در محفل دوستان، بجز ياد تو نيست
آزاده نباشد آنكه آزاد تو نيست
شيرين لب و شيرين خط و شيرين گفتار
آن كيست كه با اين همه، فرهاد تو نيست؟
آن دل كه به ياد تو نباشد، دل نيست
قلبي كه به عشقت نتپد جز گِل نيست
آن كس كه ندارد به سر كوي تو، راه
از زندگي بي ثمرش حاصل نيست
افسوس كه عمر در بطالت بگذشت
با بارِ گنه، بدونِ طاعت بگذشت
فردا كه به صحنه مجازات روم
گويند كه هنگام ندامت بگذشت
با فلسفه، ره به سوي او نتوان يافت
با چشم عليل، كوي او نتوان يافت
اين فلسفه را بِهِل كه بي شهپر عشق
اشراقِ جميلِ رويِ او نتوان يافت
جز هستيِ دوست در جهان، نتوان يافت
در نيست نشانهاي ز جان نتوان يافت
در خانه اگر كس است، يك حرف بس است
در كوْن و مكان به غير آن نتوان يافت
افسوس كه ايّام جواني بگذشت
حالي نشد و جهان فاني بگذشت
مطلوب همه جهانْ نهان است، هنوز
ديدي همه عمر در گماني بگذشت؟
فاطي، بهسوي دوست سفر بايد كرد
از خويشتنِ خويش گذر بايد كرد
هر معرفتي كه بويِ هستيِ تو داد
ديوي است به ره، از آن حذر بايد كرد
صوفي، به ره عشق، صفا بايد كرد
عهدي كه نمودهاي، وفا بايد كرد
تا خويشتني، به وصل جانان نرسي
خود را به ره دوست، فنا بايد كرد
فاطي كه طريق ملكوتي سپرَد
خواهد ز مقام جبروتي گذرَد
نابينايي است كو ز چاه ناسوت
بي راهنما به سوي لاهوت روَد
فاطي كه به علم فلسفه مينازد
بر علم دگر به آشكارا تازد
ترسم كه در اين حجاب اكبر، آخر
غافل شود و هستي خود را بازد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد