حكايت شمارهٔ ۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۷

۳۵ بازديد

سالي كه محمد خوارزمشاه رحمة الله عليه با ختا براي مصلحتي صلح اختيار كرد به جامع كاشغر در آمدم، پسري ديدم نحوي به غايت اعتدال و نهايت جمال چنان كه در امثال او گويند

من آدمي‌به چنين شكل و خوي و قد و روش
نديده‌ام مگر اين شيوه از پري آموخت

مقدمه نحو زمخشري در دست داشت و همي‌خواند ضربَ زيدٌ عمرواً و كان المتعدي عمرواً. گفتم اي پسر خوارزم و ختا صلح كردند و زيد و عمر را همچنان خصومت باقيست؟ بخنديد و مولدم پرسيد گفتم خاك شيراز گفت از سخنان سعدي چه داري گفتم

بليت بنحوي يصول مغاضبا
علي كزيد في مقابله العمرو
علي جر ذيل يرفع راسه
و هل يستقيم الرفع من عامل الجر

لختي به انديشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درين زمين به زبان پارسيست ، اگر بگويي به فهم نزديكتر باشد . كلم االناس علي قدر عقولهم. گفتم:

اي دل عشاق به دام تو صيد
ما به تو مشغول و تو با عمرو و زيد

بامدادان كه عزم سفر مصمم شد ، گفته بودندش كه فلان سعديست. دوان آمد و تلطف كرد و تاسف خورد كه چندين مدت چرا نگفتي كه منم تا شكر قدوم بزرگان را ميان بخدمت ببستمي. گفتم: با وجودت زمن آواز نيايد كه منم. گفتا: چه شود گر درين خطه چندين بر آسايي تا بخدمت مستفيد گرديم؟
گفتم نتوانم به حكم اين حكايت

بزرگى ديدم اندر كوهسارى
قناعت كرده از دنيا به غارى
چرا گفتم به شهر اندر نيايي
كه باري بندي از دل برگشايي
بگفت آنجا پريرويان نغزند
چو گل بسيار شد پيلان بلغزند

اين بگفتم و بوسه بر سر و روي يكديگر داديم و وداع كرديم

سيب گويي وداع بستان كرد
روي ازين نيمه سرخ و زان سو زرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد