دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۶ بازديد
قضا را من و پيري از فارياب
رسيديم در خاك مغرب به آب
مرا يك درم بود برداشتند
به كشتي و درويش بگذاشتند
سياهان براندند كشتي چو دود
كه آن ناخدا ناخدا ترس بود
مرا گريه آمد ز تيمار جفت
بر آن گريه قهقه بخنديد و گفت
مخور غم براي من اي پر خرد
مرا آن كس آرد كه كشتي برد
بگسترد سجاده بر روي آب
خيال است پنداشتم يا به خواب
ز مدهوشيم ديده آن شب نخفت
نگه بامدادان به من كرد و گفت
عجب ماندي اي يار فرخنده راي؟
تو را كشتي آورد و ما را خداي
چرا اهل دعوي بدين نگروند
كه ابدال در آب و آتش روند؟
نه طفلي كز آتش ندارد خبر
نگه داردش مادر مهرور؟
پس آنان كه در وجد مستغرقند
شب و روز در عين حفظ حقند
نگه دارد از تاب آتش خليل
چو تابوت موسي ز غرقاب نيل
چو كودك به دست شناور برست
نترسد وگر دجله پهناورست
تو بر روي دريا قدم چون زني
چو مردان كه بر خشك تردامني؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد