پرده بردار ز رخ، چهرهگشا ناز بس است
عاشق سوخته را ديدن رويت هوس است
دست از دامنت اي دوست، نخواهم برداشت
تا من دلشده را يك رمق و يك نفس است
همه خوبان برِ زيباييات اي مايه حُسن،
فيالمثل، در برِ درياي خروشان چو خس است
مرغ پر سوخته را نيست نصيبي ز بهار
عرصه جولانگه زاغ است و نواي مگس است
داد خواهم، غم دل را به كجا عرضه كنم؟
كه چو من دادستان است و چو فرياد رس است
اين همه غلغل و غوغا كه در آفاق بوَد
سوي دلدار، روان و همه بانگ جرس است
خم ابروي كجت قبله محراب من است
تاب گيسوي تو خود، راز تب و تاب من است
اهل دل را به نيايش، اگر آدابي هست
ياد ديدار رُخ و موي تو، آداب من است
آنچه ديدم ز حريفان همه هشياري بود
در صف ميزده بيداري من، خواب من است
در يَم علم و عمل، مدعيان غوطه ورند
مستي و بيهشي مي زده گرداب من است
هر كسي از گنهش، پوزش و بخشش طلبد
دوست در طاعت من، غافر و توّاب من است
حاش للّه كه جز اين ره، ره ديگر پويم
عشق روي تو سرشته بهگل و آب من است
هر كسي از غم و شادي است نصيبي، او را
مايه عشرت من، جامِ ميِ ناب من است
برخيز مطربا، كه طرب آرزوي ماست
چشم خرابِ يارِ وفادار سوي ماست
ديوانگي عاشق خوبان، ز باده است
مستي عاشقان خدا، از سبوي ماست
ما عاشقان، ز قله كوه هدايتيم
روح الامين به سدره پي جستجوي ماست
گلشن كنيد ميكده را، اي قلندران
طير بهشت ميزده در گفتگوي ماست
با مطربان بگو كه طرب را فزون كنند
دست گداي صومعه بالا به سوي ماست
ساقي، بريز باده گلگون به جام من
اين خُمِّ پر ز مي، سببِ آبروي ماست
باد بهار پرده رخسار او گشود
سرخيّ گل ز دلبر آشفته روي ماست
اي پردگي كه جلوه ات از عرش بگذرد
مهر رُخت عجين به بُن موي موي ماست
سر كوي تو، به جان تو قسم! جاي من است
به خم زلف تو، در ميكده ماواي من است
عارفانِ رخ تو جمله ظلومند و جهول
اين ظلوميّ و جهولي، سر و سوداي من است
عاشق روي تو حسرت زده اندر طلب است
سر نهادن به سر كوي تو، فتواي من است
عالم و جاهل و زاهد، همه شيداي تواند
اين نه تنها رقم سرّ سويداي من است
رخ گشا، جلوه نما، گوشه چشمي انداز
اين هواي دل غمديده شيداي من است
مسجد و صومعه و بتكده و دير و كنيس
هر كجا ميگذري، ياد دلآراي من است
در حجابيم و حجابيم و حجابيم و حجاب
اين حجاب است كه خود، راز معماي من است
افسانه جهان، دل ديوانه من است
در شمع عشق سوخته، پروانه من است
گيسوي يار، دام دل عاشقان اوست
خال سياه پشت لبش دانه من است
غوغاي عاشقان، رخ غمّاز دلبران
راز و نيازها همه، در خانه من است
كوي نكوي ميكده، باب صفاي عشق
طاق و رواق روي تو كاشانه من است
فرياد رعد، ناله دلسوز جان من
درياي عشق، قطره مستانه من است
تا شد به زلف يار سرشانه آشنا
مسجود قدسيان همگي، شانه من است
عشق اگر بال گشايد به جهان، حاكم اوست
گر كند جلوه در اين كوْن و مكان، حاكم اوست
روزي ار رُخ بنمايد ز نهانخانه خويش
فاش گردد كه به پيدا و نهان، حاكم اوست
ذرّه اي نيست به عالم كه در آن عشقي نيست
بارك اللّه كه كران تا به كران، حاكم اوست
گر عيان گردد روزي، رخش از پرده غيب
همه بينند كه در غيب و عيان، حاكم اوست
تا كه از جسم و روان بر تو حجاب است حجاب
خود نبيني به همه جسم و روان، حاكم اوست
من چه گويم؟ كه جهان نيست بجز پرتو عشق
ذوالجلالي است كه بر دهر و زمان، حاكم اوست
در پيچ و تاب گيسوي دلبر، ترانه است
دل برده فدايي هر شاخ شانه است
جان در هواي ديدن رخسار ماه توست
در مسجد و كنيسه نشستن بهانه است
در صيد عارفان و ز هستي رميدگان
زلفت چو دام و، خال لبت همچو دانه است
اندر وصال روي تو اي شمس تابناك
اشكم چو سيل جانب دريا روانه است
در كوي دوست، فصل جواني به سر رسيد
بايد چه كرد؟ اين همه جور زمانه است
امواج حُسن دوست، چو درياي بيكران
اين مستِ تشنه كامْ غمش در كرانه است
ميخانه در هواي وصالش طرب كنان
مطرب به رقص و شادي و چنگ و چَغانه است
خانه عشق است و منزلگاه عشّاق حزين است
پايه آن برتر از دروازه عرشِ برين است
اين سرا، بارافكن ميخوردگان راه يار است
با پريشان حالي و مستي و بيهوشي قرين است
از جهان هستي و ملك جهان بيني برون است
با گروه نيستي جويان عاشق، همنشين است
مسكن سوداگرانِ روي يار گلعذار است
مركز دلدادگان آن نگارِ مه جبين است
پرده داران حرم فرمانروايان طريقند
باني اين بارگه آواره از روي زمين است
عاكف اين كعبه وارسته ز مدح اين و آن است
خادم اين ميكده دور از ثناي آن و اين است
عمري گذشت و راه نبردم به كوي دوست
مجلس تمام گشت و نديديم روي دوست
گلشن معطّر است سراپا ز بوي يار
گشتيم هركجا، نشنيديم بوي دوست
هر جا كه مي روي، ز رخ يار، روشن است
خفاش وار راه نبرديم سوي دوست
ميخوارگانِ دلشده ساغر گرفته اند
ما را نَمي نصيب نشد از سبوي دوست
گوش من و تو، وصف رُخ يار نشنود
ورنه جهان ندارد جز گفتگوي دوست
با عاقلان بگو كه: رُخ يار ظاهر است
كاوش بس است اين همه، در جستجوي دوست
ساقي ز دست يار به ما باده مي دهد
بر گير مي، تو نيز ز دستِ نكوي دوست
باد صبا، گذر كني ار در سراي دوست
بر گو كه: دوست سر ننهد جز به پاي دوست
من سر نمي نهم، مگر اندر قدوم يار
من جان نمي دهم، مگر اندر هواي دوست
كردي دل مرا ز فراق رُخت، كباب
انصافْ خود بده كه بُوَد اين سزاي دوست؟
مجنون اسير عشق شد؛ امّا چو من نشد
اي كاش كس چو من نشود مبتلاي دوست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد