من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت كركس با زغن

۳۴ بازديد


چنين گفت پيش زغن كركسي
كه نبود ز من دوربين‌تر كسي
زغن گفت از اين در نشايد گذشت
بيا تا چه بيني بر اطراف دشت
شنيدم كه مقدار يك روزه راه
بكرد از بلندي به پستي نگاه
چنين گفت ديدم گرت باورست
كه يك دانه گندم به هامون برست
زغن را نماند از تعجب شكيب
ز بالا نهادند سر در نشيب
چو كركس بر دانه آمد فراز
گره شد بر او پاي بندي دراز
ندانست ازان دانه بر خوردنش
كه دهر افگند دام در گردنش
نه آبستن در بود هر صدف
نه هر بار شاطر زند بر هدف
زغن گفت ازان دانه ديدن چه سود
چو بينايي دام خصمت نبود؟
شنيدم كه مي‌گفت و گردن به بند
نباشد حذر با قدر سودمند
اجل چون به خونش برآورد دست
قضا چشم باريك بينش ببست
در آبي كه پيدا نگردد كنار
غرور شناور نيايد به كار


حكايت

۳۵ بازديد


شنيدم كه نابالغي روزه داشت
به صد محنت آورد روزي به چاشت
به كتابش آن روز سائق نبرد
بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
پدر ديده بوسيد و مادر سرش
فشاندند بادام و زر بر سرش
چو بر وي گذر كرد يك نيمه روز
فتاد اندر او ز آتش معده سوز
بدل گفت اگر لقمه چندي خورم
چه داند پدر غيب يا مادرم؟
چو روي پسر در پدر بود و قوم
نهان خورد و پيدا بسر برد صوم
كه داند چو در بند حق نيستي
اگر بي وضو در نماز ايستي؟
پس اين پير ازان طفل نادان ترست
كه از بهر مردم به طاعت درست
كليد در دوزخ است آن نماز
كه در چشم مردم گزاري دراز
اگر جز به حق مي‌رود جاده‌ات
در آتش فشانند سجاده‌ات


گفتار اندر اخلاص و بركت آن و ريا و آفت آن

۳۲ بازديد


عبادت به اخلاص نيت نكوست
وگرنه چه آيد ز بي مغز پوست؟
چه زنار مغ بر ميانت چه دلق
كه در پوشي از بهر پندار خلق
مكن گفتمت مردي خويش فاش
چو مردي نمودي مخنث مباش
به اندازهٔ بود بايد نمود
خجالت نبرد آن كه ننمود و بود
كه چون عاريت بركنند از سرش
نمايد كهن جامه‌اي در برش
اگر كوتهي پاي چوبين مبند
كه در چشم طفلان نمايي بلند
وگر نقره اندوده باشد نحاس
توان خرج كردن بر ناشناس
منه جان من آب زر بر پشيز
كه صراف دانا نگيرد به چيز
زر اندودگان را به آتش برند
پديد آيد آنگه كه مس يا زرند
نداني كه باباي كوهي چه گفت
به مردي كه ناموس را شب نخفت؟
برو جان بابا در اخلاص پيچ
كه نتواني از خلق رستن به هيچ
كساني كه فعلت پسنديده‌اند
هنوز از تو نقش برون ديده‌اند
چه قدر آورد بنده حورديس
كه زير قبا دارد اندام پيس؟
نشايد به دستان شدن در بهشت
كه بازت رود چادر از روي زشت


مثل

۳۳ بازديد


شتر بچه با مادر خويش گفت:
بس از رفتن، آخر زماني بخفت
بگفت ار به دست منستي مهار
نديدي كسم باركش در قطار
قضا كشتي آن جا كه خواهد برد
وگر ناخدا جامه بر تن درد
مكن سعديا ديده بر دست كس
كه بخشنده پروردگارست و بس
اگر حق پرستي ز درها بست
كه گر وي براند نخواند كست
گر او تاجدارت كند سر برآر
وگرنه سر نااميدي بخار


سر آغاز (آغاز باب ششم)

۳۵ بازديد


خدا را ندانست و طاعت نكرد
كه بر بخت و روزي قناعت نكرد
قناعت توانگر كند مرد را
خبر كن حريص جهانگرد را
سكوني بدست آور اي بي ثبات
كه بر سنگ گردان نرويد نبات
مپرور تن ار مرد راي و هشي
كه او را چو مي‌پروري مي‌كشي
خردمند مردم هنر پرورند
كه تن پروران از هنر لاغرند
كي سيرت آدمي گوش كرد
كه اول سگ نفس خاموش كرد
خور و خواب تنها طريق ددست
بر اين بودن آيين نابخردست
خنك نيكبختي كه در گوشه‌اي
به دست آرد از معرفت توشه‌اي
بر آنان كه شد سر حق آشكار
نكردند باطل بر او اختيار
وليكن چو ظلمت نداند ز نور
چه ديدار ديوش چه رخسار حور
تو خود را ازان در چه انداختي
كه چه را ز ره باز نشناختي
بر اوج فلك چون پرد جره باز
كه در شهپرش بسته‌اي سنگ آز؟
گرش دامن از چنگ شهوت رها
كني، رفت تا سدرةالمنتهي
به كم خوردن از عادت خويش خورد
توان خويشتن را ملك خوي كرد
كجا سير وحشي رسد در ملك
نشايد پريد از ثري بر فلك
نخست آدمي سيرتي پيشه كن
پس آنگه ملك خويي انديشه كن
تو بر كرهٔ توسني بر كمر
نگر تا نپيچد ز حكم تو سر
كه گر پالهنگ از كفت در گسيخت
تن خويشتن كشت و خون تو ريخت
به اندازه خور زاد اگر مردمي
چنين پر شكم، آدمي يا خمي؟
درون جاي قوت است و ذكر و نفس
تو پنداري از بهر نان است و بس
كجا ذكر گنجد در انبان آز؟
به سختي نفس مي‌كند پا دراز
ندارند تن پروران آگهي
كه پر معده باشد ز حكمت تهي
دو چشم و شكم پر نگردد به هيچ
تهي بهتر اين رودهٔ پيچ پيچ
چو دوزخ كه سيرش كنند از وقيد
دگر بانگ دارد كه هل من مزيد؟
همي ميردت عيسي از لاغري
تو در بند آني كه خر پروي
به دين، اي فرومايه، دنيا مخر
تو خر را به انجيل عيسي مخر
مگر مي‌نبيني كه دد را و دام
نينداخت جز حرص خوردن به دام؟
پلنگي كه گردن كشد بر وحوش
به دام افتد از بهر خوردن چو موش
چو موش آن كه نان و پنيرش خوري
به دامش درافتي و تيرش خوري


حكايت (پايان باب پنجم)

۳۲ بازديد


سيهكاري از نردباني فتاد
شنيدم كه هم در نفس جان بداد
پسر چند روزي گرستن گرفت
دگر با حريفان نشستن گرفت
به خواب اندرش ديد و پرسيد حال
كه چون رستي از حشر و نشر و سال؟
بگفت اي پسر قصه بر من مخوان
به دوزخ در افتادم از نردبان
نكو سيرتي بي تكلف برون
به از نيك نامي خراب اندرون
به نزديك من شب رو راهزن
به از فاسق پارسا پيرهن
يكي بر در خلق رنج آزماي
چه مزدش دهد در قيامت خداي؟
ز عمرو اي پسر چشم اجرت مدار
چو در خانهٔ زيد باشي به كار
نگويم تواند رسيدن به دوست
در اين ره جز آن كس كه رويش در اوست
ره راست رو تا به منزل رسي
تو در ره نه‌اي، زين قبل واپسي
چو گاوي كه عصار چشمش ببست
دوان تا به شب، شب همان جا كه هست
كسي گر بتابد ز محراب روي
به كفرش گواهي دهند اهل كوي
تو هم پشت بر قبله‌اي در نماز
گرت در خدا نيست روي نياز
درختي كه بيخش بود برقرار
بپرور، كه روزي دهد ميوه‌بار
گرت بيخ اخلاص در بوم نيست
از اين بر كسي چون تو محروم نيست
هر آن كافگند تخم بر روي سنگ
جوي وقت دخلش نيايد به چنگ
منه آبروي ريا را محل
كه اين آب در زير دارد وحل
چو در خفيه بد باشم و خاكسار
چه سود آب ناموس بر روي كار؟
به روي و ريا خرقه سهل است دوخت
گرش با خدا در تواني فروخت
چه دانند مردم كه در جامه كيست؟
نويسنده داند كه در نامه چيست
چه وزن آورد جايي انبان باد
كه ميزان عدل است و ديوان داد؟
مرائي كه چندين ورع مي‌نمود
بديدند و هيچش در انبان نبود
كنند ابره پاكيزه‌تر ز آستر
كه اين در حجاب است و آن در نظر
بزرگان فراغ از نظر داشتند
ازان پرنيان آستر داشتند
ور آوازه خواهي در اقليم فاش
برون حله كن گو درون حشو باش
ببازي نگفت اين سخن با يزيد
كه از منكر ايمن‌ترم كز مريد
كساني كه سلطان و شاهنشهند
سراسر گدايان اين درگهند
طمع در گدا، مرد معني نبست
نشايد گرفتن در افتاده دست
همان به گر آبستن گوهري
كه همچون صدف سر به خود در بري
چو روي پرستيدنت در خداست
اگر جبرئيلت نبيند رواست
تو را پند سعدي بس است اي پسر
اگر گوش گيري چو پند پدر
گر امروز گفتار ما نشنوي
مبادا كه فردا پشيمان شوي
از اين به نصيحتگري بايدت
ندانم پس از من چه پيش آيدت!


حكايت

۳۶ بازديد


يكي پر طمع پيش خوارزمشاه
شنيدم كه شد بامدادي پگاه
چو ديدش به خدمت دوتا گشت و راست
دگر روي بر خاك ماليد و خاست
پسر گفتش اي بابك نامجوي
يكي مشكلت مي‌بپرسم بگوي
نگفتي كه قبله‌ست راه حجاز
چرا كردي امروز از اين سو نماز؟
مبر طاعت نفس شهوت پرست
كه هر ساعتش قبلهٔ ديگرست
قناعت سرافرازد اي مرد هوش
سر پر طمع بر نيايد ز دوش
طمع آبروي توقر بريخت
براي دو جو دامني در بريخت
چو سيراب خواهي شدن ز آب جوي
چرا ريزي از بهر برف آبروي؟
مگر از تنعم شكيبا شوي
وگرنه ضرورت به درها شوي
برو خواجه كوتاه كن دست آز
چه مي‌بايدت ز آستين دراز؟
كسي را كه درج طمع درنوشت
نبايد به كس عبد و خادم نبشت
توقع براند ز هر مجلست
بران از خودش تا نراند كست


حكايت

۳۱ بازديد


مرا حاجيي شانهٔ عاج داد
كه رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنيدم كه باري سگم خوانده بود
كه از من به نوعي دلش مانده بود
بينداختم شانه كاين استخوان
نمي‌بايدم ديگرم سگ مخوان
مپندار چون سركهٔ خود خورم
كه جور خداوند حلوا برم
قناعت كن اي نفس بر اندكي
كه سلطان و درويش بيني يكي
چرا پيش خسرو به خواهش روي
چو يك سو نهادي طمع، خسروي
وگر خود پرستي شكم طبله كن
در خانهٔ اين و آن قبله كن


حكايت

۳۲ بازديد


شكم صوفيي را زبون كرد و فرج
دو دينار بر هر دوان كرد خرج
يكي گفتش از دوستان در نهفت
چه كردي بدين هر دو دينار؟ گفت
به ديناري از پشت راندم نشاط
به ديگر، شكم را كشيدم سماط
فرومايگي كردم وابلهي
كه اين همچنان پر نشد وان تهي
غذا گر لطيف است و گر سرسري
چو ديرت به دست اوفتد خوش خوري
سر آنگه به بالين نهد هوشمند
كه خوابش به قهر آورد در كمند
مجال سخن تا نيابي مگوي
چو ميدان نبيني نگهدار گوي
وز اندازه بيرون، مرو پيش زن
نه ديوانه‌اي تيغ بر خود مزن
به بي رغبتي شهوت انگيختن
به رغبت بود خون خود ريختن
برو اندروني بدست آر پاك
شكم پر نخواهد شد الا به خاك


حكايت در مذلت بسيار خوردن

۳۳ بازديد


چه آوردم از بصره داني عجب
حديثي كه شيرين ترست از رطب
تني چند در خرقه راستان
گذشتيم بر طرف خرماستان
يكي در ميان معده انبار بود
از اين تنگ چشمي شكم خوار بود
ميان بست مسكين و شد بر درخت
وزان جا به گردن در افتاد سخت
رئيس ده آمد كه اين را كه كشت؟
بگفتم مزن بانگ بر ما درشت
شكم دامن اندر كشيدش ز شاخ
بود تنگدل رودگاني فراخ
نه هر بار خرما توان خورد و برد
لت انبار بد عاقبت خورد و مرد
شكم بند دست است و زنجير پاي
شكم بنده نادر پرستد خداي
سراسر شكم شد ملخ لاجرم
به پايش كشد مور كوچك شكم