حكايت شمارهٔ ۱۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۶

۳۴ بازديد

ياد دارم كه در ايام جواني گذر داشتم به كويي و نظر با رويي در تموزيكه حرورش دهان بخوشانيدي و سمومش مغز استخوان بجوشانيدي. از ضعف بشريت تاب آفتاب هجير نياوردم و التجا به سايه ديواري كردم مترقب كه كسي حر تموز از من به برد آبي فرو نشاند كه همي ناگاه از ظلمت دهليز خانه‌اي روشني بتافت يعني جمالي كه زبان فصاحت از بيان صباحت او عاجز آيد چنان كه در شب تاري صبح بر آيد يا آب حيات از ظلمات بدر آيد. قدحي برفاب بر دست و شكر در آن ريخته و به عرق بر آميخته، ندانم به گلابش مطيّب كرده بود يا قطره چند از گل رويش در آن چكيده. في الجمله شراب از دست نگارينش بر گرفته مي‌بخوردم و عمر از سر گرفتم

خرم آن فرخنده طالع را كه چشم
بر چنين روى اوفتد هر بامداد
مست مي‌بيدار گردد نيم شب
مست ساقي روز محشر بامداد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد