گروهي برآنند از اهل سخن
كه حاتم اصم بود، باور مكن
برآمد طنين مگس بامداد
كه در چنبر عنكبوتي فتاد
همه ضعف و خاموشيش كيد بود
مگس قند پنداشتش قيد بود
نگه كرد شيخ از سر اعتبار
كه اي پاي بند طمع پاي دار
نه هر جا شكر باشد و شهد و قند
كه در گوشهها داميارست و بند
يكي گفت از آن حلقهٔ اهل راي
عجب دارم اي مرد راه خداي
مگس را تو چون فهم كردي خروش
كه مار را به دشواري آمد به گوش؟
تو آگاه گشتي به بانگ مگس
نشايد اصم خواندنت زين سپس
تبسم كنان گفت اي تيز هوش
اصم به كه گفتار باطل نيوش
كساني كه با ما به خلوت درند
مرا عيب پوش و ثنا گسترند
چو پوشيده دارند اخلاق دون
كند هستيم زير، طبع زبون
فرا مينمايم كه مينشنوم
مگر كز تكلف مبرا شوم
چو كاليو دانندم اهل نشست
بگويند نيك و بدم هر چه هست
اگر بد شنيدن نيايد خوشم
ز كردار بد دامن اندر كشم
به حبل ستايش فراچه مشو
چو حاتم اصم باش و عيبت شنو
شنيدم كه در دشت صنعا جنيد
سگي ديد بر كنده دندان صيد
ز نيروي سر پنجهٔ شير گير
فرومانده عاجز چو روباه پير
پس از غرم و آهو گرفتن به پي
لگد خوردي از گوسفندان حي
چو مسكين و بي طاقتش ديد و ريش
بدو داد يك نيمه از زاد خويش
شنيدم كه ميگفت و خوش ميگريست
كه داند كه بهتر ز ما هر دو كيست؟
به ظاهر من امروز از اين بهترم
دگر تا چه راند قضا بر سرم
گرم پاي ايمان نلغزد ز جاي
به سر بر نهم تاج عفو خداي
وگر كسوت معرفت در برم
نماند، به بسيار از اين كمترم
كه سگ با همه زشت نامي چو مرد
مر او را به دوزخ نخواهند برد
ره اين است سعدي كه مردان راه
به عزت نكردند در خود نگاه
ازان بر ملايك شرف داشتند
كه خود را به از سگ نپنداشتند
شنيدم كه لقمان سيهفام بود
نه تنپرور و نازك اندام بود
يكي بندهٔ خويش پنداشتش
زبون ديد و در كار گل داشتش
جفا ديد و با جور و قهرش بساخت
به سالي سرايي ز بهرش بساخت
چو پيش آمدش بندهٔ رفته باز
ز لقمانش آمد نهيبي فراز
به پايش در افتاد و پوزش نمود
بخنديد لقمان كه پوزش چه سود؟
به سالي ز جورت جگر خون كنم
به يك ساعت از دل بدر چون كنم؟
ولي هم ببخشايم اي نيكمرد
كه سود تو ما را زياني نكرد
تو آباد كردي شبستان خويش
مرا حكمت و معرفت گشت بيش
غلامي است در خيلم اي نيكبخت
كه فرمايمش وقتها كار سخت
دگر ره نيازارمش سخت، دل
چو ياد آيدم سختي كار گل
هر آن كس كه جور بزرگان نبرد
نسوزد دلش بر ضعيفان خرد
گر از حاكمان سختت آيد سخن
تو بر زيردستان درشتي مكن
يكي را چو سعدي دلي ساده بود
كه با ساده رويي در افتاده بود
جفا بردي از دشمن سختگوي
ز چوگان سختي بخستي چو گوي
ز كس چين بر ابرو نينداختي
ز ياري به تندي نپرداختي
يكي گفتش آخر تو را ننگ نيست؟
خبر زين همه سيلي و سنگ نيست؟
تن خويشتن سغبه دونان كنند
ز دشمن تحمل زبونان كنند
نشايد ز دشمن خطا درگذاشت
كه گويند يارا و مردي نداشت
بدو گفت شيداي شوريده سر
جوابي كه شايد نبشتن به زر
دلم خانهٔ مهر يارست و بس
ازان مينگنجد در آن كين كس
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوي
چو بگذشت بر عارفي جنگجوي
گر اين مدعي دوست بشناختي
به پيكار دشمن نپرداختي
گر از هستي حق خبر داشتي
همه خلق را نيست پنداشتي
شنيدم كه در خاك وخش از مهان
يكي بود در كنج خلوت نهان
مجرد به معني نه عارف به دلق
كه بيرون كند دست حاجت به خلق
سعادت گشاده دري سوي او
در از ديگران بسته بر روي او
زبان آوري بيخرد سعي كرد
ز شوخي به بد گفتن نيكمرد
كه زنهار از اين مكر و دستان و ريو
بجاي سليمان نشستن چو ديو
دمادم بشويند چون گربه روي
طمع كرده در صيد موشان كوي
رياضت كش از بهر نام و غرور
كه طبل تهي را رود بانگ دور
همي گفت و خلقي بر او انجمن
برايشان تفرج كنان مرد و زن
شنيدم كه بگريست داناي وخش
كه يارب مراين شخص را توبه بخش
وگر راست گفت اي خداوند پاك
مرا توبه ده تا نگردم هلاك
پسند آمد از عيب جوي خودم
كه معلوم من كرد خوي بدم
گر آني كه دشمنت گويد، مرنج
وگر نيستي، گو برو باد سنج
اگر ابلهي مشك را گنده گفت
تو مجموع باش او پراگنده گفت
وگر ميرود در پياز اين سخن
چنين است گو گنده مغزي مكن
نگيرد خردمند روشن ضمير
زبان بند دشمن ز هنگامه گير
نه آيين عقل است و راي خرد
كه دانا فريب مشعبد خورد
پس كار خويش آنكه عاقل نشست
زبان بدانديش بر خود ببست
تو نيكو روش باش تا بد سگال
نيابد به نقص تو گفتن مجال
چو دشوار آمد ز دشمن سخن
نگر تا چه عيبت گرفت آن مكن
جز آن كس ندانم نكو گوي من
كه روشن كند بر من آهوي من
يكي بربطي در بغل داشت مست
به شب در سر پارسايي شكست
چو روز آمد آن نيكمرد سليم
بر سنگدل برد يك مشت سيم
كه دوشينه معذور بودي و مست
تو را و مرا بربط و سر شكست
مرا به شد آن زخم و برخاست بيم
تو را به نخواهد شد الا به سيم
از اين دوستان خدا بر سرند
كه از خلق بسيار بر سر خورند
گدايي شنيدم كه در تنگ جاي
نهادش عمر پاي بر پشت پاي
ندانست بيچاره درويش كوست
كه رنجيده دشمن نداند ز دوست
برآشفت بر وي كه كوري مگر؟
بدو گفت سالار عادل عمر
نه كورم وليكن خطا رفت كار
ندانستم از من گنه در گذار
چه منصف بزرگان دين بودهاند
كه با زير دستان چنين بودهاند
فروتن بود هوشمند گزين
نهد شاخ پر ميوه سر بر زمين
بنازند فردا تواضع كنان
نگون از خجالت سر گرد نان
اگر ميبترسي ز روز شمار
ازان كز تو ترسد خطا در گذار
مكن خيره بر زير دستان ستم
كه دستي است بالاي دست تو هم
كسي مشكلي برد پيش علي
مگر مشكلش را كند منجلي
امير عدو بند مشكل گشاي
جوابش بگفت از سر علم و راي
شنيدم كه شخصي در آن انجمن
بگفتا چنين نيست يا باالحسن
نرنجيد از او حيدر نامجوي
بگفت ارتو داني از اين به بگوي
بگفت آنچه دانست و بايسته گفت
به گل چشمهٔ خور نشايد نهفت
پسنديد از او شاه مردان جواب
كه من بر خطا بودم او بر صواب
به از من سخن گفت و دانا يكي است
كه بالاتر از علم او علم نيست
گر امروز بودي خداوند جاه
نكردي خود از كبر در وي نگاه
بدر كردي از بارگه حاجبش
فرو كوفتندي به ناواجبش
كه من بعد بي آبرويي مكن
ادب نيست پيش بزرگان سخن
يكي را كه پندار در سر بود
مپندار هرگز كه حق بشنود
ز عملش ملال آيد از وعظ ننگ
شقايق به باران نرويد ز سنگ
گرت در درياي فضل است خيز
به تذكير در پاي درويش ريز
نبيني كه از خاك افتاده خوار
برويد گل و بشكفد نوبهار
مريز اي حكيم آستينهاي در
چو ميبيني از خويشتن خواجه پر
به چشم كسان در نيايد كسي
كه از خود بزرگي نمايد بسي
مگو تا بگويند شكرت هزار
چو خود گفتي از كس توقع مدار
شبي زيت فكرت همي سوختم
چراغ بلاغت مي افروختم
پراگنده گويي حديثم شنيد
جز احسنت گفتن طريقي نديد
هم از خبث نوعي در آن درج كرد
كه ناچار فرياد خيزد ز درد
كه فكرش بليغ است و رايش بلند
در اين شيوهٔ زهد و طامات و پند
نه در خشت و كوپال و گرز گران
كه آن شيوه ختم است بر ديگران
نداند كه ما را سر جنگ نيست
وگر نه مجال سخن تنگ نيست
بيا تا در اين شيوه چالش كنيم
سر خصم را سنگ، بالش كنيم
سعادت به بخشايش داورست
نه در چنگ و بازوي زور آورست
چو دولت نبخشد سپهر بلند
نيايد به مردانگي در كمند
نه سختي رسيد از ضعيفي به مور
نه شيران به سرپنجه خوردند و زور
چو نتوان بر افلاك دست آختن
ضروري است با گردشش ساختن
گرت زندگاني نبشتهست دير
نه مارت گزايد نه شمشير و شير
وگر در حياتت نماندهست بهر
چنانت كشد نوشدارو كه زهر
نه رستم چو پايان روزي بخورد
شغاد از نهادش برآورد گرد؟
چنين ياد دارم كه سقاي نيل
نكرد آب بر مصر سالي سبيل
گروهي سوي كوهساران شدند
به فرياد خواهان باران شدند
گرستند و از گريه جويي روان
بيايد مگر گريهٔ آسمان
به ذوالنون خبر برد از ايشان كسي
كه بر خلق رنج است و زحمت بسي
فرو ماندگان را دعائي بكن
كه مقبول را رد نباشد سخن
شنيدم كه ذوالنون به مدين گريخت
بسي برنيامد كه باران بريخت
خبر شد به مدين پس از روز بيست
كه ابر سيه دل برايشان گريست
سبك عزم باز آمدن كرد پير
كه پر شد به سيل بهاران غدير
بپرسيد از او عارفي در نهفت
چه حكمت در اين رفتنت بود؟ گفت
شنيدم كه بر مرغ و مور و ددان
شود تنگ روزي ز فعل بدان
در اين كشور انديشه كردم بسي
پريشانتر از خود نديدم كسي
برفتم مبادا كه از شر من
ببندد در خير بر انجمن
بهي بايدت لطف كن كان بهان
نديدندي از خود بتر در جهان
تو آنگه شوي پيش مردم عزيز
كه مر خويشتن را نگيري به چيز
بزرگي كه خود را نه مردم شمرد
به دنيا و عقبي بزرگي ببرد
از اين خاكدان بندهاي پاك شد
كه در پاي كمتر كسي خاك شد
الا اي كه بر خاك ما بگذري
به جان عزيزان كه يادآوري
كه گر خاك شد سعدي، او را چه غم؟
كه در زندگي خاك بودهست هم
به بيچارگي تن فرا خاك داد
وگر گرد عالم برآمد چو باد
بسي برنيايد كه خاكش خورد
دگر باره بادش به عالم برد
مگر تا گلستان معني شكفت
بر او هيچ بلبل چنين خوش نگفت
عجب گر بميرد چنين بلبلي
كه بر استخوانش نرويد گلي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد