گفتار اندر سماع اهل دل و تقرير حق و باطل آن

۳۵ بازديد


اگر مرد عشقي كم خويش گير
وگرنه ره عافيت پيش گير
مترس از محبت كه خاكت كند
كه باقي شوي گر هلاكت كند
نرويد نبات از حبوب درست
مگر حال بروي بگردد نخست
تو را با حق آن آشنايي دهد
كه از دست خويشت رهايي دهد
كه تا با خودي در خودت راه نيست
وز اين نكته جز بي خود آگاه نيست
نه مطرب كه آواز پاي ستور
سماع است اگر عشق داري و شور
مگس پيش شوريده دل پر نزد
كه او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفته سامان نه زير
به آواز مرغي بنالد فقير
سراينده خود مي‌نگردد خموش
وليكن نه هر وقت بازست گوش
چو شوريدگان مي پرستي كنند
بر آواز دولاب مستي كنند
به چرخ اندر آيند دولاب وار
چو دولاب بر خود بگريند زار
به تسليم سر در گريبان برند
چو طاقت نماند گريبان درند
مكن عيب درويش مدهوش مست
كه غرق است از آن مي‌زند پا و دست
نگويم سماع اي برادر كه چيست
مگر مستمع را بدانم كه كيست
گر از برج معني پرد طير او
فرشته فرو ماند از سير او
وگر مرد لهوست و بازي و لاغ
قوي تر شود ديوش اندر دماغ
چه مرد سماع است شهوت پرست؟
به آواز خوش خفته خيزد، نه مست
پريشان شود گل به باد سحر
نه هيزم كه نشكافدش جز تبر
جهان پر سماع است و مستي و شور
وليكن چه بيند در آيينه كور؟
نبيني شتر بر نواي عرب
كه چونش به رقص اندر آرد طرب؟
شتر را چو شور طرب در سرست
اگر آدمي را نباشد خرست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد