دلاور كه باري تهور نمود
ببايد به مقدارش اندر فزود
كه بار دگر دل نهد بر هلاك
ندارد ز پيكار يأجوج باك
سپاهي در آسودگي خوش بدار
كه در حالت سختي آيد به كار
كنون دست مردان جنگي ببوس
نه آنگه كه دشمن فرو كوفت كوس
سپاهي كه كارش نباشد به برگ
چرا روز هيجا نهد دل به مرگ؟
نواحي ملك از كف بدسگال
به لشكر نگه دار و لشكر به مال
ملك را بود بر عدو دست، چير
چو لشكر دل آسوده باشند و سير
بهاي سر خويشتن ميخورد
نه انصاف باشد كه سختي برد
چو دارند گنج از سپاهي دريغ
دريغ آيدش دست بردن به تيغ
چه مردي كند در صف كارزار
كه دستش تهي باشد و كار، زار؟
ميان دو بد خواه كوتاه دست
نه فرزانگي باشد ايمن نشست
كه گر هر دو باهم سگالند راز
شود دست كوتاه ايشان دراز
يكي را به نيرنگ مشغول دار
دگر را برآور ز هستي دمار
اگر دشمني پيش گيرد ستيز
به شمشير تدبير خونش بريز
برو دوستي گير با دشمنش
كه زندان شود پيرهن بر تنش
چو در لشكر دشمن افتد خلاف
تو بگذار شمشير خود در غلاف
چو گرگان پسندند بر هم گزند
بر آسايد اندر ميان گوسفند
چو دشمن به دشمن بود مشتغل
تو با دوست بنشين به آرام دل
نگويم ز جنگ بد انديش ترس
در آوازهٔ صلح از او بيش ترس
بسا كس به روز آيت صلح خواند
چو شب شد سپه بر سر خفته راند
زره پوش خسبند مرد اوژنان
كه بستر بود خوابگاه زنان
به خيمه درون مرد شمشير زن
برهنه نخسبد چو در خانه زن
ببايد نهان جنگ را ساختن
كه دشمن نهان آورد تاختن
حذر كار مردان كار آگه است
يزك سد رويين لشكر گه است
دو تن، پرور اي شاه كشور گشاي
يكي اهل بازو، دوم اهل راي
ز نام آوران گوي دولت برند
كه دانا و شمشير زن پرورند
هر آن كو قلم را نورزيد و تيغ
بر او گر بميرد مگو اي دريغ
قلم زن نكودار و شمشير زن
نه مطرب كه مردي نيايد ز زن
نه مردي است دشمن در اسباب جنگ
تو مدهوش ساقي و آواز چنگ
بسا اهل دولت به بازي نشست
كه ملكت برفتش به بازي ز دست
گرت خويش دشمن شود دوستدار
ز تلبيسش ايمن مشو زينهار
كه گردد درونش به كين تو ريش
چو ياد آيدش مهر پيوند خويش
بد انديش را لفظ شيرين مبين
كه ممكن بود زهر در انگبين
كسي جان از آسيب دشمن ببرد
كه مر دوستان را به دشمن شمرد
نگه دارد آن شوخ در كيسه در
كه بيند همه خلق را كيسه بر
سپاهي كه عاصي شود در امير
ورا تا تواني بخدمت مگير
ندانست سالار خود را سپاس
تو را هم ندارد، ز غدرش هراس
به سوگند و عهد استوارش مدار
نگهبان پنهان بر او بر گمار
نو آموز را ريسمان كن دراز
نه بگسل كه ديگر نبينيش باز
چو اقليم دشمن به جنگ و حصار
گرفتي، به زندانيانش سپار
كه بندي چو دندان به خون در برد
ز حلقوم بيدادگر خون خورد
چو بركندي از چنگ دشمن ديار
رعيت به سامان تر از وي بدار
كه گر باز كوبد در كار زار
بر آرند عام از دماغش دمار
وگر شهريان را رساني گزند
در شهر بر روي دشمن مبند
مگو دشمن تيغ زن بر درست
كه انباز دشمن به شهر اندرست
چو شمشير پيكار برداشتي
نگه دار پنهان ره آشتي
كه لشكر كشوفان مغفر شكاف
نهان صلح جستند و پيدا مصاف
دل مرد ميدان نهاني بجوي
كه باشد كه در پايت افتد چو گوي
چو سالاري از دشمن افتد به چنگ
به كشتن برش كرد بايد درنگ
كه افتد كز اين نيمه هم سروري
بماند گرفتار در چنبري
اگر كشتي اين بندي ريش را
نبيني دگر بندي خويش را
نترسد كه دورانش بندي كند
كه بر بنديان زورمندي كند؟
كسي بنديان را بود دستگير
كه خود بوده باشد به بندي اسير
اگر سرنهد بر خطت سروري
چو نيكش بداري، نهد ديگري
اگر خفيه ده دل بدست آوري
از آن به كه صدره شبيخون بري
پدرمرده را سايه بر سر فكن
غبارش بيفشان و خارش بكن
نداني چه بودش فرو مانده سخت؟
بود تازه بي بيخ هرگز درخت؟
چو بيني يتيمي سر افگنده پيش
مده بوسه بر روي فرزند خويش
يتيم ار بگريد كه نازش خرد؟
وگر خشم گيرد كه بارش برد؟
الا تا نگريد كه عرش عظيم
بلرزد همي چون بگريد يتيم
به رحمت بكن آبش از ديده پاك
به شفقت بيفشانش از چهره خاك
اگر سايه خود برفت از سرش
تو در سايه خويشتن پرورش
من آنگه سر تاجور داشتم
كه سر بر كنار پدر داشتم
اگر بر وجودم نشستي مگس
پريشان شدي خاطر چند كس
كنون دشمنان گر برندم اسير
نباشد كس از دوستانم نصير
مرا باشد از درد طفلان خبر
كه در طفلي از سر برفتم پدر
يكي خار پاي يتيمي بكند
به خواب اندرش ديد صدر خجند
همي گفت و در روضهها ميچميد
كزان خار بر من چه گلها دميد
مشو تا تواني ز رحمت بري
كه رحمت برندت چو رحمت بري
چو انعام كردي مشو خود پرست
كه من سرورم ديگران زير دست
اگر تيغ دورانش انداختهست
نه شمشير دوران هنوز آختهست؟
چو بيني دعا گوي دولت هزار
خداوند را شكر نعمت گزار
كه چشم از تو دارند مردم بسي
نه تو چشم داري به دست كسي
كرم خواندهام سيرت سروران
غلط گفتم، اخلاق پيغمبران
اگر هوشمندي به معني گراي
كه معني بماند ز صورت بجاي
كه را دانش وجود و تقوي نبود
به صورت درش هيچ معني نبود
كسي خسبد آسوده در زير گل
كه خسبند از او مردم آسوده دل
غم خويش در زندگي خور كه خويش
به مرده نپردازد از حرص خويش
زر و نعمت اكنون بده كان تست
كه بعد از تو بيرون ز فرمان تست
نخواهي كه باشي پراگنده دل
پراگندگان را ز خاطر مهل
پريشان كن امروز گنجينه چست
كه فردا كليدش نه در دست تست
تو با خود ببر توشه خويشتن
كه شفقت نيايد ز فرزند و زن
كسي گوي دولت ز دنيا برد
كه با خود نصيبي به عقبي برد
به غمخوارگي چون سرانگشت من
نخارد كس اندر جهان پشت من
مكن، بر كف دست نه هرچه هست
كه فردا به دندان بري پشت دست
به پوشيدن ستر درويش كوش
كه ستر خدايت بود پرده پوش
مگردان غريب از درت بي نصيب
مبادا كه گردي به درها غريب
بزرگي رساند به محتاج خير
كه ترسد كه محتاج گردد به غير
به حال دل خستگان در نگر
كه روزي دلي خسته باشي مگر
درون فروماندگان شاد كن
ز روز فروماندگي ياد كن
نه خواهندهاي بر در ديگران
به شكرانه خواهنده از در مران
به تدبير جنگ بد انديش كوش
مصالح بينديش و نيت بپوش
منه در ميان راز با هر كسي
كه جاسوس همكاسه ديدم بسي
سكندر كه با شرقيان حرب داشت
درخيمه گويند در غرب داشت
چو بهمن به زاولستان خواست شد
چپ آوازه افگند و از راست شد
اگر جز تو داند كه عزم تو چيست
بر آن راي و دانش ببايد گريست
كرم كن، نه پرخاش و كينآوري
كه عالم به زير نگين آوري
چو كاري برآيد به لطف و خوشي
چه حاجت به تندي و گردن كشي؟
نخواهي كه باشد دلت دردمند
دل درمندان برآور زبند
به بازو توانا نباشد سپاه
برو همت از ناتوانان بخواه
دعاي ضعيفان اميدوار
ز بازوي مردي به آيد به كار
هر آن كاستعانت به درويش برد
اگر بر فريدون زد از پيش برد
گره بر سر بند احسان مزن
كه اين زرق و شيدست و آن مكر و فن
زيان ميكند مرد تفسيردان
كه علم و ادب ميفروشد به نان
كجا عقل يا شرع فتوي دهد
كه اهل خرد دين به دنيا دهد؟
وليكن تو بستان كه صاحب خرد
از ارزان فروشان به رغبت خرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد