من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت ابراهيم عليه‌السلام

۳۳ بازديد


شنيدم كه يك هفته ابن‌السبيل
نيامد به مهمان سراي خليل
ز فرخنده خويي نخوردي بگاه
مگر بينوايي در آيد ز راه
برون رفت و هر جانبي بنگريد
بر اطراف وادي نگه كرد و ديد
به تنها يكي در بيايان چو بيد
سر و مويش از برف پيري سپيد
به دلداريش مرحبايي بگفت
برسم كريمان صلايي بگفت
كه اي چشمهاي مرا مردمك
يكي مردمي كن به نان و نمك
نعم گفت و بر جست و برداشت گام
كه دانست خلقش، عليه‌السلام
رقبيان مهمان سراي خليل
به عزت نشاندند پير ذليل
بفرمود و ترتيب كردند خوان
نشستند بر هر طرف همگنان
چو بسم الله آغاز كردند جمع
نيامد ز پيرش حديثي به سمع
چنين گفتش: اي پير ديرينه روز
چو پيران نمي‌بينمت صدق و سوز
نه شرط است وقتي كه روزي خوري
كه نام خداوند روزي بري؟
بگفتا نگيرم طريقي به دست
كه نشنيدم از پير آذرپرست
بدانست پيغمبر نيك فال
كه گبرست پير تبه بوده حال
بخواري براندش چو بيگانه ديد
كه منكر بود پيش پاكان پليد
سروش آمد از كردگار جليل
به هيبت ملامت كنان كاي خليل
منش داده صد سال روزي و جان
تو را نفرت آمد از او يك زمان
گر او مي‌برد پيش آتش سجود
تو با پس چرا مي‌بري دست جود؟


حكايت

۳۸ بازديد


بزاريد وقتي زني پيش شوي
كه ديگر مخر نان ز بقال كوي
به بازار گندم فروشان گراي
كه اين جو فروش است گندم نماي
نه از مشتري كز ز حام مگس
به يك هفته رويش نديده‌ست كس
به دلداري آن مرد صاحب نياز
به زن گفت كاي روشنايي، بساز
به اميد ما كلبه اين جا گرفت
نه مردي بود نفع از او وا گرفت
ره نيكمردان آزاده گير
چو استاده‌اي دست افتاده‌گير
ببخشاي كانان كه مرد حقند
خريدار دكان بي رونقند
جوانمرد اگر راست خواهي ولي است
كرم پيشهٔ شاه مردان علي است


حكايت ممسك و فرزند ناخلف

۳۴ بازديد


يكي رفت و دينار از او صد هزار
خلف برد صاحبدلي هوشيار
نه چون ممسكان دست بر زر گرفت
چو آزادگان دست از او بر گرفت
ز درويش خالي نبودي درش
مسافر به مهمان سراي اندرش
دل خويش و بيگانه خرسند كرد
نه همچون پدر سيم و زر بند كرد
ملامت كني گفتش اي باد دست
به يك ره پريشان مكن هرچه هست
به سالي توان خرمن اندوختن
به يك دم نه مردي بود سوختن
چو در دست تنگي نداري شكيب
نگه دار وقت فراخي حسيب
به دختر چه خوش گفت بانوي ده
كه روز نوا برگ سختي بنه
همه وقت بردار مشك و سبوي
كه پيوسته در ده روان نيست جوي
به دنيا توان آخرت يافتن
به زر پنجه شير بر تافتن
اگر تنگدستي مرو پيش يار
وگر سيم داري بيا و بيار
اگر روي بر خاك پايش نهي
جوابت نگويد به دست تهي
خداوند زر بركند چشم ديو
به دام آورد صخر جني به ريو
تهي دست در خوبرويان مپيچ
كه بي هيچ مردم نيرزند هيچ
به دست تهي بر نياد اميد
به زر بركني چشم ديو سپيد
به يك بار بر دوستان زر مپاش
وز آسيب دشمن به انديشه باش
اگر هرچه يابي به كف برنهي
كفت وقت حاجت بماند تهي
گدايان به سعي تو هرگز قوي
نگردند، ترسم تو لاغر شوي
چو مناع خير اين حكايت بگفت
ز غيرت جوانمرد را رگ نخفت
پراگنده دل گشت از آن عيب جوي
بر آشفت و گفت اي پراگنده گوي
مرا دستگاهي كه پيرامن است
پدر گفت ميراث جد من است
نه ايشان به خست نگه داشتند
بحسرت بمردندو بگذاشتند؟
به دستم نيفتاد مال پدر
كه بعد از من افتد به دست پسر؟
همان به كه امروز مردم خورند
كه فردا پس از من به يغما برند
خور و پوش و بخشاي و راحت رسان
نگه مي چه داري ز بهر كسان؟
برند از جهان با خود اصحاب راي
فرو مايه ماند به حسرت بجاي
زر و نعمت اكنون بده كان تست
كه بعد از تو بيرون ز فرمان تست
به دنيا تواني كه عقبي خري
بخر، جان من، ورنه حسرت بري


حكايت عابد با شوخ ديده

۳۳ بازديد


زبان داني آمد به صاحبدلي
كه محكم فرومانده‌ام در گلي
يكي سفله را ده درم بر من است
كه دانگي از او بر دلم ده من است
همه شب پريشان از او حال من
همه روز چون سايه دنبال من
بكرد از سخنهاي خاطر پريش
درون دلم چون در خانه ريش
خدايش مگر تا ز مادر بزاد
جز اين ده درم چيز ديگر نداد
ندانسته از دفتر دين الف
نخوانده بجز باب لاينصرف
خور از كوه يك روز سر بر نزد
كه اين قلتبان حلقه بر در نزد
در انديشه‌ام تا كدامم كريم
از آن سنگدل دست گيرد به سيم
شنيد اين سخن پير فرخ نهاد
درستي دو، در آستينش نهاد
زر افتاد در دست افسانه گوي
برون رفت ازان جا چو زر تازه روي
يكي گفت: شيخ اين نداني كه كيست؟
بر او گر بميرد نبايد گريست
گدايي كه بر شير نر زين نهد
ابو زيد را اسب و فرزين نهد
بر آشفت عابد كه خاموش باش
تو مرد زبان نيستي، گوش باش
اگر راست بود آنچه پنداشتم
ز خلق آبرويش نگه داشتم
وگر شوخ چشمي و سالوس كرد
الا تا نپنداري افسوس كرد
كه خود را نگه داشتم آبروي
ز دست چنان گر بزي يافه گوي
بد و نيك را بذل كن سيم و زر
كه اين كسب خيرست و آن دفع شر
خنك آن كه در صحبت عاقلان
بياموزد اخلاق صاحبدلان
گرت عقل و راي است و تدبير و هوش
به عزت كني پند سعدي به گوش
كه اغلب در اين شيوه دارد مقال
نه در چشم و زلف و بناگوش و خال


حكايت كرم مردان صاحبدل

۳۴ بازديد


يكي را كرم بود و قوت نبود
كفافش بقدر مروت نبود
كه سفله خداوند هستي مباد
جوانمرد را تنگدستي مباد
كسي را كه همت بلند اوفتد
مرادش كم اندر كمند اوفتد
چو سيلاب ريزان كه در كوهسار
نگيرد همي بر بلندي قرار
نه در خورد سرمايه كردي كرم
تنك مايه بودي از اين لاجرم
برش تنگدستي دو حرفي نبشت
كه اي خوب فرجام نيكو سرشت
يكي دست گيرم به چندي درم
كه چندي است تا من به زندان درم
به چشم اندرش قدر چيزي نبود
وليكن به دستش پشيزي نبود
به خصمان بندي فرستاد مرد
كه اي نيك نامان آزاد مرد
بداريد چندي كف از دامنش
و گر مي‌گريزد ضمان بر منش
وزان جا به زنداني آمد كه خيز
وز اين شهر تا پاي داري گريز
چو گنجشك در باز ديد از قفس
قرارش نماند اندر او يك نفس
چو باد صبا زان ميان سير كرد
نه سيري كه بادش رسيدي به گرد
گرفتند حالي جوانمرد را
كه حاصل كن اين سيم يا مرد را
به بيچارگي راه زندان گرفت
كه مرغ از قفس رفته نتوان گرفت
شنيدم كه در حبس چندي بماند
نه شكوت نبشت و نه فرياد خواند
زمانها نياسود و شبها نخفت
بر او پارسايي گذر كرد و گفت:
نپندارمت مال مردم خوري
چه پيش آمدت تا به زندان دري؟
بگفت اي جليس مبارك نفس
نخوردم به حيلت گري مال كس
يكي ناتوان ديدم از بند ريش
خلاصش نديدم بجز بند خويش
نديدم به نزديك رايم پسند
من آسوده و ديگري پاي بند
بمرد آخر و نيك نامي ببرد
زهي زندگاني كه نامش نمرد
تني زنده دل، خفته در زير گل
به از عالمي زندهٔ مرده دل
دل زنده هرگز نگردد هلاك
تن زنده دل گر بميرد چه باك؟


حكايت

۳۵ بازديد


به سرهنگ سلطان چنين گفت زن
كه خيز اي مبارك در رزق زن
برو تا ز خوانت نصيبي دهند
كه فرزند كانت نظر بر رهند
بگفتا بود مطبخ امروز سرد
كه سلطان به شب نيت روزه كرد
زن از نااميدي سر انداخت پيش
همي گفت با خود دل از فاقه ريش
كه سلطان از اين روزه گويي چه خواست؟
كه افطار او عيد طفلان ماست
خورنده كه خيرش برآيد ز دست
به از صائم الدهر دنيا پرست
مسلم كسي را بود روزه داشت
كه درمنده‌اي را دهد نان چاشت
وگرنه چه لازم كه سعيي بري
ز خود بازگيري و هم خود خوري؟


حكايت

۳۲ بازديد


شنيدم كه پيري به راه حجاز
به هر خطوه كردي دو ركعت نماز
چنان گرم رو در طريق خداي
كه خار مغيلان نكندي ز پاي
به آخر ز وسواس خاطر پريش
پسند آمدش در نظر كار خويش
به تلبيس ابليس در چاه رفت
كه نتوان از اين خوب تر راه رفت
گرش رحمت حق نه دريافتي
غرورش سر از جاده برتافتي
يكي هاتف از غيبش آواز داد
كه اي نيكبخت مبارك نهاد
مپندار اگر طاعتي كرده‌اي
كه نزلي بدين حضرت آورده‌اي
به احساني آسوده كردن دلي
به از الف ركعت به هر منزلي


گفتار اندر گردش روزگار

۳۴ بازديد


تو با خلق سهلي كن اي نيكبخت
كه فردا نگيرد خدا بر تو سخت
گر از پا درآيد، نماند اسير
كه افتادگان را بود دستگير
به آزار فرمان مده بر رهي
كه باشد كه افتد به فرماندهي
چو تمكين و جاهت بود بر دوام
مكن زور بر ضعف درويش و عام
كه افتد كه با جاه و تمكين شود
چو بيدق كه ناگاه فرزين شود
نصيحت شنو مردم دور بين
نپاشند در هيچ دل تخم كين
خداوند خرمن زيان مي‌كند
كه بر خوشه چين سرگران مي‌كند
نترسد كه نعمت به مسكين دهند
وزان بار غم بر دل اين نهند؟
بسا زرومندا كه افتاد سخت
بس افتاده را ياوري كرد بخت
دل زير دستان نبايد شكست
مبادا كه روزي شوي زير دست


حكايت

۳۵ بازديد


يكي در بيابان سگي تشنه يافت
برون از رمق در حياتش نيافت
كله دلو كرد آن پسنديده كيش
چو حبل اندر آن بست دستار خويش
به خدمت ميان بست و بازو گشاد
سگ ناتوان را دمي آب داد
خبر داد پيغمبر از حال مرد
كه داور گناهان از او عفو كرد
الا گر جفا كردي انديشه كن
وفا پيش گير و كرم پيشه كن
يكي با سگي نيكويي گم نكرد
كجا گم شود خير با نيكمرد؟
كرم كن چنان كت برآيد زدست
جهانبان در خير بر كس نبست
به قنطار زر بخش كردن ز گنج
نباشد چو قيراطي از دسترنج
برد هر كسي بار در خورد زور
گران است پاي ملخ پيش مور


حكايت

۴۴ بازديد


يكي سيرت نيكمردان شنو
اگر نيكبختي و مردانه رو
كه شبلي ز حانوت گندم فروش
به ده برد انبان گندم به دوش
نگه كرد و موري در آن غله ديد
كه سرگشته هر گوشه‌اي مي‌دويد
ز رحمت بر او شب نيارست خفت
به مأواي خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد كه اين مور ريش
پراگنده گردانم از جاي خويش
درون پراگندگان جمع دار
كه جمعيتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسي پاك زاد
كه رحمت بر آن تربت پاك باد
ميازار موري كه دانه‌كش است
كه جان دارد و جان شيرين خوش است
سياه اندرون باشد و سنگدل
كه خواهد كه موري شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور
كه روزي به پايش در افتي چو مور
نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه كن كه چون سوخت در پيش جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسي است
تواناتر از تو هم آخر كسي است