دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۳۳ بازديد
يكي از ملوك با تني چند خاصان در شكارگاهي به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب در آمد خانه دهقاني ديدند ملك گفت شب آنجا رويم تا زحمت سرما نباشد يكي از وزرا گفت لايق قدر پادشاه نيست به خانه دهقاني التجا كردن هم اينجا خيمه زنيم و آتش كنيم .دهقان را خبر شد ما حضري ترتيب كرد و پيش آورد وزمين ببوسيد و گفت قدر بلند سلطان نازل نشدي وليكن نخواستند كه قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد شبانگاه به منزل او نقل كردند بامدادانش خلعت و نعمت فرمود شنيدندش كه قدمي چند در ركاب سلطان هميرفت و ميگفت
ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم
از التفات به مهمانسراى دهقانى
كلاه گوشه دهقان به آفتاب رسيد
كه سايه بر سرش انداخت چون تو سلطاني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد