حكايت شمارهٔ ۱۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۹

۳۵ بازديد

يكي را از ملوك عرب حديث مجنون ليلي و شورش حال او بگفتند كه با كمال فضل و بلاغت سر در بيابان نهاده است و زمام عقل از دست داده به فرمودش تا حاضر آوردند و ملامت كردن گرفت كه در شرف نفس انسان چه خلل ديدي كه خوي بهايم گرفتي و ترك عشرت مردم گفتي؟ گفت

كاش آنانكه عيب من جستند
رويت اى دلستان ، بديدندي
تا به جاي ترنج در نظرت
بي خبر دستها بريدندي

تا حقيقت معني بر صورت دعوي گواه آمدي فذلكن الذى لمتننى فيه ملك را در دل آمد جمال ليلي مطالعه كردن تا چه صورتست موجب چندين فتنه. بفرمودش طلب كردن. در احياء عرب بگرديدند و به دست آوردند و پيش ملك در صحن سراچه بداشتند. ملك در هيأت او نظر كرد شخصي ديد سيه فام باريك اندام در نظرش حقير آمد به حكم آن كه كمترين خدّام حرم او به جمال ازو در پيش بودند و به زينت بيش. مجنون به فراست دريافت گفت از دريچه چشم مجنون بايد در جمال ليلي نظر كردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلي كند.

يا مَعشَر الخُلاّن قولوا لِلمعا
في لستَ تَدري ما بِقلبِ الموجَع
گفتن از زنبور بي حاصل بود
با يكي در عمر خود ناخورده نيش
سوز من با ديگري نسبت مكن
او نمك بر دست و من بر عضو ريش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد