دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۳۴ بازديد
بازرگاني را شنيدم كه صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتكار شبي در جزيره كيش مرا به حجره خويش در آورد همه شب نيارميد از سخنهاي پريشان گفتن كه فلان انبازم به تركستان و فلان بضاعت به هندوستان است و اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان ضمين، گاه گفتي خاطر اسكندري دارم كه هوايي خوشست باز گفتي نه كه درياي مغرب مشوشست سعديا سفري ديگرم در پيشست اگر آن كرده شود بقيت عمر خويش به گوشه بنشينم. گفتم آن كدام سفرست? گفت گوگرد پارسي خواهم بردن به چين كه شنيدم قيمتي عظيم دارد و از آنجا كاسه چيني بروم آرم و ديباي رومي به هند و فولاد هندي به حلب و آبگينه حلبي به يمن و برد يماني به پارس و زان پس ترك تجارت كنم و بدكاني بنشينم .
انصاف ازين ماخوليا چندان فرو گفت كه بيش طاقت گفتنش نماند، گفت اي سعدي تو هم سخني بگوي از آنها كه ديدهاي و شنيدهاي گفتم
آن شنيدستى كه در اقصاى غور
بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيا دوست را
ياقناعت پر كند يا خاك گور
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد