حكايت شمارهٔ ۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۸

۳۴ بازديد

هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان درهم نكشيده مگر وقتي كه پايم برهنه مانده بود و استطاعت پاي پوشي نداشتم به جامع كوفه در آمدم دلتنگ. يكي را ديدم كه پاي نداشت سپاس نعمت حق به جاي آوردم و بر بي كفشي صبر كردم

مرغ بريان به چشم مردم سير
كمتر از برگ تره بر خوان است
وان كه را دستگاه و قوت نيست
شلغم پخته مرغ بريان است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد