حكايت سلطان محمود و سيرت اياز

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت سلطان محمود و سيرت اياز

۳۷ بازديد


يكي خرده بر شاه غزنين گرفت
كه حسني ندارد اياز اي شگفت
گلي را كه نه رنگ باشد نه بوي
غريب است سوداي بلبل بر اوي!
به محمود گفت اين حكايت كسي
بپيچيد از انديشه بر خود بسي
كه عشق من اي خواجه بر خوي اوست
نه بر قد و بالاي نيكوي اوست
شنيدم كه در تنگنايي شتر
بيفتاد و بشكست صندوق در
به يغما ملك آستين برفشاند
وزان جا بتعجيل مركب براند
سواران پي در و مرجان شدند
ز سلطان به يغما پريشان شدند
نماند از وشاقان گردن فراز
كسي در قفاي ملك جز اياز
نگه كرد كاي دلبر پيچ پيچ
ز يغما چه آورده‌اي؟ گفت هيچ
من اندر قفاي تو مي‌تاختم
ز خدمت به نعمت نپرداختم
گرت قربتي هست در بارگاه
به خلعت مشو غافل از پادشاه
خلاف طريقت بود كاوليا
تمنا كنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خويشي نه در بند دوست
تو را تا دهن باشد از حرص باز
نيايد به گوش دل از غيب راز
حقايق سرايي است آراسته
هوي و هوس گرد برخاسته
نبيني كه جايي كه برخاست گرد
نبيند نظر گرچه بيناست مرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد