حكايت صاحب نظر پارسا

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت صاحب نظر پارسا

۳۵ بازديد


يكي را چو من دل به دست كسي
گرو بود و مي‌برد خواري بسي
پس از هوشمندي و فرزانگي
به دف بر زدندش به ديوانگي
ز دشمن جفا بردي از بهر دوست
كه ترياك اكبر بود زهر دوست
قفا خوردي از دست ياران خويش
چو مسمار پيشاني آورده پيش
خيالش چنان بر سر آشوب كرد
كه بام دماغش لگد كوب كرد
نبودش ز تشنيع ياران خبر
كه غرقه ندارد ز باران خبر
كرا پاي خاطر برآمد به سنگ
نينديشد از شيشهٔ نام و ننگ
شبي ديو خود را پري چهره ساخت
در آغوش اين مرد و بر وي بتاخت
سحرگه مجال نمازش نبود
ز ياران كس آگه ز رازش نبود
به آبي فرو رفت نزديك بام
بر او بسته سرما دري از رخام
نصيحتگري لومش آغاز كرد
كه خود را بكشتي در اين آب سرد
ز برناي منصف برآمد خروش
كه اي يار چند از ملامت؟ خموش
مرا پنج روز اين پسر دل فريفت
ز مهرش چنانم كه نتوان شكيفت
نپرسيد باري به خلق خوشم
ببين تا چه بارش به جان مي‌كشم
پس آن را كه شخصم ز خاك آفريد
به قدرت در او جان پاك آفريد
عجب داري ار بار حكمش برم
كه دايم به احسان و فضلش درم؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد