دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۷ بازديد
ميان دوعم زاده وصلت فتاد
دو خورشيد سيماي مهتر نژاد
يكي را به غايت خوش افتاده بود
دگر نافر و سركش افتاده بود
يكي خلق و لطفي پريوار داشت
يكي روي در روي ديوار داشت
يكي خويشتن را بياراستي
دگر مرگ خويش از خدا خواستي
پسر را نشاندند پيران ده
كه مهرت بر او نيست مهرش بده
بخنديد و گفتا به صد گوسفند
تغابن نباشد رهايي ز بند
به ناخن پري چهره ميكند پوست
كه هرگز بدين كي شكيبم ز دوست؟
نه صد گوسفندم كه سيصد هزار
نبايد به ناديدن روي يار
تو را هرچه مشغول دارد ز دوست
اگر راست خواهي دلارامت اوست
يكي پيش شوريده حالي نبشت
كه دوزخ تمنا كني يا بهشت؟
بگفتا مپرس از من اين ماجري
پسنديدم آنچ او پسندد مرا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد