حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۶ بازديد

 

به شهري در از شام غوغا فتاد
گرفتند پيري مبارك نهاد
هنوز آن حديثم به گوش اندرست
چو قيدش نهادند بر پاي و دست
كه گفت ارنه سلطان اشارت كند
كه را زهره باشد كه غارت كند؟
ببايد چنين دشمني دوست داشت
كه مي‌دانمش دوست بر من گماشت
اگر عز وجاه است و گر ذل و قيد
من از حق شناسم، نه از عمرو و زيد
ز علت مدار، اي خردمند، بيم
چو داروي تلخت فرستد حكيم
بخور هرچه آيد ز دست حبيب
نه بيمار داناترست از طبيب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد