غزل شماره ۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۸

۳۶ بازديد


ز غمزه، چشم تو يك تير در كمان نگذاشت
كه اول از دل مجروح من نشان نگذاشت
ز بي‌وفايي گل بود مرغ دل آگاه
از آن به گلبن اين گلشن آشيان نگذاشت
ز شوق ديدن آن گل، ستم نگر كه شدم
رضا به رخنهٔ ديوار و باغبان نگذاشت
رسيد كار به جايي كه يار بگذارد
ز لطف بر دل من دستي، آسمان نگذاشت
ز ناز بر دل پير و جوان در اين محفل
كدام داغ كه آن نازنين جوان نگذاشت
شكايتي ز سگانت نبود هاتف را
بر آستان تواش جور پاسبان نگذاشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد