دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۳۵ بازديد
طوطيي با زاغ در قفس كردند و از قبح مشاهده او مجاهده ميبرد و ميگفت اين چه طلعت مكروهست و هيأت ممقوت و منظر ملعون و شمايل ناموزون يا غراب البين يا ليت بَيني و بَيْنَكَ بُعدَ المشرقين
بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي
ولي چنين كه تويي در جهان كجا باشد
عجب آنكه غراب از مجاورت طوي هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول كنان از گردش گيتي همي ناليد و دستهاي تغابن بر يكديگر همي ماليد كه اين چه بخت نگون است و طالع دون و ايام بوقلمون لايق قدر من آنستي كه با زاغي به ديوار باغي بر خرامان هميرفتمي
پارسا را بس اين قدر زندان
كه بود هم طويله رندان
بلي تا چه كردم كه روزگارم به عقوبت آن در سلك صحبت چنين ابلهي خود راي ناجنس خيره داري به
چنين بند بلا مبتلا گردانيده است
كس نيايد به پاى ديوارى
كه بر آن صورتت نگار كنند
گر ترا در بهشت باشد جاي
ديگران دوزخ اختيار كنند
زاهدي در سماع رندان بود
زان ميان گفت شاهدي بلخي
جمعي چو گل و لاله به هم پيوسته
تو هيزم خشگ در مياني رسته
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد