من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۲ بازديد


يكي خوب كردار، خوش خوي بود
كه بد سيرتان را نكو گوي بود
به خوابش كسي ديد چون در گذشت
كه باري حكايت كن از سرگذشت
دهاني به خنده چو گل باز كرد
چو بلبل به صوتي خوش آغاز كرد
كه بر من نكردند سختي بسي
كه من سخت نگرفتمي با كسي


حكايت تيرانداز اردبيلي

۳۴ بازديد


يكي آهنين پنجه در اردبيل
همي بگذرانيد پيلك ز پيل
نمد پوشي آمد به جنگش فراز
جواني جهان سوز پيكار ساز
به پرخاش جستن چو بهرام گور
كمندي به كتفش بر از خام گور
چو ديد اردبيلي نمد پاره پوش
كمان در زه آورده و زه را به گوش
به پنجاه تير خدنگش بزد
كه يك چوبه بيرون نرفت از نمد
درآمد نمدپوش چون سام گرد
به خم كمندش درآورد و برد
به لشكرگهش برد و در خيمه دست
چو دزدان خوني به گردن ببست
شب از غيرت و شرمساري نخفت
سحرگه پرستاري از خيمه گفت
تو كهن به ناوك بدوزي و تير
نمدپوش را چون فتادي اسير؟
شنيدم كه مي‌گفت و خون مي‌گريست
نداني كه روز اجل كس نزيست؟
من آنم كه در شيوهٔ طعن و ضرب
به رستم در آموزم آداب حرب
چو بازوي بختم قوي حال بود
ستبري پيلم نمد مي‌نمود
كنونم كه در پنجه اقبيل نيست
نمد پيش تيرم كم از پيل نيست
به روز اجل نيزه جوشن درد
ز پيراهن بي اجل نگذرد
كرا تيغ قهر اجل در قفاست
برهنه‌ست اگر جوشنش چند لاست
ورش بخت ياور بود، دهر پشت
برهنه نشايد به ساطور كشت
نه دانا به سعي از اجل جان ببرد
نه نادان به ناساز خوردن بمرد


حكايت

۳۳ بازديد


مرا در سپاهان يكي يار بود
كه جنگاور و شوخ و عيار بود
مدامش به خون دست و خنجر خضاب
بر آتش دل خصم از او چون كباب
نديدمش روزي كه تركش نبست
ز پولاد پيكانش آتش نجست
دلاور به سرپنجهٔ گاوزور
ز هولش به شيران در افتاده شور
به دعوي چنان ناوك انداختي
كه عذرا به هر يك دو انداختي
چنان خار در گل نديدم كه رفت
كه پيكان او در سپرهاي جفت
نزد تارك جنگجويي به خشت
كه خود و سرش را نه در هم سرشت
چو گنجشك روز ملخ در نبرد
به كشتن چه گنجشك پيشش چه مرد
گرش بر فريدون بدي تاختن
امانش ندادي به تيغ آختن
پلنگانش از زور سرپنجه زير
فرو برده چنگال در مغز شير
گرفتي كمربند جنگ آزماي
وگر كوه بودي بكندي ز جاي
زره پوش را چون تبرزين زدي
گذر كردي از مرد و بر زين زدي
نه در مردي او را نه در مردمي
دوم در جهان كس شنيد آدمي
مرا يك دم از دست نگذاشتي
كه با راست طبعان سري داشتي
سفر ناگهم زان زمين در ربود
كه بيشم در آن بقعه روزي نبود
قضا نقل كرد از عراقم به شام
خوش آمد در آن خاك پاكم مقام
مع القصه چندي ببودم مقيم
به رنج و به راحت، به اميد و بيم
دگر پر شد از شام پيمانه‌ام
كشيد آرزومندي خانه‌ام
قضا را چنان اتفاق اوفتاد
كه بازم گذر بر عراق اوفتاد
شبي سر فرو شد به انديشه‌ام
به دل برگذشت آن هنر پيشه‌ام
نمك ريش ديرينه‌ام تازه كرد
كه بودم نمك خورده از دست مرد
به ديدار وي در سپاهان شدم
به مهرش طلبكار و خواهان شدم
جوان ديدم از گردش دهر، پير
خدنگش كمان، ارغوانش زرير
چو كوه سپيدش سر از برف موي
دوان آبش از برف پيري به روي
فلك دست قوت بر او يافته
سر دست مرديش بر تافته
بدر كرده گيتي غرور از سرش
سر ناتواني به زانو برش
بدو گفتم اي سرور شير گير
چه فرسوده كردت چو روباه پير؟
بخنديد كز روز جنگ تتر
بدر كردم آن جنگجويي ز سر
زمين ديدم از نيزه چو نيستان
گرفته علمها چو آتش در آن
بر انگيختم گرد هيجا چو دود
چو دولت نباشد تهور چه سود؟
من آنم كه چون حمله آوردمي
به رمح از كف انگشتري بردمي
ولي چون نكرد اخترم ياوري
گرفتند گردم چو انگشتري
غنيمت شمردم طريق گريز
كه نادان كند با قضا پنجه تيز
چه ياري كند مغفر و جوشنم
چو ياري نكرد اختر روشنم؟
كليد ظفر چون نباشد به دست
به بازو در فتح نتوان شكست
گروهي پلنگ افگن پيل زور
در آهن سر مرد و سم ستور
همان دم كه ديديم گرد سپاه
زره جامه كرديم و مغفر كلاه
چو ابر اسب تازي برانگيختيم
چو باران بلالك فرو ريختيم
دو لشكر به هم بر زدند از كمين
تو گفتي زدند آسمان بر زمين
ز باريدن تير همچو تگرگ
به هر گوشه برخاست طوفان مرگ
به صيد هزبران پرخاش ساز
كمند اژدهاي دهن كرده باز
زمين آسمان شد ز گرد كبود
چو انجم در او برق شمشير و خود
سواران دشمن چو دريافتيم
پياده سپر در سپر بافتيم
به تير و سنان موي بشكافتيم
چو دولت نبد روي بر تافتيم
چه زور آورد پنجهٔ جهد مرد
چو بازوي توفيق ياري نكرد؟
نه شمشير كنداوران كند بود
كه كين آوري ز اختر تند بود
كس از لشكر ما ز هيجا برون
نيامد جز آغشته خفتان به خون
چو صد دانه مجموع در خوشه‌اي
فتاديم هر دانه‌اي گوشه‌اي
به نامردي از هم بداديم دست
چو ماهي كه با جوشن افتد به شست
كسان را نشد ناوك اندر حرير
كه گفتم بدوزند سندان به تير
چو طالع ز ما روي بر پيچ بود
سپر پيش تير قضا هيچ بود
از اين بوالعجب‌تر حديثي شنو
كه بي بخت كوشش نيرزد دو جو


حكايت

۳۴ بازديد


شنيدم كه ديناري از مفلسي
بيفتاد و مسكين بجستش بسي
به آخر سر نااميدي بتافت
يكي ديگرش ناطلب كرده يافت
به بدبختي و نيكبختي قلم
برفته‌ست و ما همچنان در شكم
نه روزي به سرپنجگي مي‌خورند
كه سر پنجگان تنگ روزي ترند
بسا چاره‌دانا بسختي بمرد
كه بيچاره گوي سلامت ببرد


حكايت

۳۳ بازديد


يكي روستايي سقط شد خرش
علم كرد بر تاك بستان سرش
جهانديده پيري بر او برگذشت
چنين گفت خندان به ناطور دشت
مپندار جان پدر كاين حمار
كند دفع چشم بد از كشتزار
كه اين دفع چوب از در كون خويش
نمي‌كرد تا ناتوان مرد و ريش
چه داند طبيب از كسي رنج برد
كه بيچاره خواهد خود از رنج مرد؟


حكايت طبيب و كرد

۳۳ بازديد


شبي كردي از درد پهلو نخفت
طبيبي در آن ناحيت بود و گفت
از اين دست كو برگ رز مي‌خورد
عجب دارم ار شب به پايان برد
كه در سينه پيكان تير تتار
به از نقل ماكول ناسازگار
گر افتد به يك لقمه در روده پيچ
همه عمر نادان برآيد به هيچ
قضا را طبيب اندر آن شب بمرد
چهل سال از اين رفت و زنده‌ست كرد


حكايت

۳۲ بازديد


يكي مرد درويش در خاك كيش
نكو گفت با همسر زشت خويش
چو دست قضا زشت رويت سرشت
مينداي گلگونه بر روي زشت
كه حاصل كند نيكبختي به زور؟
به سرمه كه بينا كند چشم كور؟
نيايد نكوكار از بدرگان
محال است دوزندگي از سگان
همه فيلسوفان يونان و روم
ندانند كرد انگبين از ز قوم
ز وحشي نيايد كه مردم شود
به سعي اندر او تربيت گم شود
توان پاك كردن ز زنگ آينه
وليكن نيايد ز سنگ آينه
به كوشش نرويد گل از شاخ بيد
نه زنگي به گرما به گردد سپيد
چو رد مي‌نگردد خدنگ قضا
سپر نيست مربنده را جز رضا


حكايت مرد درويش و همسايهٔ توانگر

۳۶ بازديد


بلند اختري نام او بختيار
قوي دستگه بود و سرمايه‌دار
به كوي گدايان درش خانه بود
زرش همچو گندم به پيمانه بود
چو درويش بيند توانگر بناز
دلش بيش سوزد به داغ نياز
زني جنگ پيوست با شوي خويش
شبانگه چو رفتش تهيدست، پيش
كه كس چون تو بدبخت، درويش نيست
چو زنبور سرخت جز اين نيش نيست
بياموز مردي ز همسايگان
كه آخر نيم قحبهٔ رايگان
كسان را زر و سيم و ملك است و رخت
چرا همچو ايشان نه اي نيكبخت؟
برآورد صافي دل صوف پوش
چو طبل از تهيگاه خالي خروش
كه من دست قدرت ندارم به هيچ
به سرپنجه دست قضا بر مپيچ
نكردند در دست من اختيار
كه من خويشتن را كنم بختيار


حكايت

۳۳ بازديد


فرو كوفت پيري پسر را به چوب
بگفت اي پدر بي گناهم مكوب
توان بر تو از جور مردم گريست
ولي چون تو جورم كني چاره چيست؟
به داور خروش، اي خداوند هوش
نه از دست داور برآور خروش


حكايت

۳۲ بازديد


چه خوش گفت شاگرد منسوج باف
چو عنقا برآورد و پيل و زراف
مرا صورتي برنيايد ز دست
كه نقشش معلم ز بالا نبست
گرت صورت حال بد يا نكوست
نگارندهٔ دست تقدير، اوست
در اين نوعي از شرك پوشيده هست
كه زيدم بيازرد و عمروم بخست
گرت ديده بخشد خدواند امر
نبيني دگر صورت زيد و عمرو
نپندارم ار بنده دم دركشد
خدايش به روزي قلم دركشد
جهان آفرينت گشايش دهاد
كه گر وي ببندد نشايد گشاد