حكايت پروانه و صدق محبت او

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت پروانه و صدق محبت او

۳۳ بازديد


كسي گفت پروانه را كاي حقير
برو دوستي در خور خويش گير
رهي رو كه بيني طريق رحا
تو و مهر شمع از كجا تا كجا؟
سمندر نه‌اي گرد آتش مگرد
كه مردانگي بايد آنگه نبرد
ز خورشيد پنهان شود موش كور
كه جهل است با آهنين پنجه روز
كسي را كه داني كه خصم تو اوست
نه از عقل باشد گرفتن به دوست
تو را كس نگويد نكو مي‌كني
كه جان در سر كار او مي‌كني
گدايي كه از پادشه خواست دخت
قفا خورد و سوداي بيهوده پخت
كجا در حساب آرد او چون تو دوست
كه روي ملوك و سلاطين در اوست؟
مپندار كو در چنان مجلسي
مدارا كند با چو تو مفلسي
وگر با همه خلق نرمي كند
تو بيچاره‌اي با تو گرمي كند
نگه كن كه پروانهٔ سوزناك
چه گفت، اي عجب گر بسوزم چه باك؟
مرا چون خليل آتشي در دل است
كه پنداري اين شعله بر من گل است
نه دل دامن دلستان مي‌كشد
كه مهرش گريبان جان مي‌كشد
نه خود را بر آتش بخود مي‌زنم
كه زنجير شوق است در گردنم
مرا همچنان دور بودم كه سوخت
نه اين دم كه آتش به من درفروخت
نه آن مي‌كند يار در شاهدي
كه با او توان گفتن از زاهدي
كه عيبم كند بر تولاي دوست؟
كه من راضيم كشته در پاي دوست
مرا بر تلف حرص داني چراست؟
چو او هست اگر من نباشم رواست
بسوزم كه يار پسنديده اوست
كه در وي سرايت كند سوز دوست
مرا چند گويي كه در خورد خويش
حريفي بدست آر همدرد خويش
بدان ماند اندرز شوريده حال
كه گويي به كژدم گزيده منال
يكي را نصيحت مگو اي شگفت
كه داني كه در وي نخواهد گرفت
ز كف رفته بيچاره‌اي را لگام
نگويند كاهسته را اي غلام
چه نغز آمد اين نكته در سندباد
كه عشق آتش است اي پسر پند، باد
به باد آتش تيز برتر شود
پلنگ از زدن كينه ورتر شود
چو نيكت بديدم بدي مي‌كني
كه رويم فرا چون خودي مي‌كني
ز خود بهتري جوي و فرصت شمار
كه با چون خودي گم كني روزگار
پي چون خودي خودپرستان روند
به كوي خطرناك مستان روند
من اول كه اين كار سر داشتم
دل از سر به يك بار برداشتم
سر انداز در عاشقي صادق است
كه بد زهره بر خويشتن عاشق است
اجل ناگهي در كمينم كشد
همان به كه آن نازنينم كشد
چو بي شك نبشته‌ست بر سر هلاك
به دست دلارام خوشتر هلاك
نه روزي به بيچارگي جان دهي؟
پس آن به كه در پاي جانان دهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد