شكر خندهاي انگبين ميفروخت
كه دلها ز شيرينيش ميبسوخت
نباتي ميان بسته چون نيشكر
بر او مشتري از مگس بيشتر
گر او زهر برداشتي فيالمثل
بخوردندي از دست او چون عسل
گراني نظر كرد در كار او
حسد برد بر روز بازار او
دگر روز شد گرد گيتي دوان
عسل بر سر و سركه بر ابروان
بسي گشت فرياد خوان پيش و پس
كه ننشست بر انگبينش مگس
شبانگه چو نقدش نيامد به دست
به دلتنگ رويي به كنجي نشست
چو عاصي ترش كرده روي از وعيد
چو ابروي زندانيان روز عيد
زني گفت بازي كنان شوي را
عسل تلخ باشد ترش روي را
به دوزخ برد مرد را خوي زشت
كه اخلاق نيك آمدهست از بهشت
برو آب گرم از لب جوي خور
نه جلاب سرد ترش روي خور
حرامت بود نان آن كس چشيد
كه چون سفره ابرو بهم دركشيد
مكن خواجه بر خويشتن كار سخت
كه بد خوي باشد نگونسار بخت
گرفتم كه سيم و زرت چيز نيست
چو سعدي زبان خوشت نيز نيست؟
كسي راه معروف كرخي بجست
كه بنهاد معروفي از سر نخست
شنيدم كه مهمانش آمد يكي
ز بيماريش تا به مرگ اندكي
سرش موي و رويش صفا ريخته
به موييش جان در تن آويخته
شب آن جا بيفگند و بالش نهاد
روان دست در بانگ و نالش نهاد
نه خوابش گرفتي شبان يك نفس
نه از دست فرياد او خواب كس
نهادي پريشان و طبعي درشت
نميمرد و خلقي به حجت بكشت
ز فرياد و ناليدن و خفت و خيز
گرفتند از او خلق راه گريز
ز ديار مردم در آن بقعه كس
همان ناتوان ماند و معروف و بس
شنيدم كه شبها ز خدمت نخفت
چو مردان ميان بست و كرد آنچه گفت
شبي بر سرش لشكر آورد خواب
كه چند آورد مرد ناخفته تاب؟
به يك دم كه چشمانش خفتن گرفت
مسافر پراگنده گفتن گرفت
كه لعنت بر اين نسل ناپاك باد
كه نامند و ناموس و زرقند و باد
پليد اعتقادان پاكيزه پوش
فريبندهٔ پارسايي فروش
چه داند لت انباني از خواب مست
كه بيچارهاي ديده بر هم نبست؟
سخنهاي منكر به معروف گفت
كه يك دم چرا غافل از وي بخفت
فرو خورد شيخ اين حديث از كرم
شنيدند پوشيدگان حرم
يكي گفت معروف را در نهفت
شنيدي كه درويش نالان چه گفت؟
برو زين سپس گو سر خويش گير
گراني مكن جاي ديگر بمير
نكويي و رحمت به جاي خودست
ولي با بدان نيكمردي بدست
سر سفله را گرد بالش منه
سر مردم آزار بر سنگ به
مكن با بدان نيكي اي نيكبخت
كه در شورهزاران نشاند درخت؟
نگويم مراعات مردم مكن
كرم پيش نامردمان گم مكن
به اخلاق نرمي مكن با درشت
كه سگ را نمالند چون گربه پشت
گر انصاف خواهي سگ حق شناس
به سيرت به از مردم ناسپاس
به برفاب رحمت مكن بر خسيس
چو كردي مكافات بر يخ نويس
نديدم چنين پيچ بر پيچ كس
مكن هيچ رحمت بر اين هيچ كس
بخنديد و گفت اي دلارام جفت
پريشان مشو زين پريشان كه گفت
گر از ناخوشي كرد بر من خروش
مرا ناخوش از وي خوش آمد به گوش
جفاي چنين كس نبايد شنود
كه نتواند از بيقراري غنود
چو خود را قوي حال بيني و خوش
به شكرانه بار ضعيفان بكش
اگر خود همين صورتي چون طلسم
بميري و اسمت بميرد چو جسم
وگر پروراني درخت كرم
بر نيك نامي خوري لاجرم
نبيني كه در كرخ تربت بسي است
بجز گور معروف، معروف نيست
به دولت كساني سر افراختند
كه تاج تكبر بينداختند
تكبر كند مرد حشمت پرست
نداند كه حشمت به حلم اندرست
بزرگي هنرمند آفاق بود
غلامش نكوهيده اخلاق بود
از اين خفرقي موي كاليدهاي
بدي، سر كه در روي ماليدهاي
چو ثعبانش آلوده دندان به زهر
گرو برده از زشت رويان شهر
مدامش به روي آب چشم سبل
دويدي ز بوي پياز بغل
گره وقت پختن بر ابرو زدي
چو پختند با خواجه زانو زدي
دمادم به نان خوردنش هم نشست
وگر مردي آبش ندادي به دست
نه گفت اندر او كار كردي نه چوب
شب و روز از او خانه در كند و كوب
گهي خار و خس در ره انداختي
گهي ماكيان در چه انداختي
ز سيماش وحشت فراز آمدي
نرفتي به كاري كه باز آمدي
كسي گفت از اين بندهٔ بد خصال
چه خواهي؟ ادب ، يا هنر، يا جمال؟
نيرزد وجودي بدين ناخوشي
كه جورش پسندي و بارش كشي
منت بندهاي خوب و نيكو سير
بدست آرم، اين را به نخاس بر
وگر يك پشيز آورد سر مپيچ
گران است اگر راست خواهي به هيچ
شنيد اين سخن مرد نيكو نهاد
بخنديد كاي يار فرخ نژاد
به دست اين پسر طبع و خويش وليك
مرا زو طبيعت شود خوي نيك
چو زو كرده باشم تحمل بسي
توانم جفا بردن از هر كسي
تحمل چو زهرت نمايد نخست
ولي شهد گردد چو در طبع رست
سگي پاي صحرا نشيني گزيد
به خشمي كه زهرش ز دندان چكيد
شب از درد بيچاره خوابش نبرد
به خيل اندرش دختري بود خرد
پدر را جفا كرد و تندي نمود
كه آخر تو را نيز دندان نبود؟
پس از گريه مرد پراگنده روز
بخنديد كاي مامك دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود و بيش
دريغ آمدم كام و دندان خويش
محال است اگر تيغ بر سر خورم
كه دندان به پاي سگ اندر برم
توان كرد با ناكسان بدرگي
وليكن نيايد ز مردم سگي
ملك صالح از پادشاهان شام
برون آمدي صبحدم با غلام
بگشتي در اطراف بازار و كوي
برسم عرب نيمه بر بسته روي
كه صاحب نظر بود و درويش دوست
هر آن كاين دو دارد ملك صالح اوست
دو درويش در مسجدي خفته يافت
پريشان دل و خاطر آشفته يافت
شب سردشان ديده نابرده خواب
چو حر با تأمل كنان آفتاب
يكي زان دو مي گفت با ديگري
كه هم روز محشر بود داوري
گر اين پادشاهان گردن فراز
كه در لهو و عيشند و با كام و ناز
درآيند با عاجزان در بهشت
من از گور سر بر نگيرم ز خشت
بهشت برين ملك و مأواي ماست
كه بند غم امروز بر پاي ماست
همه عمر از اينان چه ديدي خوشي
كه در آخرت نيز زحمت كشي؟
اگر صالح آن جا به ديوار باغ
برآيد، به كفشش بدرم دماغ
چو مرد اين سخن گفت و صالح شنيد
دگر بودن آن جا مصالح نديد
دمي رفت تا چشمهٔ آفتاب
ز چشم خلايق فرو شست خواب
دوان هر دو را كس فرستاد و خواند
به هيبت نشست و به حرمت نشاند
برايشان بباريد باران جود
فرو شستشان گرد ذل از وجود
پس از رنج سرما و باران و سيل
نشستند با نامداران خيل
گدايان بي جامه شب كرده روز
معطر كنان جامه بر عود سوز
يكي گفت از اينان ملك را نهان
كه اي حلقه در گوش حكمت جهان
پسنديدگان در بزرگي رسند
ز ما بندگانت چه آمد پسند؟
شهنشه ز شادي چو گل بر شكفت
بخنديد در روي درويش و گفت
من آن كس نيم كز غرور حشم
ز بيچارگان روي در هم كشم
تو هم با من از سر بنه خوي زشت
كه ناسازگاري كني در بهشت
من امروز كردم در صلح باز
تو فردا مكن در به رويم فراز
چنين راه اگر مقبلي پيش گير
شرف بايدت دست درويش گير
بر از شاخ طوبي كسي بر نداشت
كه امروز تخم ارادت نكاشت
ارادت نداري سعادت مجوي
به چوگان خدمت توان برد گوي
تو را كي بود چون چراغ التهاب
كه از خود پري همچو قنديل از آب؟
وجودي دهد روشنايي به جمع
كه سوزيش در سينه باشد چو شمع
طمع برد شوخي به صاحبدلي
نبود آن زمان در ميان حاصلي
كمربند و دستش تهي بود و پاك
كه زر برفشاندي به رويش چو خاك
برون تاخت خواهندهٔ خيره روي
نكوهيدن آغاز كردش به كوي
كه زنهار از اين كژدمان خموش
پلنگان درندهٔ صوف پوش
كه چون گربه زانو به دل برنهند
وگر صيدي افتد چو سگ درجهند
سوي مسجد آورده دكان شيد
كه در خانه كمتر توان يافت صيد
ره كاروان شير مردان زنند
ولي جامه مردم اينان كنند
سپيد و سيه پاره بر دوخته
بضاعت نهاده زر اندوخته
زهي جو فروشان گندم نماي
جهانگرد شبكوك خرمن گداي
مبين در عبادت كه پيرند و سست
كه در رقص و حالت جوانند و چست
چرا كرد بايد نماز از نشست
چو در رقص بر ميتوانند جست؟
عصاي كليمند بسيار خوار
به ظاهر چنين زرد روي و نزار
نه پرهيزگار و نه دانشورند
همين بس كه دنيا به دين ميخرند
عبائي بليلانه در تن كنند
به دخل حبش جامهٔ زن كنند
ز سنت نبيني در ايشان اثر
مگر خواب پيشين و نان سحر
شكم تا سر آگنده از لقمه تنگ
چو زنبيل دريوزه هفتاد رنگ
نخواهم در اين وصف از اين بيش گفت
كه شنعت بود سيرت خويش گفت
فرو گفت از اين شيوه ناديده گوي
نبيند هنر ديدهٔ عيب جوي
يكي كرده بي آبرويي بسي
چه غم داردش ز آبروي كسي؟
مريدي به شيخ اين سخن نقل كرد
گر انصاف پرسي، نه از عقل كرد
بدي در قفا عيب من كرد و خفت
بتر زو قريني كه آورد و گفت
يكي تيري افگند و در ره فتاد
وجود نيازرد و رنجم نداد
تو برداشتي و آمدي سوي من
همي در سپوزي به پهلوي من
بخنديد صاحبدل نيك خوي
كه سهل است از اين صعب تر گو بگوي
هنوز آنچه گفت از بدم اندكي است
از آنها كه من دانم اين صد يكي است
ز روي گمان بر من اينها كه بست
من از خود يقين ميشنام كه هست
وي امسال پيوست با ما وصال
كجا داندم عيب هفتاد سال؟
به از من كس اندر جهان عيب من
نداند بجز عالم الغيب من
نديدم چنين نيك پندار كس
كه پنداشت عيب من اين است و بس
به محشر گواه گناهم گر اوست
ز دوزخ نترسم كه كارم نكوست
گرم عيب گويد بد انديش من
بيا گو ببر نسخه از پيش من
كسان مرد راه خدا بودهاند
كه برجاس تير بلا بودهاند
زبون باش تا پوستينت درند
كه صاحبدلان بار شوخان برند
گر از خاك مردان سبويي كنند
به سنگش ملامت كنان بشكنند
ز ويرانهٔ عارفي ژنده پوش
يكي را نباح سگ آمد به گوش
به دل گفت كوي سگ اين جا چراست؟
درآمد كه درويش صالح كجاست؟
نشان سگ از پيش و از پس نديد
بجز عارف آن جا دگر كس نديد
خجل بازگرديدن آغاز كرد
كه شرم آمدش بحث آن راز كرد
شنيد از درون عارف آواز پاي
هلا گفت بر در چه پايي؟ درآي
نپنداري اي ديدهٔ روشنم
كز ايدر سگ آواز كرد، اين منم
چو ديدم كه بيچارگي ميخرد
نهادم ز سر كبر و راي و خرد
چو سگ بر درش بانگ كردم بسي
كه مسكين تر از سگ نديدم كسي
چو خواهي كه در قدر والا رسي
ز شيب تواضع به بالا رسي
در اين حضرت آنان گرفتند صدر
كه خود را فروتر نهادند قدر
چو سيل اندر آمد به هول و نهيب
فتاد از بلندي به سر در نشيب
چو شبنم بيفتاد مسكين و خرد
به مهر آسمانش به عيوق برد
به خشم از ملك بندهاي سربتافت
بفرمود جستن كسش در نيافت
چو بازآمد از راه خشم و ستيز
به شمشير زن گفت خونش بريز
به خون تشنه جلاد نامهربان
برون كرد دشنه چو تشنه زبان
شنيدم كه گفت از دل تنگ ريش
خدايا بحل كردمش خون خويش
كه پيوسته در نعمت و ناز و نام
در اقبال او بودهام دوستكام
مبادا كه فردا به خون منش
بگيرند و خرم شود دشمنش
ملك را چو گفت وي آمد به گوش
دگر ديگ خشمش نياورد جوش
بسي بر سرش داد و بر ديده بوس
خداوند رايت شد و طبل و كوس
به رفق از چنان سهمگن جايگاه
رسانيد دهرش بدان پايگاه
غرض زين حديث آن كه گفتار نرم
چو آب است بر آتش مرد گرم
تواضع كن اي دوست با خصم تند
كه نرمي كند تيغ برنده كند
نبيني كه در معرض تيغ و تير
بپوشند خفتان صد تو حرير
يكي در نجوم اندكي دست داشت
ولي از تكبر سري مست داشت
بر گوشيار آمد از راه دور
دلي پر ارادت، سري پر غرور
خردمند از او ديده بردوختي
يكي حرف در وي نياموختي
چو بي بهره عزم سفر كرد باز
بدو گفت داناي گردن فراز
تو خود را گمان بردهاي پر خرد
انائي كه پر شد دگر چون برد؟
ز دعوي پري زان تهي ميروي
تهي آي تا پر معناي شوي
ز هستي در آفاق سعدي صفت
تهي گرد و باز آي پر معرفت
عزيزي در اقصاي تبريز بود
كه همواره بيدار و شب خيز بود
شبي ديد جايي كه دزدي كمند
بپيچيد و بر طرف بامي فگند
كسان را خبر كرد و آشوب خاست
ز هر جانبي مرد با چوب خاست
چو نامردم آواز مردم شنيد
ميان خطر جاي بودن نديد
نهيبي از آن گير و دار آمدش
گريز به وقت اختيار آمدش
ز رحمت دل پارسا موم شد
كه شب دزد بيچاره محروم شد
به تاريكي از پي فراز آمدش
به راهي دگر پيشباز آمدش
كه يارا مرو كاشناي توام
به مردانگي خاك پاي توام
نديدم به مردانگي چون تو كس
كه جنگاوري بر دو نوع است و بس
يكي پيش خصم آمدن مردوار
دوم جان به دربردن از كارزار
بدين هر دو خصلت غلام توام
چه نامي كه مولاي نام توام؟
گرت راي باشد به حكم كرم
به جايي كه ميدانمت ره برم
سرايي است كوتاه و در بسته سخت
نپندارم آن جا خداوند رخت
كلوخي دو بالاي هم برنهيم
يكي پاي بر دوش ديگر نهيم
به چندان كه در دستت افتد بساز
ازان به كه گردي تهيدست باز
به دلداري و چاپلوسي و فن
كشيدش سوي خانهٔ خويشتن
جوانمرد شب رو فرو داشت دوش
به كتفش برآمد خداوند هوش
بغلطاق و دستار و رختي كه داشت
ز بالا به دامان او در گذاشت
وزان جا برآورد غوغا كه دزد
ثواب اي جوانان و ياري و مزد
به در جست از آشوب دزد دغل
دوان، جامهٔ پارسا در بغل
دل آسوده شد مرد نيك اعتقاد
كه سرگشتهاي را برآمد مراد
خبيثي كه بر كس ترحم نكرد
ببخشود بر وي دل نيكمرد
عجب نايد از سيرت بخردان
كه نيكي كنند از كرم با بدان
در اقبال نيكان بدان ميزيند
وگرچه بدان اهل نيكي نيند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد