حكايت شمارهٔ ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲

۳۶ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 373 كيلوبايت )

پيرمردي حكايت كند كه دختري خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و ديده و دل درو بسته و شبهاي دراز نخفتي و بذله‌ها و لطيفه‌ها گفتي باشد كه مؤانست پذيرد و وحشت نگيرد. از جمله ميگفتم بخت بلندت يار بود و چشم بختت بيدار كه به صحبت پيري افتادي پخته پرورده جهان ديده آرميده گرم و سرد چشيده نيك و بد آزموده كه حق صحبت بداند و شرط مودّت به جاي آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شيرين زبان

ور چو طوطي شكر بود خورشت
جان شيرين فداي پرورشت

نه گرفتار آمدي به دست جواني معجب خيره راي سر تيز سبك پاي كه هر دم هوسي پزد و هر لحظه رايي زند و هر شب جايي خسبد و هر روز ياري گيرد.
خلاف پيران كه به عقل و ادب زندگاني كنند نه به مقتضاي جهل جواني.
گفت چندين برين نمط بگفتم كه گمان بردم كه دلش بر قيد من آمد و صيد من شد. ناگه نفسي سرد از سر درد بر آورد و گفت چندين سخن كه بگفتي در ترازوي عقل من وزن آن سخن ندارد كه وقتي شنيدم از قابله خويش كه گفت زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند به كه پيري.

تَقولُ هذا مَعهُ مَيّتٌ
وَ اِنَّما الرُّقْيَةُ للنّائِم
پيري كه ز جاي خويش نتواند خاست
الاّ به عصا كيش عصا بر خيزد

في الجمله امكان موافقت نبود و به مفارقت انجاميد. چون مدت عدت برآمد عقد نكاحش بستند با جواني تند و ترشروي تهي دست بدخوي. جور و جفا ميديد رنج و عنا ميكشيد و شكر نعمت حق همچنان ميگفت كه الحمدلله كه ازان عذاب اليم برهيدم و بدين نعيم مقيم برسيدم.

با تو مرا سوختن اندر عذاب
به كه شدن با دگري در بهشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد