود
عكس رخ بر شراب افگندند
بر شفق آفتاب افگندند
لب شيرين به بادهٔ زرين
چو رساندند گشت لب شيرين
خندهٔ شاهدان شورانگيز
گشت در جام باده شكرريز
چشم ساقي ز باده مست شده
ترك مخمور ميپرست شده
اهل مجلس شكفته و خرم
فارغ از هرچه هست در عالم
شيشهٔ زهد را زدند به سنگ
تار تسبيح شد بريشم چنگ
پر مي لعل شد پيالهٔ زر
گل رعنا نمود پيش نظر
شيشهٔ صاف و آن مي دلكش
چون دل صاف عاشقان بي غش
دختر رز به شيشه منزل كرد
گرم خون بود جاي در دل كرد
شيشهٔ مي كه پر ز خون افتاد
در درون هر چه داشت بيرون داد
مطرب صاف عندليب آهنگ
ساخت آهنگ و چنگ زد در چنگ
ديگري دف گرفت بيخود و مست
همچو طفلان نواخت بر سر دست
ني تهي ماند از هوي و هوس
زان كمر بست در قبول نفس
هر ندا كز صداي عود آمد
چنگ بشنيد و در سجود آمد
ناله آمد رباب را بم و زير
زان كه بر وي كمانچه ميزد تير
شكل قانون چو مضطر آمد راست
صفحهٔ سينهاش به نقش آراست
از براي فروغ مجلس شاه
شمع و مشعل شدند زهره و ماه
بزم شه را چو شمع گلشن كرد
ديد درويش و ديده روشن كرد
شاه در بزم با هزار شكوه
و آن گدا را نظاره از سر كوه
تا به نزديك بزمگاه آمد
بهر نظاره سوي شاه آمد
گفت شايد كه در فروغ چراغ
بينم آن شمع بزم را به فراغ
چون ميسر نبود بزم حضور
شاد بود از نگاه دورادور
گر كسي جام عشرتي ميخورد
او به صد رشك حسرتي ميخورد
ميكشيدند مي به نغمهٔ ني
آن گدا آه ميكشيد از پي
شاه بر لب نهاد جام شراب
آن گدا بي شراب مست و خراب
شه ز دست حريف مي ميخورد
آن گدا خون ز دست وي ميخورد
شاه در لالهزار خرم و خوش
و آن گدا در ميانهٔ آتش
شاه ساغر گرفته از سر عيش
و آن گدا را شكسته ساغر عيش
شاه ميكرد نوش باده به كام
آن گدا تلخكام و زهرآشام
شاه چون رخ ز باده ميافروخت
آن گدا ز آتش رخش ميسوخت
شاه را ذوق و حالتي كه مپرس
آن گدا را ملامتي كه مپرس
آن شب القصه تا به آخر شب
مجلس عيش بود و بزم و طرب
عاقبت، كار خويش كرد شراب
اهل مجلس شدند مست و خراب
باده نوشان ز باده مست شدند
سر به پاي قدخ ز دست شدند
خواب چون رو به آن گروه نهاد
باز درويش سر به كوه نهاد
كوه با عاشقان همآوازست
پايدارست زان سرافرازست
همچو نازكدلان ز جا نرود
متصل با تو گويد و شنود
آن غزالي كه گفته شد زين پيش
كه با او انس داشت درويش
در همان صيدگاه حاضر بود
سوي او چشم شاه ناظر بود
آرزو كرد تا به بند افتد
بي مددگار در كمند افتد
در شكارش كسي مدد نكند
صيد او را به نام خود نكند
چون پي آن غزال مركب تاخت
خويشتن را ز صف برون انداخت
شه به دنبال و آن غزال از پيش
هر دو رفتند تا بر درويش
صيد پيشش نهاد روي نياز
يعني از چنگ او خلاصم ساز
شاه آن حال را تماشا كرد
اعتقاد عظيم پيدا كرد
رفت نزديك او ز پا نشست
شاه در خدمت گدا بنشست
بس كه شه چهره برفروخته بود
آن گدا ز آفتاب سوخته بود
شاه ازو، او ز شاه غافل بود
پردهاي در ميانه حايل بود
هر يكي تيز ديد با دگري
در تفكر كه اوست يا دگري؟
شه بدو گفت اين صفت كه توراست
اين چنين نور معرفت كه توراست
هر چه گويي صواب خواهد بود
دعوتت مستجاب خواهد بود
گر به همت دعا كني چه شود؟
حاجتم را روا كني چه شود؟
طبع درويش ازين سخن آشفت
آه سردي كشيد و به اوي گفت
گر دعا مستجاب داشتمي
كي غم بيحساب داشتمي
شاه را سوي من گذر بودي
با من آن ماه را نظر بودي
شاه ازو چو شنيد اين سخنان
جَست از جاي خويش ذوقكنان
گفتش اي بيخبر، چه ميگويي؟
اينك آن شه منم كه ميجويي
بر سريري و شاه ميطلبي؟
بر سپهري و ماه ميطلبي؟
جان درويش در خروش آمد
رفت از هوش و چون به هوش آمد
گفت هرگز نميكنم باور
كه شود به ختم اينچنين ياور
لوحشالله! ازين وفاداري
اين به خوابست يا به بيداري؟
گر به بيداري آمدي به نظر
خواب بر من حرام باد دگر
ور به خوابم نمودهاي ديدار
نشوم كاش! تا ابد بيدار
گر به روزست اين چه خوش روزيست!
ور شبست اين، شب دلافروزيست!
بلكه انديشه و خيالست اين
تو كجا؟ من كجا؟ محالست اين
گرچه ميخواست شاه بندهنواز
كه كشد مدت وصال دراز
ليك از بيم آن كه خيل و سپاه
ناگه آنجا رسند در پي شاه
واقف از حال آن دو يار شوند
فتنهٔ روز و روزگار شوند
زور برجست و رو به منزل كرد
چشم درويش خاك ره گل كرد
ماند مسكين به ديدهٔ نمناك
با دل ريش و سينهٔ غمناك
شاد گشتي كه دست داد وصال
باز غمگين شدي كه يافت زوال
بخت بد بين كه عاشق درويش
بعد يك نوش ميخورد صد نيش
بر دلش هيچ راحتي نرسد
كز پي آن جراحتي نرسد
بود چون بحر و كان ز معني پر
اين يكي لعل دارد و آن يكي در
هر دو را خاتم و نگين كردند
نقش آن خاتم اينچنين كردند
كه چو آن شاخ مسند تمكين
نقش صحت گرفت زير نگين
همچو در يگانه يكتا شد
جلوهگاهش كنار دريا شد
بس كه طبعش به صيد شد مايل
روز و شب جا گرفت بر ساحل
تا در آن صيد كه مقامش بود
مرغ و ماهي اسير دامش بود
بر لب آن محسط شورانگيز
لجهٔ موجخيز گوهرريز
بود كوهي كه گفته شد زين پيش
كه بدان انس داشت آن درويش
بس كه كاهيده بود از اندوه
بود مانند كاه در پس كوه
كوه درويش را وطن شده بود
بيستون جاي كوهكن شده بود
هرگه از شوق بيقرار شدي
بر بلندي كوهسار شدي
بهر شاه از مژه گهر سفتي
قصرش از دور ديدي و گفتي
چون ندارم به كوي او گذري
دارم از دور سوي او نظري
گر رسيدن به كعبه نتوانم
باري، از قبله رو نگردانم
با صبا همنفس شدي به هوس
گفتي اي همدم خجسته نفس
چون دهي جلوه سرو ناز مرا
عرض ده پيش او نياز مرا
سجده كن خاك آستانش را
بوسه زن پاس پاسبانش را
سگ او را سلام من برسان
پيك او را پيام من برسان
طواف كن گرد آن دربار، بيا
گردي از كوي او بيار، بيا
تا من از آب ديده گل سازم
مرهم زخمهاي دل سازم
چون رسيدي از آن طرف بادي
كردي از روي شوق فريادي
كه تو امروز بوي او داري
گردي از خاك كوي او داري
به سر ريزم خاك كويش را
به دماغم فرست بويش را
روزي از شوق زار زار گريست
چشم بگشاد و هر طرف نگريست
چون نگه كرد جانب دريا
ديد هر گوشه خيمهاي برپا
زير خيمه ستون به صد زيور
همچو قد عروس در چادر
بود در جمع خيمه خرگاهي
در ميان ستارهها ماهي
سر خرگه بر آسمان ميسود
اطلس چرخ پوشش او بود
سايباني كشيده بر خرگاه
شاه بنشسته اندر آن چون ماه
چون گدا ديد خرگه شاهي
كرد آهنگ ماه خرگاهي
گفت دانستم اين چه خرگاهست
خرگه شاه منزلماهست
نيست خرگه كه ماه بدرست اين
آفتاب بلندقدرست اين
از سر كوه ميل دريا كرد
همچو خس بر كرانهاي جا كرد
همچو ني دور ازان لب چو شكر
در نيستان به ناله بست كمر
مرغ هوشش ز شوق در پرواز
چشم بر راه و گوش بر آواز
بار ديگر كه خسرو انجم
سرطان را گرفت در قلزم
بس هواي تموز گرمي كرد
آهن و سنگ رو به نرمي كرد
رگ و پي از تف سموم گداخت
مغز در استخوان چو موم گداخت
آب دريا فتاد از كم و كاست
تا به حدي كه گرد ازو برخاست
آب گرديد آهن از گرمي
سنگ شد همچو موم از نرمي
بط كه در آب داشت مسكن خويش
بود بريان ميان روغن خويش
هر كه ميراند توسن سركش
توسنش نعل داشت در آتش
قيمت يخ چو نقره گشت گران
قحط شد همچو وصل سيمبران
شب ز گرمي مه جهانافروز
گشت آفتاب عالمسوز
آن كواكب نبود شب به فلك
كه عرق ريختند خيل ملك
شد عرقريز روي ماهوشان
قرص خورشيد شد ستارهفشان
در چنين روزها مگر يك روز
از تف آفتاب عالمسوز
چهرهٔ آتشين چو شاه افروخت
آتشي گشت و عالمي را سوخت
شمع رخساره را چو روشن ساخت
ديگران سوختند و او بگداخت
زرد شد آفتاب طلعت شاه
رنگ شمعي گرفت مشعل ماه
پدر همچو بد آن مه نو
خسرويي بود نام او خسرو
بُد فلك حشمت و ستاره حشم
آسمان چتر و آفتاب علم
لشكرش را شماره پيدا نه
كشورش را كناره پيدا نه
عالم از كوس او پرآوازه
صيت عدلش برون ز اندازه
چون پدر ديد ضعف حال پسر
از دلش بر دويد دود به سر
هر غباري كه بر دل پسرست
كوه اندوه بر دل پدرست
پدران را پسر بود محبوب
همچو يوسف به ديدهٔ يعقوب
دلفريبست عارض پسران
خاصه در پيش ديدهٔ پدران
خسرو از بهر چارهكارش
ناتوان شد چو چشم بيمارش
هر حكيمي كه در ديارش بود
همه را خواند و كرد گفت و شنود
كين جگرگوشهٔ به جان پيوند
به علاج شماست حاجتمند
حكما گوهر بيان سفتند
پيش خسرو به صد زبان گفتند
كين سخن قول هوشمندانست
كه درين فصل شهر زندانست
در چنين وقت بهترين جايي
نيست جز در كنار دريايي
لب درياست چون لب دلبر
از برون سبزه وز درون گوهر
دايم آنجا هواي معتدلست
آن هوا فيضبخش جان و دلست
خشكي اين هوا ضرر دارد
لب دريا هواي تر دارد
خسرو اسباب ره مهيا كرد
شاه از آنجا هواي دريا كرد
آن نه دريا كه بود صد قلزم
صد چو طوفان نوح در وي گم
چرخ گويي در اضطراب شده
در زمين است و آب شده
موج او سر بر آسمان ميسود
يعني از ماه تا به ماهي بود
عالمي را به آب كرده خراب
آري اينست كار عالم آب
گوهرش از حساب افزون بود
همچو ريگ از شمار بيرون بود
گرچه غواص پا ز سر كردي
هيچ زو سر برون نياوردي
از خوشي كفزنان كه دارد دُر
كف او خالي و كنارش پر
شاه با آن رخ جهانآرا
كرد منزل كنارهٔ دريا
آن هوا برد ضعف حالش را
داد زيب ديگر جمالش را
گل رويش نمود زيبايي
سرو قدش فزود رعنايي
بوالعجب قد و قامتي برخاست
وه! چه گفتم؟ قيامتي برخاست
كمر از روي چابكي بر بست
سرو قدش به چابكي بر جست
سستي او بدل به چستي شد
همه اسباب تن درستي شد
هيچ دولت چو تندرستي نيست
هيچ محنت چو ضعف و سستي نيست
مبتلاي مرض مباد كسي
خاصه خوبان، كه ناز كند بسي
هر كسي عمر خواهد و بيمار
هر دم از عمر خود شود بيزار
غم به خوبان سروقد مرساد
قوم نيكاند، چشم بد مرساد
ناز اين قوم نازنين باشد
غايت نازكي همين باشد
دل پريشان جمع ايشان باد
ورنه، يك بارگي پريشان باد
شاه تا نامهٔ پدر برخواند
نيت شهر كرد و مركب راند
جانب شهر عزم جولان كرد
يوسف از مصر ميل كنعان كرد
سوي آن شاه كشور اقبال
خلق رفتند بهر استقبال
نازنينان به ناز كوشيدند
جامهٔ سرخ و سبز پوشيدند
آن يكي رفته در قباي سفيد
همچو شاخ شكوفهزار اميد
وان دگر جامهٔ سبز كرده به بر
همچو گل در ميان سبزهٔ تر
آن يكي زرد گشته خلعت او
بر تو افگنده ماه طلعت او
و آن دگر كرده جامهٔ عنبرفام
رفته چون آفتاب جانب شام
آن يكي در لباس گلناري
تازه گل دستهايست پنداري
وان دگر جامه لالهگون كرده
سر ز جيب فلك برون كرده
همه در انتظار مقدم شاه
همه را چشم انتظار به راه
ناگهان چتر شاه پيدا شد
چرخ گردون و ماه پيدا شد
همه رفتند پيش و صف بستند
دست بر سينهٔ هر طرف بستند
آن چنان حالتي پديد آمد
كه تو پنداشتي كه عيد آمد
شاه چون شمع بزم خسرو شد
ماه اقبال خسروي نو شد
منظر قدرش از فلك بگذشت
طاير قصرش از ملك بگذشت
خرم آن ساعتي،خوش آن روزي
كه فتد ديده بر دلافروزي
سر و تن خاك پاي او گردد
دل و جان هم فداي او گردد
اين تجمل به هر كسي نرسد
دامن گل به هر خسي نرسد
مي راحت به جام هر كس نيست
جام عشرت به كام هر كس نيست
كردگارا به حق ديدارت
به دل عارفان بيدارت
كه مرا هم بدين شرف برسان
سرو نازي به ايم طرف برسان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد