من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد
 

شكر لب جواني ني آموختي
كه دلها در آتش چو ني سوختي
پدر بارها بانگ بر وي زدي
به تندي و آتش در آن ني زدي
شبي بر اداي پسر گوش كرد
سماعش پريشان و مدهوش كرد
همي گفت بر چهره افگنده خوي
كه آتش به من در زد اين بار ني
نداني كه شوريده حالان مست
چرا برفشانند در رقص دست؟
گشايد دري بر دل از واردات
فشاند سر دست بر كاينات
حلالش بود رقص بر ياد دوست
كه هر آستينيش جاني در اوست
گرفتم كه مردانه‌اي در شنا
برهنه تواني زدن دست و پا
بكن خرقه نام و ناموس و زرق
كه عاجز بود مرد با جامه غرق
تعلق حجاب است و بي حاصلي
چو پيوندها بگسلي واصلي


حكايت در اين معني

۳۳ بازديد


يكي قطره باران ز ابري چكيد
خجل شد چو پنهاي دريا بديد
كه جايي كه درياست من كيستم؟
گر او هست حقا كه من نيستم
چو خود را به چشم حقارت بديد
صدف در كنارش به جان پروريد
سپهرش به جايي رسانيد كار
كه شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندي از آن يافت كو پست شد
در نيستي كوفت تا هست شد


سر آغاز (آغاز باب چهارم)

۳۴ بازديد


ز خاك آفريدت خداوند پاك
پس اي بنده افتادگي كن چو خاك
حريص و جهان سوز و سركش مباش
ز خاك آفريدندت آتش مباش
چو گردن كشيد آتش هولناك
به بيچارگي تن بينداخت خاك
چو آن سرفرازي نمود، اين كمي
ازان ديو كردند، از اين آدمي


مخاطبه شمع و پروانه (پايان باب سوم)

۳۵ بازديد


شبي ياد دارم كه چشمم نخفت
شنيدم كه پروانه با شمع گفت
كه من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گريه و سوز باري چراست؟
بگفت اي هوادار مسكين من
برفت انگبين يار شيرين من
چو شيريني از من بدر مي‌رود
چو فرهادم آتش به سر مي‌رود
همي گفت و هر لحظه سيلاب درد
فرو مي‌دويدش به رخسار زرد
كه اي مدعي عشق كار تو نيست
كه نه صبر داري نه ياراي ايست
تو بگريزي از پيش يك شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت
همه شب در اين گفت و گو بود شمع
به ديدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌اي
كه ناگه بكشتش پري چهره‌اي
همي گفت و مي‌رفت دودش به سر
همين بود پايان عشق، اي پسر
ره اين است اگر خواهي آموختن
به كشتن فرج يابي از سوختن
مكن گريه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله كه مقبول اوست
اگر عاشقي سر مشوي از مرض
چو سعدي فرو شوي دست از غرض
فدائي ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تير بارند و سنگ
به دريا مرو گفتمت زينهار
وگر مي‌روي تن به طوفان سپار


حكايت عيسي (ع) و عابد و ناپارسا

۳۴ بازديد


شنيدستم كه از راويان كلام
كه در عهد عيسي عليه‌السلام
يكي زندگاني تلف كرده بود
به جهل و ضلالت سر آورده بود
دليري سيه نامه‌اي سخت دل
ز ناپاكي ابليس در وي خجل
بسر برده ايام، بي حاصلي
نياسوده تا بوده از وي دلي
سرش خالي از عقل و پر ز احتشام
شكم فربه از لقمه‌هاي حرام
به ناراستي دامن آلوده‌اي
به ناداشتي دوده اندوده‌اي
به پايي چو بينندگان راست رو
نه گوشي چو مردم نصيحت شنو
چو سال بد از وي خلايق نفور
نمايان به هم چون مه نو ز دور
هوي و هوس خرمنش سوخته
جوي نيك نامي نيندوخته
سيه نامه چندان تنعم براند
كه در نامه جاي نبشتن نماند
گنهكار و خودراي و شهوت پرست
بغفلت شب و روز مخمور و مست
شنيدم كه عيسي درآمد ز دشت
به مقصوره عابدي برگذشت
بزير آمد از غرفه خلوت نشين
به پايش در افتاد سر بر زمين
گنهكار برگشته اختر ز دور
چو پروانه حيران در ايشان ز نور
تأمل به حسرت كنان شرمسار
چو درويش در دست سرمايه‌دار
خجل زير لب عذرخواهان به سوز
ز شبهاي در غفلت آورده روز
سرشك غم از ديده باران چو ميغ
كه عمرم به غفلت گذشت اي دريغ!
برانداختم نقد عمر عزيز
به دست از نكويي نياورده چيز
چو من زنده هرگز مبادا كسي
كه مرگش به از زندگاني بسي
برست آن كه در عهد طفلي بمرد
كه پيرانه سر شرمساري نبرد
گناهم ببخش اي جهان آفرين
كه گر با من آيد فبس القرين
در اين گوشه نالان گنهكار پير
كه فرياد حالم رس اي دستگير
نگون مانده از شرمساري سرش
روان آب حسرت به شيب و برش
وز آن نيمه عابد سري پر غرور
ترش كرده با فاسق ابرو ز دور
كه اين مدبر اندر پي ماچراست؟
نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟
به گردن به آتش در افتاده‌اي
به باد هوي عمر بر داده‌اي
چه خير آمد از نفس تر دامنش
كه صحبت بود با مسيح و منش؟
چه بودي كه زحمت ببردي ز پيش
به دوزخ برفتي پس كار خويش
همي رنجم از طلعت ناخوشش
مبادا كه در من فتد آتشش
به محشر كه حاضر شوند انجمن
خدايا تو با او مكن حشر من
در اين بود و وحي از جليل الصفات
درآمد به عيسي عليه‌الصلوة
كه گر عالم است اين و گر وي جهول
مرا دعوت هر دو آمد قبول
تبه كرده ايام برگشته روز
بناليد بر من بزاري و سوز
به بيچارگي هر كه آمد برم
نيندازمش ز آستان كرم
عفو كردم از وي عملهاي زشت
به انعام خويش آرمش در بهشت
وگر عار دارد عبادت پرست
كه در خلد با وي بود هم نشست
بگو ننگ از او در قيامت مدار
كه آن را به جنت برند اين به نار
كه آن را جگر خون شد از سوز و درد
گر اين تكيه بر طاعت خويش كرد
ندانست در بارگاه غني
كه بيچارگي به ز كبر و مني
كرا جامه پاك است و سيرت پليد
در دوزخش را نبايد كليد
بر اين آستان عجز و مسكينيت
به از طاعت و خويشتن بينيت
چو خود را ز نيكان شمردي بدي
نمي‌گنجد اندر خدايي خودي
اگر مردي از مردي خود مگوي
نه هر شهسواري بدر برد گوي
پياز آمد آن بي هنر جمله پوست
كه پنداشت چون پسته مغزي در اوست
از اين نوع طاعت نيايد بكار
برو عذر تقصير طاعت بيار
چه رند پريشان شوريده بخت
چه زاهد كه بر خود كند كار سخت
به زهد و ورع كوش و صدق و صفا
وليكن ميفزاي بر مصطفي
نخورد از عبادت بر آن بي خرد
كه با حق نكو بود و با خلق بد
سخن ماند از علاقلان يادگار
ز سعدي همين يك سخن ياددار
گنهكار انديشناك از خداي
به از پارساي عبادت نماي


حكايت بايزيد بسطامي

۳۳ بازديد


شنيدم كه وقتي سحرگاه عيد
ز گرمابه آمد برون با يزيد
يكي طشت خاكسترش بي‌خبر
فرو ريختند از سرايي به سر
همي گفت شوليده دستار و موي
كف دست شكرانه مالان به روي
كه اي نفس من در خور آتشم
به خاكستري روي درهم كشم؟
بزرگان نكردند در خود نگاه
خدا بيني از خويشتن بين مخواه
بزرگي به ناموس و گفتار نيست
بلندي به دعوي و پندار نيست
تواضع سر رفعت افرازدت
تكبر به خاك اندر اندازدت
به گردن فتد سركش تند خوي
بلنديت بايد بلندي مجوي
ز مغرور دنيا ره دين مجوي
خدا بيني از خويشتن بين مجوي
گرت جاه بايد مكن چون خسان
به چشم حقارت نگه در كسان
گمان كي برد مردم هوشمند
كه در سرگراني است قدر بلند؟
از اين نامورتر محلي مجوي
كه خوانند خلقت پسنديده خوي
نه گر چون تويي بر تو كبر آورد
بزرگش نبيني به چشم خرد؟
تو نيز ار تكبر كني همچنان
نمايي، كه پيشت تكبر كنان
چو استاده‌اي بر مقامي بلند
بر افتاده گر هوشمندي مخند
بسا ايستاده درآمد ز پاي
كه افتادگانش گرفتند جاي
گرفتم كه خود هستي از عيب پاك
تعنت مكن بر من عيب‌ناك
يكي حلقهٔ كعبه دارد به دست
يكي در خراباتي افتاده مست
گر آن را بخواند، كه نگذاردش؟
وراين را براند، كه باز آردش؟
نه مستظهرست آن به اعمال خويش
نه اين را در توبه بسته‌ست پيش


حكايت در معني نظر مردان در خود به حقارت

۳۵ بازديد

 

جواني خردمند پاكيزه بوم
ز دريا برآمد به در بند روم
در او فضل ديدند و فقر و تميز
نهادند رختش به جايي عزيز
مه عابدان گفت روزي به مرد
كه خاشاك مسجد بيفشان و گرد
همان كاين سخن مرد رهرو شنيد
برون رفت و بازش نشان كس نديد
بر آن حمل كردند ياران و پير
كه پرواي خدمت ندارد فقير
دگر روز خادم گرفتش به راه
كه ناخوب كردي به رأي تباه
ندانستي اي كودك خودپسند
كه مردان ز خدمت به جايي رسند
گرستن گرفت از سر صدق و سوز
كه اي يار جان پرور دلفروز
نه گرد اندر آن بقعه ديدم نه خاك
من آلوده بودم در آن جاي پاك
گرفتم قدم لاجرم باز پس
كه پاكيزه به مسجد از خاك و خس
طريقت جز اين نيست درويش را
كه افگنده دارد تن خويش را
بلنديت بايد تواضع گزين
كه آن بام را نيست سلم جز اين


حكايت توبه كردن ملك زادهٔ گنجه

۳۵ بازديد


يكي پادشه‌زاده در گنجه بود
كه دور از تو ناپاك و سرپنجه بود
به مسجد در آمد سرايان و مست
مي اندر سر و ساتگيني به دست
به مقصوره در پارسايي مقيم
زباني دلاويز و قلبي سليم
تني چند بر گفت او مجتمع
چو عالم نباشي كم از مستمع
چو بي عزتي پيشه كرد آن حرون
شدند آن عزيزان خراب اندرون
چو منكر بود پادشه را قدم
كه يارد زد از امر معروف دم؟
تحكم كند سير بر بوي گل
فرو ماند آواز چنگ از دهل
گرت نهي منكر برآيد ز دست
نشايد چو بي دست و پايان نشست
وگر دست قدرت نداري، بگوي
كه پاكيزه گردد به اندرز خوي
چو دست و زبان را نماند مجال
به همت نمايند مردي رجال
يكي پيش داناي خلوت نشين
بناليد و بگريست سر بر زمين
كه باري بر اين رند ناپاك و مست
دعا كن كه ما بي زبانيم و دست
دمي سوزناك از دلي با خبر
قوي تر كه هفتاد تيغ و تبر
بر آورد مرد جهانديده دست
چه گفت اي خداوند بالا و پست
خوش است اين پسر وقتش از روزگار
خدايا همه وقت او خوش بدار
كسي گفتش اي قدوهٔ راستي
بر اين بد چرا نيكويي خواستي؟
چو بد عهد را نيك خواهي ز بهر
چه بد خواستي بر سر خلق شهر؟
چنين گفت بينندهٔ تيز هوش
چو سر سخن در نيابي مجوش
به طامات مجلس نياراستم
ز داد آفرين توبه‌اش خواستم
كه هرگه كه بازآيد از خوي زشت
به عيشي رسد جاودان در بهشت
همين پنج روزست عيش مدام
به ترك اندرش عيشهاي مدام
حديثي كه مرد سخن ساز گفت
كسي زان ميان با ملك باز گفت
ز وجد آب در چشمش آمد چو ميغ
بباريد بر چهره سيل دريغ
به نيران شوق اندرونش بسوخت
حيا ديده بر پشت پايش بدوخت
بر نيك محضر فرستاد كس
در توبه كوبان كه فرياد رس
قدم رنجه فرماي تا سر نهم
سر جهل و ناراستي بر نهم
نصيحتگر آمد به ايوان شاه
نظر كرد در صفهٔ بارگاه
شكر ديد و عناب و شمع و شراب
ده از نعمت آباد و مردم خراب
يكي غايب از خود، يكي نيم مست
يكي شعر گويان صراحي به دست
ز سويي برآورده مطرب خروش
ز ديگر سو آواز ساقي كه نوش
حريفان خراب از مي لعل رنگ
سرچنگي از خواب در بر چو چنگ
نبود از نديمان گردن فراز
بجز نرگس آن جا كسي ديده باز
دف و چنگ با يكدگر سازگار
برآورده زير از ميان ناله زار
بفرمود و درهم شكستند خرد
مبدل شد اين عيش صافي به درد
شكستند چنگ و گسستند رود
بدر كرد گوينده از سر سرود
به ميخانه در سنگ بردن زدند
كدو را نشاندند و گردن زدند
مي لاله گون از بط سرنگون
روان همچنان كز بط كشته خون
خم آبستن خمر نه ماهه بود
در آن فتنه دختر بينداخت زود
شكم تا به نافش دريدند مشك
قدح را بر او چشم خوني پر اشك
بفرمود تا سنگ صحن سراي
بكندند و كردند نو باز جاي
كه گلگونه خمر ياقوت فام
به شستن نمي‌شد ز روي رخام
عجب نيست بالوعه گر شد خراب
كه خورد اندر آن روز چندان شراب
دگر هر كه بر بط گرفتي به كف
قفا خوردي از دست مردم چو دف
وگر فاسقي چنگ بردي به دوش
بماليدي او را چو طنبور گوش
جوان را سر از كبر و پندار مست
چو پيران به كنج عبادت نشست
پدر بارها گفته بودش بهول
كه شايسته رو باش و پاكيزه قول
جفاي پدر برد و زندان و بند
چنان سودمندش نيامد كه پند
گرش سخت گفتي سخنگوي سهل
كه بيرون كن از سر جواني و جهل
خيال و غرورش بر آن داشتي
كه درويش را زنده نگذاشتي
سپر نفگند شير غران ز جنگ
نينديشد از تيغ بران پلنگ
بنرمي ز دشمن توان كرد دوست
چو با دوست سختي كني دشمن اوست
چو سندان كسي سخت رويي نكرد
كه خايسك تأديب بر سر نخورد
به گفتن درشتي مكن با امير
چو بيني كه سختي كند، سست گير
به اخلاق با هر كه بيني بساز
اگر زير دست است و گر سرفراز
كه اين گردن از نازكي بر كشد
به گفتار خوش، و آن سر اندر كشد
به شيرين زباني توان برد گوي
كه پيوسته تلخي برد تند روي
تو شيرين زباني ز سعدي بگير
ترش روي را گو به تلخي بمير


حكايت دانشمند

۳۶ بازديد


فقيهي كهن جامه‌اي تنگدست
در ايوان قاضي به صف برنشست
نگه كرد قاضي در او تيز تيز
معرف گرفت آستينش كه خيز
نداني كه برتر مقام تو نيست
فروتر نشين، يا برو، يا بايست
نه هركس سزاوار باشد به صدر
كرامت به فضل است و رتبت به قدر
دگر ره چه حاجت به پند كست؟
همين شرمساري عقوبت بست
به عزت هر آن كو فروتر نشست
به خواري نيفتد ز بالا به پست
به جاي بزرگان دليري مكن
چو سر پنجه‌ات نيست شيري مكن
چو ديد آن خردمند درويش رنگ
كه بنشست و برخاست بختش به جنگ
چو آتش برآورد بيچاره دود
فروتر نشست از مقامي كه بود
فقيهان طريق جدل ساختند
لم و لا اسلم درانداختند
گشادند بر هم در فتنه باز
به لا و نعم كرده گردن دراز
تو گفتي خروسان شاطر به جنگ
فتادند در هم به منقار و چنگ
يكي بي خود از خشمناكي چو مست
يكي بر زمين مي‌زند هر دو دست
فتادند در عقده‌اي پيچ پيچ
كه در حل آن ره نبردند هيچ
كهن جامه در صف آخرترين
به غرش درآمد چو شير عرين
بگفت اي صنا ديد شرع رسول
به ابلاغ تنزيل و فقه و اصول
دلايل قوي بايد و معنوي
نه رگهاي گردن به حجت قوي
مرا نيز چوگان لعب است و گوي
بگفتند اگر نيك داني بگوي
به كلك فصاحت بياني كه داشت
به دلها چو نقش نگين برنگاشت
سر از كوي صورت به معني كشيد
قلم در سر حرف دعوي كشيد
بگفتندش از هر كنار آفرين
كه بر عقل و طبعت هزار آفرين
سمند سخن تا به جايي براند
كه قاضي چو خر در وحل بازماند
برون آمد از طاق و دستار خويش
به اكرام و لطفش فرستاد پيش
كه هيهات قدر تو نشناختيم
به شكر قدومت نپرداختيم
دريغ آيدم با چنين مايه‌اي
كه بينم تو را در چنين پايه‌اي
معرف به دلداري آمد برش
كه دستار قاضي نهد بر سرش
به دست و زبان منع كردش كه دور
منه بر سرم پاي بند غرور
كه فردا شود بر كهن ميزران
به دستار پنجه گزم سرگران
چو مولام خوانند و صدر كبير
نمايند مردم به چشمم حقير
تفاوت كند هرگز آب زلال
گرش كوزه زرين بود يا سفال؟
خرد بايد اندر سر مرد و مغز
نبايد مرا چون تو دستار نغز
كس از سر بزرگي نباشد به چيز
كدو سر بزرگ است و بي مغز نيز
ميفراز گردن به دستار و ريش
كه دستار پنبه‌ست و سبلت حشيش
به صورت كساني كه مردم وشند
چو صورت همان به كه دم دركشند
به قدر هنر جست بايد محل
بلندي و نحسي مكن چون زحل
ني بوريا را بلندي نكوست
كه خاصيت نيشكر خود در اوست
بدين عقل و همت نخوانم كست
وگر مي‌رود صد غلام از پست
چه خوش گفت خر مهره‌اي در گلي
چو بر داشتش پر طمع جاهلي
مرا كس نخواهد خريدن به هيچ
به ديوانگي در حريرم مپيچ
خبزدو همان قدر دارد كه هست
وگر در ميان شقايق نشست
نه منعم به مال از كسي بهترست
خر ار جل اطلس بپوشد خرست
بدين شيوه مرد سخنگوي چست
به آب سخن كينه از دل بشست
دل آزرده را سخت باشد سخن
چو خصمت بيفتاد سستي مكن
چو دستت رسد مغز دشمن برآر
كه فرصت فرو شويد از دل غبار
چنان ماند قاضي به جورش اسير
كه گفت ان هذا ليوم عسير
به دندان گزيد از تعجب يدين
بماندش در او ديده چون فرقدين
وزان جا جوان روي همت بتافت
برون رفت و بازش نشان كس نيافت
غريو از بزرگان مجلس بخاست
كه گويي چنين شوخ چشم از كجاست؟
نقيب از پيش رفت و هر سو دويد
كه مردي بدين نعت و صورت كه ديد؟
يكي گفت از اين نوع شيرين نفس
در اين شهر سعدي شناسيم و بس
بر آن صد هزار آفرين كاين بگفت
حق تلخ بين تا چه شيرين بگفت


حكايت در معني تواضع نيكمردان

۳۵ بازديد


شنيدم كه فرزانه‌اي حق پرست
گريبان گرفتش يكي رند مست
ازان تيره دل مرد صافي درون
قفا خورد و سر بر نكرد از سكون
يكي گفتش آخر نه مردي تو نيز؟
تحمل دريغ است از اين بي تميز
شنيد اين سخن مرد پاكيزه خوي
بدو گفت از اين نوع ديگر مگوي
درد مست نادان گريبان مرد
كه با شير جنگي سگالد نبرد
ز هشيار عاقل نزيبد كه دست
زند در گريبان نادان مست