اي خوب رخ كه پرده نشيني و بيحجاب
اي صدهزار جلوهگر و باز در نقاب
اي آفتابِ نيم شب، اي ماهِ نيمروز
اي نجم دوربين كه نه ماهي، نه آفتاب
كيهان طلايه دارت و خورشيد سايهات
گيسوي حور خيمه ناز تو را طناب
جانهاي قدسيان همه در حسرتت به سوز
دلهاي حوريان همه در فرقتت كباب
انموذج جمالي و اسطوره جلال
درياي بيكراني و عالم همه سراب
آيا شود كه نيم نظر سوي ما كني
تا پر گشوده كوچ نماييم از اين قِباب
اي جلوه ات جمالْ دهِ هرچه خوبرو
اي غمزه ات هلاكْ كنِ هر چه شيخ و شاب
چشم خرابِ دوست خرابم نموده است
آبادي دو كوْن به قربان اين خراب
الا يا ايها الساقي! برون بر حسرت دلها
كه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشكلها
به مي بر بند راه عقل را از خانقاه دل
كه اين دارالجنون هرگز نباشد جاي عاقلها
اگر دل بستهاي بر عشق جانان، جاي خالي كن
كه اين ميخانه هرگز نيست جز ماواي بيدلها
تو گر از نشئه مي كمتر از آني به خود آيي
برون شو بيد رنگ از مرز خلوتگاه غافلها
چه از گلهاي باغ دوست رنگ آن صنم ديدي
جدا گشتي ز باغ دوست درياها و ساحلها
تو راه جنت و فردوس را در پيش خود ديدي
جدا گشتي ز راه حق و پيوستي به باطلها
اگر دل دادهاي بر عالم هستي و بالاتر
به خود بستي ز تار عنكبوتي بس سلاسلها
گرچه از هر دو جهان هيچ نشد حاصل ما
غم نباشد، چو بود مهر تو اندر دل ما
حاصل كونْ و مكان، جمله ز عكس رخ توست
پس همين بس كه همه كوْن و مكانْ حاصل ما
جمله اسرار نهان است درونِ لب دوست
لب گشا! پرده برانداز ازين مشكل ما
يا بكش يا برَهان زين قفس تنگ، مرا
يا برون ساز ز دل، اين هوس باطل ما
لايق طوْف حريم تو نبوديم اگر
از چه رو پس ز محبت بسرشتي گِل ما؟
هر كجا پا بنهي حسن وي آنجا پيداست
هركجا سر بنهي سجدهگه آن زيباست
همه سرگشته آن زلف چليپاي ويند
در غم هجر رُخش، اين همه شور و غوغاست
جمله خوبان برِ حُسن تو سجود آوردند
اين چه رنجي است كه گنجينه پير و برناست؟
عاشقان، صدرنشينانِ جهانِ قدسند
سرفراز آنكه به درگاه جمال تو گداست
فارغ از ما و من است آنكه به كوي تو خزيد
غافل از هر دو جهان، كي به هواي من و ماست؟
بر كن اين خرقه آلوده و اين بت بشكن
به در عشق فرود آي كه آن قبله نماست
ما را رها كنيد در اين رنج بيحساب
با قلب پاره پاره و با سينهاي كباب
عمري گذشت در غم هجران روي دوست
مرغم درون آتش، و ماهي برون آب
حالي، نشد نصيبم از اين رنج و زندگي
پيري رسيد غرق بطالت، پس از شباب
از درس و بحث مدرسه ام حاصلي نشد
كي ميتوان رسيد به دريا از اين سراب
هرچه فراگرفتم و هرچه ورق زدم
چيزي نبود غير حجابي پس از حجاب
هان اي عزيز، فصل جواني بهوش باش
در پيري، از تو هيچ نيايد به غير خواب
اين جاهلان كه دعوي ارشاد مي كنند
در خرقه شان به غير منم تحفهاي مياب
ما عيب و نقص خويش، و كمال و جمال غير
پنهان نمودهايم، چو پيري پس خضاب
دم در نيآر و دفتر بيهوده پاره كن
تا كي كلام بيهده گفتار ناصواب
عيب از ما است، اگر دوست ز ما مستور است
ديده بگشاي كه بيني همه عالم طور است
لاف كم زن كه نبيند رخ خورشيد جهان
چشم خفاش كه از ديدن نوري كور است
يا رب، اين پرده پندار كه در ديده ماست
باز كن تا كه ببينم همه عالم نور است
كاش در حلقه رندان خبري بود ز دوست
سخن آنجا نه ز ناصر بود از منصور است
واي اگر پرده ز اسرار بيفتد روزي
فاش گردد كه چه در خرقه اين مهجور است
چه كنم تا به سر كوي توام راه دهند؟
كاين سفر توشه هميخواهد و اين ره دور است
وادي عشق كه بي هوشي و سرگرداني است
مدعي در طلبش بوالهوس و مغرور است
لب فرو بست هر آن كس رخ چون ماهش ديد
آنكه مدحت كند از گفته خود مسرور است
وقت آن است كه بنشينم و دم در نزنم
به همه كون و مكان مدحت او مسطور است
آنكه دامن مي زند بر آتش جانم، حبيب است
آنكه روز افزون نمايد درد من، آن خود طبيب است
آنچه روح افزاست، جام باده از دست نگار است
ني مدرّس، ني مربّي، نيحكيم و ني خطيب است
سرّ عشقم، رمز دردم در خم گيسوي يار است
كي به جمع حلقه صوفيّ و اصحاب صليب است؟
از فتوحاتم نشد فتحيّ و از مصباح، نوري
هر چه خواهم، در درون جامه آن دلفريب است
درد مي جويند اين وارستگان مكتب عشق
آنكه درمان خواهد از اصحاب اين مكتب، غريب است
جرعهاي مي خواهم از جام تو تا بيهوش گردم
هوشمند از لذّت اين جرعه مي، بي نصيب است
موج لطف دوست، در درياي عشق بي كرانه
گاه در اوُج فراز و گاه در عمق نشيب است
عاشق دوست ز رنگش پيداست
بيدلي از دل تنگش پيداست
نتوان نرم نمودش به سخن
اين سخن، از دل سنگش پيداست
از در صلح برون نايد دوست
ديگر امروز، ز جنگش پيداست
مَي زده است، از رُخ سرخش پرسيد
مستي از چشم قشنگش پيداست
يار، امشب پي عاشق كشي است
من نگويم؛ ز خَدَنگش پيداست
رازِ عشق تو نگويد هندي
چه كنم من كه ز رنگش پيداست
عشق نگار، سرِّ سويداي جان ماست
ما خاكسار كوي تو، تا در توان ماست
با خلديان بگو كه، شما و قصور خويش
آرام ما به سايه سرو روان ماست
فردوس و هر چه هست در آن، قسمت رقيب
رنج و غمي كه مي رسد از او، از آن ماست
با مدعي بگو كه تو و “جنت النعيم”
ديدار يار، حاصل سرّ نهان ماست
ساغر بيار و باده بريز و كرشمه كن
كاين غمزه، روحپرور جان و روان ماست
اين با هُشان و علم فروشان و صوفيان
مينشنوند آنچه كه ورد زبان ماست
آنكه دل بگسلد از هر دو جهان، درويش است
آنكه بگذشت ز پيدا و نهان، درويش است
خرقه و خانقه از مذهب رندان دور است
آنكه دوري كند از اين و از آن، درويش است
نيست درويش كه دارد كُله درويشي
آنكه ناديده كلاه و سر و جان، درويش است
حلقه ذكر مياراي كه ذاكر، يار است
آنكه ذاكر بشناسد به عيان، درويش است
هر كه در جمع كسان دعوي درويشي كرد
به حقيقت، نه كه با ورد زبان، درويش است
صوفياي كو به هواي دل خود شد درويش
بنده همت خويش است، چسان درويش است؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد