دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۴ ۳۴ بازديد
عاشقم، عاشق و جز وصل تو درمانش نيست
كيست كاين آتش افروخته در جانش نيست؟
جز تو در محفل دلسوختگان، ذكري نيست
اين حديثياست كه آغازش و پايانش نيست
راز دل را نتوان پيش كسي باز نمود
جز برِ دوست، كه خود حاضر و پنهانش نيست
با كه گويم كه بجز دوست نبيند هرگز
آنكه انديشه و ديدار به فرمانش نيست
گوشه چشمگشا، بر منِ مسكين بنگر
ناز كن ناز، كه اين باديه سامانش نيست
سر خُم باز كن و ساغر لبريزم ده
كه بجز تو، سر پيمانه و پيمانش نيست
نتوان بست زبانش ز پريشانگويي
آنكه در سينه بجز قلب پريشانش نيست
پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند
كه كسي نيست كه سرگشته و حيرانش نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد