حكايت دهقان در لشكر سلطان

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت دهقان در لشكر سلطان

۳۴ بازديد


رئيس دهي با پسر در رهي
گذشتند بر قلب شاهنشهي
پسر چاوشان ديد و تيغ و تبر
قباهاي اطلس، كمرهاي زر
يلان كماندار نخچير زن
غلامان تركش كش تيرزن
يكي در برش پرنياني قباه
يكي بر سرش خسرواني كلاه
پسر كان همه شوكت و پايه ديد
پدر را به غايت فرومايه ديد
كه حالش بگرديد و رنگش بريخت
ز هيبت به پيغوله‌اي در گريخت
پسر گفتش آخر بزرگ دهي
به سرداري از سر بزرگان مهي
چه بودت كه ببريدي از جان اميد
بلرزيدي از باد هيبت چو بيد؟
بلي، گفت سالار و فرماندهم
ولي عزتم هست تا در دهم
بزرگان ازان دهشت آلوده‌اند
كه در بارگاه ملك بوده‌اند
تو، اي بي خبر، همچنان در دهي
كه بر خويشتن منصبي مي‌نهي
نگفتند حرفي زبان آوران
كه سعدي مثالي نگويد بر آن
مگر ديده باشي كه در باغ و راغ
بتابد به شب كرمكي چون چراغ
يكي گفتش اي كرمك شب فروز
چه بودت كه بيرون نيايي به روز؟
ببين كآتشي كرمك خاك زاد
جواب از سر روشنايي چه داد
كه من روز و شب جز به صحرانيم
ولي پيش خورشيد پيدا نيم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد