حكايت در معني استيلاي عشق بر عقل

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت در معني استيلاي عشق بر عقل

۳۵ بازديد


يكي پنجهٔ آهنين راست كرد
كه با شير زورآوري خواست كرد
چو شيرش به سرپنجه در خود كشيد
دگر زور در پنجه در خود نديد
يكي گفتش آخر چه خسبي چو زن؟
به سرپنجه آهنينش بزن
شنيدم كه مسكين در آن زير گفت
نشايد بدين پنجه با شير گفت
چو بر عقل دانا شود عشق چير
همان پنجه آهنين است و شير
تو در پنجه شير مرد اوژني
چه سودت كند پنجهٔ آهني؟
چو عشق آمد از عقل ديگر مگوي
كه در دست چوگان اسيرست گوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد