مگر سلطان دين محمود يك روز
اياز خويش را گفت اي دلفروز
كرا داني تو از مه تا بماهي
كه ازمن بيش دارد پادشاهي
غلامش گفت اي شاه جهاندار
منم در مملكت بيش از تو صد بار
چو ملكم اين چنين زير نگين است
چه جاي ملكت روي زمين است
پس آنگه شاه گفت آن نازنين را
كه اي بنده چه حجّت داري اين را
زبان بگشاد اياز و گفت اي شاه
چه ميپرسي چو زين رازي تو آگاه
اگرچه پادشاهي حاصل تست
وليكن پادشاه تو دل تست
دل تو زيرِ دست اين غلامست
مرا اين پادشاهي خود تمامست
توئي شاه و دلت شاه تو امروز
ولي من بر دل تو شاه پيروز
فلك را رشك ميآيد ز جاهم
كه من پيوسته شاه شاه خواهم
چه گرملك تو ملكي مطلق آمد
ولي ملك ايازت بر حق آمد
چو اصل تو دلست و دل نداري
بگو تا مملكت را بر چه كاري
بدام افتاد روباهي سحرگاه
بروبه بازي انديشيد در راه
كه گر صيّاد بيند همچنينم
دهد حالي بگازر پوستينم
پس آنگه مرده كرد او خويشتن را
ز بيم جان فرو افكند تن را
چو صيّاد آمد او را مرده پنداشت
نمييارست روبه را كم انگاشت
ز بُن ببريد حالي گوش او ليك
كه گوش او بكار آيد مرا نيك
بدل روباه گفتا تركِ غم گير
چو زنده ماندهٔ يك گوشه كم گير
يكي ديگر بيامد گفت اين دم
زبان او بكار آيد مرا هم
زبانش را بريد آن مرد ناگاه
نكرد از بيمِ جان يك ناله روباه
دگر كس گفت ما را از همه چيز
بكار آيد همي دندانِ او نيز
نزد دم تا كه آهن درفكندند
بسختي چند دندانش بكندند
بدل روباه گفتا گر بمانم
نه دندان باش ونه گوش و زبانم
دگر كس آمد و گفت اختيارست
دل روبه كه رنجي را بكارست
چو نام دل شنيد از دور روباه
جهان برچشمِ او شد تيره آنگاه
بدل ميگفت با دل نيست بازي
كنون بايد بكارم حيله سازي
بگفت اين و بصد دستان و تزوير
بجَست از دام همچون از كمان تير
حديث دل حديثي بس شگفتست
كه دو عالم حديثش درگرفتست
روا داري كه در خونم نشاني؟
حديث دل مگو ديگر تو داني
چو دل خون شد بگو از دل چه گويم
ز دل با مردم غافل چه گويم
دلم آنجا كه معشوقست آنجاست
من آنجا كي رسم اين كي شود راست
دل من گُم شد از من ناپديدار
نه من از دل نه دل از من خبردار
چو دائم از دل خود بينشانم
نشاني كي بود ازدلستانم
چنين گفتست مجنون آن يگانه
كه يك تن داد دادم در زمانه
دگر بودند مشتي بيسلامت
كه ميكردند در عشقم ملامت
زني پيش من آمد- گفت- يك روز
كنارم پر ز خون بد سينه پر سوز
ميان خاك و خونم ديد مانده
چو گردون سرنگونم ديد مانده
مرا گفتا ز بهر چه چنيني
كه غرق خون بخاكستر نشيني
بدو گفتم كه ليلي را بديدم
بدادم عقل و رسوائي خريدم
ز عشق روي ليليام چنين من
كه از عشقش نه دل دارم نه دين من
مرا زن گفت اي شوريده مجنون
من از نزديكِ ليلي آيم اكنون
اگر آنست نيكوئي كه او راست
نخواهد گشت هرگز كارِ تو راست
بتر زين بايدت بود اين چه باشد
ببايد مُرد دل غمگين چه باشد
سزاوارست كز عشق چنان كس
نباشد چون تو عاشق در جهان كس
كه روي آنست كز عشق چنان روي
شوي چون موي از تاب چنان موي
ازان زن مردئي ديدم كه بايد
وزو حرفي پسنديدم كه شايد
حديث عشق و دل كاري شگفتست
يكيست اين هر دو با هم درگرفتست
سخن از عشق و از دل بيمِ جانست
مگر بر دار گوئي جايش آنست
دلم خون گشت اي ساقي توداني
حديث دل مگو باقي تو داني
بر ديوانهٔ محمود بنشست
نهاد او چشم برهم، شاه بشكست
بدو گفت اين چرا كردي، چنين گفت
كه تا رويت نه بينم، شه برآشفت
بدو گفتا لقاي شاهِ عالم
نميداري روا؟ گفت آنِ خود هم
چو خود بيني درين مذهب روا نيست
اگر غيري به بيني جز خطا نيست
شهش گفتا اولوالامر جهانم
بوَد بر تو همه حكمي روانم
بدو ديوانه گفتا هين بينديش
كه امر تو روان چون نيست بر خويش
نباشد بر دگر كس هم روانه
مرا مبشول چند آري بهانه
نميآيد ترا زين خواجگي ننگ
كه گِرد آوردهٔ عمري دو مَن سنگ؟
كسي باشد بمعني مالك خويش
كه نه ناجي بود نه هالك خويش
نميداني كه كوژي اي مرائي
چرا در راستي خود را نمائي
محمد ابن عيسي كز لطيفه
سبق بُرد از نديمان خليفه
مگر ميرفت بر رخشي نشسته
سر افساري مرصّع تنگ بسته
غلامانش شده يك سر سواره
همه بغداد مانده در نظاره
ز هر كُنجي يكي ميگفت اين كيست
كه بس با زينت و با زيب و بازيست
بره ميرفت زالي با عصائي
چنين گفتا كه كيست اين مبتلائي
كه حقّ از حضرتش مهجور كردست
بمكر از پيشِ خويشش دور كردست
كه گر از خويش معزولش نكردي
بدين بيهوده مشغولش نكردي
شنيد اين راز مرد از هوشياري
فرود آمد ازان مركب بزاري
مُقّر آمد كه حال من چنانست
كه شرحش پيرزن را در زبانست
بگفت اين و بتوبه راه برداشت
بكلّي دل ز مال و جاه برداشت
نگونساري خويشش چون يقين شد
بكُنجي رفت و از مردانِ دين شد
بسي تو خواجگي كردي نهاني
گدائي، خواجگي كردن نداني
بيك جَو چو نداري حكم بر خويش
كه نتواني جَوي دادن بدرويش
چو نتواني كه برخود حكم راني
چگونه بر كسي ديگر تواني
مهستي دبير آن پاك جوهر
مقرَّب بود پيش تختِ سنجر
اگرچه روي او بودي نه چون ماه
وليكن داشت پيوندي بدو شاه
شبي در مرغزار رادكان بود
به پيش سنجر خسرو نشان بود
چو شب بگذشت پاسي شاه سنجر
براي خواب آمد سوي بستر
مهستي نيز رفت از خدمت شاه
بسوي خيمهٔ خاص آمد آنگاه
مگر سنجر غلامي داشت ساقي
كه از خوبي ببُودش هيچ باقي
جمالش با ملاحت يار گشته
ز هر دو شاه برخوردار گشته
بصد دل بود شه ديوانهٔ او
حريف مهستي بد ليك مهرو
درآمد شه ز خواب او را طلب كرد
نديدش، قصدِ آن ياقوت لب كرد
لپاچه نيم شب بر پشت انداخت
بكينه تيغِ هندي بر سر افراخت
درآمد كرد در خيمه نگه شاه
كه مهستي در آنجا بود با ماه
بر او ديد ساقي را نشسته
مهستي دل در آن مهروي بسته
بزاري مينواخت از عشق رودش
خوشي ميگفت با خود اين سرودش
كه در برگيرمت من بَر لب كِشت
گر امشب بايدم دو ك كسان رشت
چو سنجر گشت ازان احوال آگاه
گرفت اين بيت را زو ياد آنگاه
بدل گفتا گر امشب من بتندي
درين خيمه روم با تيغِ هندي
نماند زهره را اين هر دو بر جاي
شوم در خونِ اين دو بي سر و پاي
مشوّش گشت و شد آخر بتعجيل
به سوي خيمهٔ خود كرد تحويل
چو روزي ده برآمد شاه يك روز
فرو آراست جشني عالم افروز
مهستي پيش سلطان چنگ ميزد
نوائي بس بلند آهنگ ميزد
ستاده بود ساقي نيز بر پاي
قدح بر دست و چشم افكنده بر جاي
شه آن بيت شبانه ياد ميداشت
ازو درخواست و خويش آزاد ميداشت
مهستي چون شنيد اين بيت از شاه
بيفتاد از كنارش چنگ در راه
چو برگي لرزه افتادش بر اندام
برفت از هوش و عقلش ماند در دام
شه آمد بر سر بالينش بنشست
برويش بر گلاب افشاند از دست
چو زن باهوش آمد بارِديگر
چو اوّل بار گشت از بيمِ سنجر
چو باري ده زهُش آمد بخود باز
سر رشته نكرد او از خرد باز
شهش گفتا اگر ميترسي از من
بجان تو ايمني اي خويش دشمن
زنش گفتا كه من زين مينترسم
ولي اين بيت يك شب بود درسم
همه شب درسِ خود تكرار كردم
گهي اقرار و گه انكار كردم
از آنجا باز مييابم نشاني
كه بر من تنگ ميگردد جهاني
بدان ماند كه يك شب درچنان كار
نهفته بودهٔ از من خبردار
مرا گر تو بگيري ور براني
دلت ندهد، دگر بارم بخواني
وگر بكشي مرا در تن درستي
نجاتي باشدم از دستِ هستي
مرا اين ترس چنداني از آنست
كه سلطاني كه رزّاق جهانست
چو او يك يك نفس با من هميشهست
مرا يك يك نفس بنگر چه پيشهست
چو حق پيش آورد صد ساله رازم
من آن ساعت چه گويم با چه سازم
چو حق ميبيندت دائم شب و روز
چو شمعي باش خوش ميخند و ميسوز
دمي بي شكرش از دل برمياور
نفس بي ياد غافل بر مياور
اگردر شكر كوشي هر چه خواهي
بيابي نقد از جود الهي
يكي عورت طواف خانه ميكرد
نظر افكند بر رويش يكي مرد
زنش گفتا گر اهل رازئي تو
چنين دم كي بمن پردازئي تو
ولي آگه نهٔ تو بي سر و پاي
كه از كه بازماندستي چنين جاي
گر از مردي خود بودي نشانيت
سر زن نيستي اينجا زمانيت
تو اينجا از پي سود آمدستي
نه از بهر زيان بود آمدستي
تو خود را روزِ بازاري چنين گرم
زيان خواهي؟ نداري از خدا شرم؟
خداوند جهان پيوسته ناظر
تو از وي غايب و او بر تو حاضر
چو يك يك دم خدا از تست آگاه
چرا چون ماه ميپيچي سر از راه
چو حق با تو بوَد در هر مقامي
مزن جز درحضورش هيچ گامي
اگر بي او زني يك گام در راه
بسي تشوير بايد خوردت آنگاه
گليمي بود آن شوريده جان را
بمردي داد تا بفروشد آن را
بدو آن مرد گفت اين بس درشتست
بنرمي همچو پشت خارپشتست
خريد آن مرد ارزان و هم آنگاه
خريداري پديدار آمد از راه
بدو گفتا گليمي نرم داري؟
چنين گفتا كه دارم تا زر آري
چو زر القصّه پيش آورد درويش
نهادش آن گليم آن مرد در پيش
بدو گفتا گليمي بينظيرست
كه از نرمي بعينه چون حريرست
يكي صوفي سوي او هوش ميداشت
خريدش تا فروشش گوش ميداشت
همي يك نعره زد گفت اي يگانه
مرا بنشان درين صندوق خانه
كه ميگردد حرير اينجا گليمي
سفالي ميشود دُرّ يتيمي
كه من در جوهر خود چون سفالم
ز صندوقت بگردد بو كه حالم
اگر بر تو نخواهد گشت حالت
نخواهد بود عمرت جز وبالت
چو در ظلمت گذاري زندگاني
چه حيواني چه تو چون مينداني
همه اعضاي خود در بندِ دين كن
اگر خود را چنان خواهي چنين كن
مبين مشنو مگو الّا بفرمان
كه تا كافر نميري اي مسلمان
چو مَردت مي نهبينم در هدايت
ز كافر مُردنت ترسم بغايت
براي عبرتست اين طاق و ايوان
تو جز شهوت نميبيني چو حيوان
ببازاري كه دائم سودِ جان بود
چگونه بايدت دائم زيان بود
بكوئي مي فرو شد عيسي پاك
جهودانش بسي دشنام بي باك
بدادند و خوشي آن پاك زاده
دعا ميگفتشان روئي گشاده
يكي گفتش نميكردي پريشان
ز دشنام و دعاگوئي بر ايشان؟
مسيحش گفت هر دل جان كه دارد
از آن خود كند خرج آن كه دارد
ترا نقدي كه در درياي جانست
اگر موجي زند از جنسِ آنست
وليكن تا دم آخر نيايد
ترا نقد درون ظاهر نيايد
محكّ جانِ مردان آن زمانست
كه اعمي آن زمان صاحب عيانست
غم فردا ترا امروز بايد
دلت از خوفِ آن جانسوز بايد
ببايد هر دمت صد بار مردن
كه بتواني تو اين وادي سپردن
اگر از ابر بارد بر توآتش
تو ميبايد كه باشي در ميان خوش
اگر در وقتِ جان دادن خوش آئي
بمعني گرمتر از آتش آئي
مگر يك روز محمود عدوبند
پسر را گفت كاي داننده فرزند
ببين تا پيل چندست اين زمانم
كه من اكنون عددشان ميندانم
پسر بشمرد و گفتش اي خداوند
هزار و چار صد پيلست در بند
شهش گفتا كه خود را ياد دارم
كه يك بُز مينيامد در شمارم
كنون گر تا بعرشم كار و بارست
ز من نيست آن ز فضل كردگارست
چو هستت نعمت حق بيكناره
ترا از شكرِ منعم نيست چاره
چو در حقّ تو نعمت بر دوامست
دمي بي شكرِ حق بودن حرامست
وگر نفس تودر شكرست كاهل
دلت بايد كه اين مشكل كند حل
چو نفست كاهلي دارد هميشه
دلت را هست جِدّ و جهد پيشه
چو نفست مردِ كار خويش باشد
دلت در كار خود درويش باشد
نكو زان سود كرد و بد زيان كرد
كه هر كس آنچه دارد خرج آن كرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد