دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۳۵ بازديد
خرقه پوشي در كاروان حجاز همراه ما بود يكي از امراي عرب مرو را صد دينار بخشيده تا قربان كند. دزدان خفاجه ناگاه بر كاروان زدند و پاك ببردند. بازرگانان گريه و زاري كردن گرفتند و فرياد بي فايده خواندند مگر آن درويش صالح كه بر قرار خويش مانده بود و تغير درو نيامده. گفتم مگر معلوم ترا دزد نبرد؟ گفت بلي بردند وليكن مرا با آن الفتي چنان نبود كه به وقت مفارقت خسته دلي باشد.
گفتم مناسب حال منست اين چه گفتي كه مرا در عهد جواني با جواني اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جايي كه قبله چشمم جمال او بودي و سود سرمايه عمرم وصال او
مگر ملائكه بر آسمان ، و گرنه بشر
به حسن صورت او در زمين نخواهد بود
ناگهي پاي وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد روزها بر سر خاكش مجاورت كردم وز جمله كه بر فراق او گفتم
كاش كان روز كه در پاى تو شد خار اجل
دست گيتى بزدى تيغ هلاكم بر سر
تا درين روز جهان بي تو نديدي چشمم
اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
آنكه قرارش نگرفتى و خواب
تا گل و نسرين نفشاندى نخست
گردش گيتي گل رويش بريخت
خار بنان بر سر خاكش برست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد