حكايت شماره 14

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شماره 14

۳۵ بازديد

رفيقي داشتم كه سالها با هم سفر كرده بوديم و نمك خورده بي كران حقوق صحبت ثابت شده. آخر به سبب نفعي اندك آزار خاطر من روا داشت و دوستي سپري شد و با اين همه از هر دو طرف دلبستگي بود كه شنيدم روزي دو بيت از سخنان من در مجمعي همي‌گفتند:

نگار من چو در آيد به خنده نمكين
نمك زياده كند بر جراحت ريشان
چه بودي ار سر زلفش به دستم افتادي
چو آستين كريمان به دست درويشان

طايفه درويشان بر لطف اين سخن نه كه بر حسن سيرت خويش آفرين بردند و او هم درين جمله مبالغه كرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطاي خويش اعتراف نموده. معلوم كردم كه از طرف او هم رغبتي هست، اين بيتها فرستادم و صلح كرديم:

نه ما را در ميان عهد و وفا بود
جفا كردي و بد عهدي نمودي
هنوزت گر سر طلحست باز آي
كزان مقبولتر باشي كه بودي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد