ميان دوعم زاده وصلت فتاد
دو خورشيد سيماي مهتر نژاد
يكي را به غايت خوش افتاده بود
دگر نافر و سركش افتاده بود
يكي خلق و لطفي پريوار داشت
يكي روي در روي ديوار داشت
يكي خويشتن را بياراستي
دگر مرگ خويش از خدا خواستي
پسر را نشاندند پيران ده
كه مهرت بر او نيست مهرش بده
بخنديد و گفتا به صد گوسفند
تغابن نباشد رهايي ز بند
به ناخن پري چهره ميكند پوست
كه هرگز بدين كي شكيبم ز دوست؟
نه صد گوسفندم كه سيصد هزار
نبايد به ناديدن روي يار
تو را هرچه مشغول دارد ز دوست
اگر راست خواهي دلارامت اوست
يكي پيش شوريده حالي نبشت
كه دوزخ تمنا كني يا بهشت؟
بگفتا مپرس از من اين ماجري
پسنديدم آنچ او پسندد مرا
يكي پنجهٔ آهنين راست كرد
كه با شير زورآوري خواست كرد
چو شيرش به سرپنجه در خود كشيد
دگر زور در پنجه در خود نديد
يكي گفتش آخر چه خسبي چو زن؟
به سرپنجه آهنينش بزن
شنيدم كه مسكين در آن زير گفت
نشايد بدين پنجه با شير گفت
چو بر عقل دانا شود عشق چير
همان پنجه آهنين است و شير
تو در پنجه شير مرد اوژني
چه سودت كند پنجهٔ آهني؟
چو عشق آمد از عقل ديگر مگوي
كه در دست چوگان اسيرست گوي
قضا را من و پيري از فارياب
رسيديم در خاك مغرب به آب
مرا يك درم بود برداشتند
به كشتي و درويش بگذاشتند
سياهان براندند كشتي چو دود
كه آن ناخدا ناخدا ترس بود
مرا گريه آمد ز تيمار جفت
بر آن گريه قهقه بخنديد و گفت
مخور غم براي من اي پر خرد
مرا آن كس آرد كه كشتي برد
بگسترد سجاده بر روي آب
خيال است پنداشتم يا به خواب
ز مدهوشيم ديده آن شب نخفت
نگه بامدادان به من كرد و گفت
عجب ماندي اي يار فرخنده راي؟
تو را كشتي آورد و ما را خداي
چرا اهل دعوي بدين نگروند
كه ابدال در آب و آتش روند؟
نه طفلي كز آتش ندارد خبر
نگه داردش مادر مهرور؟
پس آنان كه در وجد مستغرقند
شب و روز در عين حفظ حقند
نگه دارد از تاب آتش خليل
چو تابوت موسي ز غرقاب نيل
چو كودك به دست شناور برست
نترسد وگر دجله پهناورست
تو بر روي دريا قدم چون زني
چو مردان كه بر خشك تردامني؟
يكي خرده بر شاه غزنين گرفت
كه حسني ندارد اياز اي شگفت
گلي را كه نه رنگ باشد نه بوي
غريب است سوداي بلبل بر اوي!
به محمود گفت اين حكايت كسي
بپيچيد از انديشه بر خود بسي
كه عشق من اي خواجه بر خوي اوست
نه بر قد و بالاي نيكوي اوست
شنيدم كه در تنگنايي شتر
بيفتاد و بشكست صندوق در
به يغما ملك آستين برفشاند
وزان جا بتعجيل مركب براند
سواران پي در و مرجان شدند
ز سلطان به يغما پريشان شدند
نماند از وشاقان گردن فراز
كسي در قفاي ملك جز اياز
نگه كرد كاي دلبر پيچ پيچ
ز يغما چه آوردهاي؟ گفت هيچ
من اندر قفاي تو ميتاختم
ز خدمت به نعمت نپرداختم
گرت قربتي هست در بارگاه
به خلعت مشو غافل از پادشاه
خلاف طريقت بود كاوليا
تمنا كنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خويشي نه در بند دوست
تو را تا دهن باشد از حرص باز
نيايد به گوش دل از غيب راز
حقايق سرايي است آراسته
هوي و هوس گرد برخاسته
نبيني كه جايي كه برخاست گرد
نبيند نظر گرچه بيناست مرد
رئيس دهي با پسر در رهي
گذشتند بر قلب شاهنشهي
پسر چاوشان ديد و تيغ و تبر
قباهاي اطلس، كمرهاي زر
يلان كماندار نخچير زن
غلامان تركش كش تيرزن
يكي در برش پرنياني قباه
يكي بر سرش خسرواني كلاه
پسر كان همه شوكت و پايه ديد
پدر را به غايت فرومايه ديد
كه حالش بگرديد و رنگش بريخت
ز هيبت به پيغولهاي در گريخت
پسر گفتش آخر بزرگ دهي
به سرداري از سر بزرگان مهي
چه بودت كه ببريدي از جان اميد
بلرزيدي از باد هيبت چو بيد؟
بلي، گفت سالار و فرماندهم
ولي عزتم هست تا در دهم
بزرگان ازان دهشت آلودهاند
كه در بارگاه ملك بودهاند
تو، اي بي خبر، همچنان در دهي
كه بر خويشتن منصبي مينهي
نگفتند حرفي زبان آوران
كه سعدي مثالي نگويد بر آن
مگر ديده باشي كه در باغ و راغ
بتابد به شب كرمكي چون چراغ
يكي گفتش اي كرمك شب فروز
چه بودت كه بيرون نيايي به روز؟
ببين كآتشي كرمك خاك زاد
جواب از سر روشنايي چه داد
كه من روز و شب جز به صحرانيم
ولي پيش خورشيد پيدا نيم
ره عقل جز پيچ بر پيچ نيست
بر عارفان جز خدا هيچ نيست
توان گفتن اين با حقايق شناس
ولي خرده گيرند اهل قياس
كه پس آسمان و زمين چيستند؟
بني آدم و دام ودد كيستند؟
پسنديده پرسيدي اي هوشمند
بگويم گر آيد جوابت پسند
نه هامون و دريا و كوه و فلك
پري و آدميزاد و ديو و ملك
همه هرچه هستند ازان كمترند
كه با هستيش نام هستي برند
عظيم است پيش تو دريا به موج
بلندست خورشيد تابان به اوج
ولي اهل صورت كجا پي برند
كه ارباب معني به ملكي درند
كه گر آفتاب است يك ذره نيست
وگر هفت درياست يك قطره نيست
چو سلطان عزت علم بر كشد
جهان سر به جيب عدم دركشد
اگر مرد عشقي كم خويش گير
وگرنه ره عافيت پيش گير
مترس از محبت كه خاكت كند
كه باقي شوي گر هلاكت كند
نرويد نبات از حبوب درست
مگر حال بروي بگردد نخست
تو را با حق آن آشنايي دهد
كه از دست خويشت رهايي دهد
كه تا با خودي در خودت راه نيست
وز اين نكته جز بي خود آگاه نيست
نه مطرب كه آواز پاي ستور
سماع است اگر عشق داري و شور
مگس پيش شوريده دل پر نزد
كه او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفته سامان نه زير
به آواز مرغي بنالد فقير
سراينده خود مينگردد خموش
وليكن نه هر وقت بازست گوش
چو شوريدگان مي پرستي كنند
بر آواز دولاب مستي كنند
به چرخ اندر آيند دولاب وار
چو دولاب بر خود بگريند زار
به تسليم سر در گريبان برند
چو طاقت نماند گريبان درند
مكن عيب درويش مدهوش مست
كه غرق است از آن ميزند پا و دست
نگويم سماع اي برادر كه چيست
مگر مستمع را بدانم كه كيست
گر از برج معني پرد طير او
فرشته فرو ماند از سير او
وگر مرد لهوست و بازي و لاغ
قوي تر شود ديوش اندر دماغ
چه مرد سماع است شهوت پرست؟
به آواز خوش خفته خيزد، نه مست
پريشان شود گل به باد سحر
نه هيزم كه نشكافدش جز تبر
جهان پر سماع است و مستي و شور
وليكن چه بيند در آيينه كور؟
نبيني شتر بر نواي عرب
كه چونش به رقص اندر آرد طرب؟
شتر را چو شور طرب در سرست
اگر آدمي را نباشد خرست
يكي را چو من دل به دست كسي
گرو بود و ميبرد خواري بسي
پس از هوشمندي و فرزانگي
به دف بر زدندش به ديوانگي
ز دشمن جفا بردي از بهر دوست
كه ترياك اكبر بود زهر دوست
قفا خوردي از دست ياران خويش
چو مسمار پيشاني آورده پيش
خيالش چنان بر سر آشوب كرد
كه بام دماغش لگد كوب كرد
نبودش ز تشنيع ياران خبر
كه غرقه ندارد ز باران خبر
كرا پاي خاطر برآمد به سنگ
نينديشد از شيشهٔ نام و ننگ
شبي ديو خود را پري چهره ساخت
در آغوش اين مرد و بر وي بتاخت
سحرگه مجال نمازش نبود
ز ياران كس آگه ز رازش نبود
به آبي فرو رفت نزديك بام
بر او بسته سرما دري از رخام
نصيحتگري لومش آغاز كرد
كه خود را بكشتي در اين آب سرد
ز برناي منصف برآمد خروش
كه اي يار چند از ملامت؟ خموش
مرا پنج روز اين پسر دل فريفت
ز مهرش چنانم كه نتوان شكيفت
نپرسيد باري به خلق خوشم
ببين تا چه بارش به جان ميكشم
پس آن را كه شخصم ز خاك آفريد
به قدرت در او جان پاك آفريد
عجب داري ار بار حكمش برم
كه دايم به احسان و فضلش درم؟
به شهري در از شام غوغا فتاد
گرفتند پيري مبارك نهاد
هنوز آن حديثم به گوش اندرست
چو قيدش نهادند بر پاي و دست
كه گفت ارنه سلطان اشارت كند
كه را زهره باشد كه غارت كند؟
ببايد چنين دشمني دوست داشت
كه ميدانمش دوست بر من گماشت
اگر عز وجاه است و گر ذل و قيد
من از حق شناسم، نه از عمرو و زيد
ز علت مدار، اي خردمند، بيم
چو داروي تلخت فرستد حكيم
بخور هرچه آيد ز دست حبيب
نه بيمار داناترست از طبيب
كسي گفت پروانه را كاي حقير
برو دوستي در خور خويش گير
رهي رو كه بيني طريق رحا
تو و مهر شمع از كجا تا كجا؟
سمندر نهاي گرد آتش مگرد
كه مردانگي بايد آنگه نبرد
ز خورشيد پنهان شود موش كور
كه جهل است با آهنين پنجه روز
كسي را كه داني كه خصم تو اوست
نه از عقل باشد گرفتن به دوست
تو را كس نگويد نكو ميكني
كه جان در سر كار او ميكني
گدايي كه از پادشه خواست دخت
قفا خورد و سوداي بيهوده پخت
كجا در حساب آرد او چون تو دوست
كه روي ملوك و سلاطين در اوست؟
مپندار كو در چنان مجلسي
مدارا كند با چو تو مفلسي
وگر با همه خلق نرمي كند
تو بيچارهاي با تو گرمي كند
نگه كن كه پروانهٔ سوزناك
چه گفت، اي عجب گر بسوزم چه باك؟
مرا چون خليل آتشي در دل است
كه پنداري اين شعله بر من گل است
نه دل دامن دلستان ميكشد
كه مهرش گريبان جان ميكشد
نه خود را بر آتش بخود ميزنم
كه زنجير شوق است در گردنم
مرا همچنان دور بودم كه سوخت
نه اين دم كه آتش به من درفروخت
نه آن ميكند يار در شاهدي
كه با او توان گفتن از زاهدي
كه عيبم كند بر تولاي دوست؟
كه من راضيم كشته در پاي دوست
مرا بر تلف حرص داني چراست؟
چو او هست اگر من نباشم رواست
بسوزم كه يار پسنديده اوست
كه در وي سرايت كند سوز دوست
مرا چند گويي كه در خورد خويش
حريفي بدست آر همدرد خويش
بدان ماند اندرز شوريده حال
كه گويي به كژدم گزيده منال
يكي را نصيحت مگو اي شگفت
كه داني كه در وي نخواهد گرفت
ز كف رفته بيچارهاي را لگام
نگويند كاهسته را اي غلام
چه نغز آمد اين نكته در سندباد
كه عشق آتش است اي پسر پند، باد
به باد آتش تيز برتر شود
پلنگ از زدن كينه ورتر شود
چو نيكت بديدم بدي ميكني
كه رويم فرا چون خودي ميكني
ز خود بهتري جوي و فرصت شمار
كه با چون خودي گم كني روزگار
پي چون خودي خودپرستان روند
به كوي خطرناك مستان روند
من اول كه اين كار سر داشتم
دل از سر به يك بار برداشتم
سر انداز در عاشقي صادق است
كه بد زهره بر خويشتن عاشق است
اجل ناگهي در كمينم كشد
همان به كه آن نازنينم كشد
چو بي شك نبشتهست بر سر هلاك
به دست دلارام خوشتر هلاك
نه روزي به بيچارگي جان دهي؟
پس آن به كه در پاي جانان دهي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد