آنان كه به علم فلسفه مينازند
بر علم دگر به آشكارا تازند
ترسم كه در اين حجاب اكبر، آخر
سرگرم شوند و خويشتن را بازند
فاطي كه فنون فلسفه ميخواند
از فلسفه فا و لام و سين ميداند
اميّد من آن است كه با نورِخدا
خود را ز حجاب فلسفه برهاند
آن شب كه همه ميكده ها باز شوند
يارانِ خرابات هم آواز شوند
فارغ ز رقيب، در كنارِ محبوب
طومار فراق بسته، همراز شوند
تا جلوه او جبال را دَك نكند
تا صَعْق، تو را ز خويش مُندَك نكند
پيوسته خطاب لَن تَراني شنوي
فاني شو تا خود از تو منفك نكند
علمي كه جز اصطلاح و الفاظ نبود
تيرگي و حجاب، چيزي نفزود
هر چند تو حكمت الهي خوانيش
راهي به سوي كعبه عاشق ننمود
ذرّات وجود، عاشق روي وياند
با فطرت خويشتن، ثناجوي وياند
ناخواسته و خواسته دلها همگي
ر جا كه نظر كنند، در سوي وياند
ذرّات جهان، ثناي حق ميگويند
تسبيح كنان، لقاي او ميجويند
ما كوردلان خامششان پنداريم
با ذكر فصيح راه او مي پويند
جز ياد تو در دلم قراري نَبُود
اي دوست، بجز تو غمگساري نَبُود
ديوانه شدم، ز عقل بيزار شدم
خواهان تو را به عقل، كاري نَبُود
تا دوست بُوَد، تو را گزندي نَبُود
تا اوست، غبارِ چون و چندي نَبُود
بگذار هر آنچه هست و او را بگزين
نيكوتر از اين دو حرف، پندي نَبُود
آن كس كه رخش نديد، خفاش بُوَد
خورشيدْ، فروغ رخ زيباش بُوَد
سرّ است و هر آنچه هست اندر دو جهان
از جلوه نورِ روي او فاش بُوَد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد