براي درمنه برخاست آن پاك
درمنه چون برون ميكرد از خاك
برون افتاد حالي صرّهٔ زر
ازان غم دست ميزد سخت بر سر
بحق گفتا كه كردي تيره روزم
چه خواهم از تو؟ چيزي تا بسوزم
چرا چيزي دهي از پيشگاهم
كه در حالم بسوزد، مينخواهم
من از تو عدل ميخواهم ستم نه
درمنه بايدم امّا درم نه
اگر تو همّتي داري چو مردان
بهمّت خويشتن را مرد گردان
ز شاهت گر اميد زرّ و سيمست
دل و جان ترا پيوسته بيمست
چرا بايد طلب كردن زر و سيم
چو آخر جانت بايد كرد تسليم
بترك سيم و زر گو، جان نگه دار
كه جان بهتر بسي از سيمِ بسيار
چنين آوازهٔ محمود ازان يافت
كه جان او ز درويشي نشان يافت
كه گر در ملك كردي كِبر پيشه
نكردي خلق ذكر او هميشه
چو سلطان ميشود از فقر مذكور
تواني شد تو هم در فقر مشهور
كه شاهاني كه سِرّ فقر ديدند
پناه از سايهٔ زالي گزيدند
زُبَيده را ز هارون يك پسر بود
كه در خلوت ز عالم بيخبر بود
برون نگذاشتي مادر ز ايوانش
كه زير پرده ميپرورد چون جانش
چو قوّت يافت عقل بي قياسش
به جوش آمد دل حكمت شناسش
بمادر گفت عالم اين سرايست
و يا بيرون اين بسيار جايست؟
جز اين جائي اگر هست آشكاره
بگو تا پيش گيرم من نظاره
دل مادر بسوخت الحق برو سخت
بدو گفت اي گرامي و نكوبخت
ز قصر اين لحظه بيرونت فرستم
بصحرا و بهامونت فرستم
براي او خري مصري بياراست
غلامي و دو خادم كرد درخواست
برون بُردند تنها آن پسر را
كه تا بگشاد بر عالم نظر را
نديده بود عالم آن يگانه
تعجّب كرد از رسم زمانه
قضا را ديد تابوتي كه در راه
گروهي خلق ميبردند ناگاه
همه در گريه و زاري بمانده
ز گريه در جگرخواري بمانده
پسر پرسيد آن ساعت زخادم
كه مردن بر همه خلقست لازم؟
جوابش داد كان جسمي كه جان يافت
ز دست مرگ نتواند امان يافت
نباشد مرگ را عامي و خاصي
كزو ممكن نشد كس را خلاصي
پسر گفتا چنين كاريم در پيش
چرا جانم نترسد سخت بر خويش
چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون موم
ببايد كرد زود اين حال معلوم
چو شير مرگ را بر وي كمين بود
تماشا كردن كودك چنين بود
شبانگاهي چو پيش مادر آمد
نشاط و دلخوشي بر وي سرآمد
همه شب مينخفت از هيبت مرگ
شكسته شاخ ميلرزيد چون برگ
بوقت صبحدم بگريخت از شهر
بترك لطف گفت از هيبت قهر
طلب ميكرد هارون هر زمانش
نمييافت از كسي نام و نشانش
چنين گفت آنكه مردي پاك دل بود
كه وقتي در سرايم كارِ گِل بود
ز خانه چون برون رفتم ببازار
يكي مزدور را گشتم طلبكار
جواني را نحيف و زرد ديدم
ز سر تا پاش عين درد ديدم
نهاده تيشه و زنبيل در پيش
شده واله نه با خويش و نه بيخويش
بدو گفتم تواني كار گِل كرد؟
توانم گفت امّا نه بدِل كرد
بدو گفتم مرا شايد تو برخيز
چنين گفت آن جوانمرد بپرهيز
كه من شنبه كنم كار و دگر نه
مرا خواهي همين روز و اگر نه
چو روز شنبهش بودي سر كار
به «سبتي» زين سبب شد نام بردار
ببردم آخر او را سوي خانه
دو مَرده كارِ من كرد آن يگانه
شدم در هفتهٔ ديگر به بازار
طلب كردم زهر سوئيش بسيار
مرا گفتند او ديوانه باشد
هميشه در فلان ويرانه باشد
شدم او را در آن ويرانه ديدم
ز خلق عالمش بيگانه ديدم
بزاري و نزاري اوفتاده
بدام مرگ و خواري اوفتاده
بدو گفتم كه چون بيمار و زاري
ز من آيد ترا تيمار دادي
بيا درخانهٔ ما آي امروز
كه كس را مي نهبينم بر تودلسوز
اجابت مينكرد، القصّه برخاست
براي من بجاي آورد درخواست
چو آمد در وثاق من چنان شد
كزان سان ناتوان خود كي توان شد
جهاني درد مُجرَي گشت در وي
نشان مرگ پيدا گشت بر وي
مرا گفتا سه حاجت دارم اي دوست
برون ميبايد آمد با تو از پوست
بدو گفتم كه هر حاجت كه خواهي
بخواه اي محرم سرّ الهي
بمن گفت آن زمان كم جان برآيد
ز قعر چاه اين زندان برآيد
رسن در گردنم بند و برويم
درافكن پس بكش بر چار سويم
بگو كين كار كار اهل دينست
جزاي مَن عَصَي الجبار اينست
كسي كو عاصي جبّار باشد
چنين هم سرنگون هم خوار باشد
دوم كهنه گليمي هست پاكم
كفن زين ساز و با اين نه بخاكم
كه با اين طاعت بسيار كردم
مگر در خاك برخوردار كردم
سيُم اين مصحفم بستان و بشناس
كه بودست آن عبدالله عباس
كه هارون اين حمايل كرده بودي
ز چشم ديگران در پرده بودي
بر هارون بر اين مصحف ببغداد
بدو گوي آنكه اين مصحف بمن داد
سلامت گفت و گفتا گوش ميدار
كه در غفلت نميري همچو من زار
كه من در غفلت و پندار مردم
نديدم زندگي مردار مردم
بگوي مادرم را كز دعائي
فراموشم مكن در هيچ جائي
بگفت اين و بكرد آهي و جان داد
عفاالله جز چنين جان چون توان داد
بدل گفتم كه ميبايد رسن خواست
كه حالي آن وصيّت راكنم راست
رسن در گردنش كردم بزاري
كشيدم روي بر خاكش بخواري
يكي هاتف زبان بگشاد ناگاه
كه اي از جهلِ محض افتاده از راه
نداري شرم تو از جهلِ بسيار
كني با دوستان ما چنين كار؟
رسن در گردن شخصي ميفگن
كه چون چنبر نهادش چرخ گردن
چه ميخواهي ازين غم كُشتهٔ راه
فَلَا تَحزَن فَاِنّا قَد غَفَرنَاه
چو بشنيدم من آن آوازِ عالي
ز هيبت شد دو دستم سُست حالي
بدل گفتم كه اي غافل بپرهيز
چه جاي اين رسن بازيست، برخيز
شدم يارانِ خود را پيش خواندم
سخن از حالِ آن درويش راندم
همه جمع آمدند و با دلي پاك
گليمش را كفن كردند در خاك
چو فارغ گشتم از كار جوان من
گرفتم مصحف و گشتم روان من
ستادم بر در هارون سحرگاه
كه تا هارون پديدار آمد از راه
نمودم مصحف و بستد ز من شاد
مرا گفتا چه كس اين مصحفت داد
بدو گفتم يكي مزدوركاري
جواني لاغري زردي نزاري
چو گفتم اي عجب مزدوركارش
پديد آمد دو چشم سيل بارش
بسي بگريست تا شد هوش از وي
چو بنشست اندكي آن جوش از وي
مرا گفتا كجاست آن سروِ آزاد
بدو گفتم كه سلطان را بقا باد
چو اين بشنيد بخروشيد بسيار
برفت از هوش آن داننده هشيار
نه چندان ريخت اشك و كرد فرياد
كه آن هرگز كسي را خود بوَد ياد
بگردون ميرسيد آوازِ آهش
نگه ميداشت از هر سو سپاهش
پس آنگه گفت آن ساعت كه جان داد
چه گفت از من ترا و چه نشان داد
بدو گفتم كه آن ساعت چنين گفت
كه بايد با اميرالمؤمنين گفت
كزين شاهي مشو زنهار مغرور
سخن بشنو ازين درويش مزدور
در آن كن جهد كز من پند گيري
ميان ملك مرداري نميري
كه گر مردار ميري اي يگانه
چو مرداري بماني جاودانه
بدنيا مبتلا تا چند باشي؟
پي دين گير تا خرسند باشي
كه دنيا پردهٔ جان تو باشد
ولي دين شمع ايمان تو باشد
اگرملك همه عالم بگيري
همه بر تو نشنيد چون بميري
تو مردي نازكي پرورده در ناز
ز حمّالي خلقي خوي كن باز
كنون من گفتم و رفتم تو مپسند
كه ننيوشي چنين وقتي چنين پند
ز سر در درد هارون تازهتر شد
ز حيرت هر دم از نوعي دگر شد
بآخر با وثاقش برد با خويش
كه تا بنشست پيش پرده درويش
زُبَيده در پس آن پرده آمد
كه تا پيشش حكايت كرده آمد
چنين گفت او كه چون آنجا رسيدم
كه در خاكش فكندم ميكشيدم
برآمد از پس پرده خروشي
چو دريا زان زنان برخاست جوشي
زُبَيده گفت اي فريادم از تو
خدا بستاند آخر دادم از تو
جگرگوشهٔ مرا در مستمندي
نترسيدي كه بر روي او فكندي؟
خليفه زاده را نشناختي تو
رسن در گردنش انداختي تو
دريغا اي غريب و اي جوانم
دريغا نورِ چشم و شمعِ جانم
چو بادي عزمِ ره ناگاه كردي
كه جان مادر آتشگاه كردي
دريغا اي لطيف نازنينم
كه ماندي همچو گنجي در زمينم
چه گويم، گورش القصّه نشان خواست
بزينت مشهدي كرد آن زمان راست
خبر گوينده را بسيار زر داد
ولي هارونش از زن بيشتر داد
توانگر گشت آن مرد خبرگوي
كنون اين رفت اگر داري دگرگوي
چه خواهي كرد ملكي را كه ناكام
بلاي جان تو باشد سرانجام
اگر شاهيِ عالم خانه داري
شوي شهماتِ آن خانه بزاري
چرا در كلبهٔ بنشستهٔ راست
كزو ناكام بر ميبايدت خاست
چرا معشوقهٔ خواهي كه پيوست
غم آن عاقبت گرداندت پست
چرا جمع آوري چيزي بصد عز
كه يك جَو زان نخواهي خورد هرگز
اگر تو دشمن ملكي پدر باش
وگر در ملك هاروني پسر باش
ز حال آن پسر دادم نشانيت
كنون حال پدر گويم زمانيت
پدر گفتش كه ملك اين جهاني
كه ملكي است بي پاداشِ فاني
براي آن چنين بگزيدهٔ تو
كه ملك آخرت نشنيدهٔ تو
اگر زان ملك تو آگاه گردي
هم اينجا بر دو عالم شاه گردي
بزرگاني كه ملك آن ملك ديدند
بيك جَو ملكِ دنيا كي خريدند
چو ميديدند ملك جاوداني
برافشاندند ملك اين جهاني
شهي در خشم رفت از مردِ درويش
براندش با دلي پُر درد از پيش
بدو گفتا ترا ندهم اماني
چو اندر ملكِ من باشي زماني
برفت از پيشِ او مرد تهي دست
بگورستان شد و آزاد بنشست
چو شه بشنود حالي داد پيغام
كه نه فرمودم اي شوريده ايام
كه بيرون شو ز ملكم؟ ميستيزي؟
مگر خواهي كه خود را خون بريزي؟
جوابش داد كين پذرفتهام من
كه از ملك تو بيرون رفتهام من
قيامت را كه راهي مشكل آمد
نه گورستان نخستين منزل آمد؟
نخستين منزل محشر نه آنست؟
نه ملك تست، ملك آن جهانست
چو افتد زن بدرد زه از آغاز
چنين گويند خلق از حالِ او باز
كه اين زن در ميان دو جهانست
كه يك پايش درين، ديگر درآنست
تو هم اي بيخبر تا درجهاني
ميان دو دمت دايم چناني
گر اين دم شد دگر دم بَرنيايد
نشان تو ز عالم برنيايد
مزن بانگ و مكن نوحه بيارام
كه نايد باز مرغ رفته در دام
چو تن شد مرغِ جان را دامگاهي
چرا زين دام كرد آرامگاهي
سليمان كوزهٔ ميخواست روزي
كه تا آبي خورد بي هيچ سوزي
كه آن كوزه نبوده باشد آنگاه
ز خاك مردگان افتاده در راه
چنين خاكي طلب كردند بسيار
نديدند اي عجب از يك طلب كار
يكي ديوي درآمد گفت اين خاك
بيارم من ز خاك مردگان پاك
بدريائي فرو شد سرنگون سار
هزاران گز فرو برد او بيكبار
ز قعر آن همه خاكي برانداخت
ازان گِل كرد و آخر كوزهٔ ساخت
سليمان كوزه را چون آب در كرد
ز حال خويشش آن كوزه خبر كرد
كه من هستم فلان بن فلاني
بخور آبي چه ميپرسي نشاني
كز اينجا تا به پُشت گاو و ماهي
تن خلقست چنداني كه خواهي
ازان خاكي كه شخص آن واين نيست
اگر تو كوزه خواهي در زمين نيست
ترا گر كوزهٔ وگر تنوريست
يقين ميدان كه آن از خاك گوريست
خُنُك آن گِل كه گرچه يافت تابي
وليكن كوزه شد از بهرِ آبي
بتر آن گل كه سازندش تنوري
كه هر ساعت بتابندش بزوري
بگورستان نگر تا درد بيني
جهاني زن جهاني مرد بيني
همه در خاك و در خون باز مانده
درون ره ني ز بيرون باز مانده
اگر بينائيت ازجان پاكست
ببين تا خاك گورستان چه خاكست
كه هر ذرّه ز خاكش گر بجوئي
ز خسرة صد جهان يابي تو گوئي
چو گورستان نخستين منزل آمد
ببين تا آخرين چه مشكل آمد
اگر خواهي صفاي آن جهاني
بگورستان گذر تا ميتواني
كه دل زنده شود از مرده ديدن
شود نقدت بدان عالم رسيدن
مگر روزي گذر ميكرد هارون
رسيد آنجايگه بهلولِ مجنون
زبان بگشاد كاي هارونِ غم خوار
قوي در خشم شد هارون بيكبار
سپه را گفت كيست اين بي سر و پاي
كه ميخواند بنامم در چنين جاي
بدو گفتند بهلولست اي شاه
روان شد پيشِ او هارون هم آنگاه
بدو گفتا نداني احترامم
كه ميخواني تو بيحاصل بنامم؟
نميداني مرا اي مردِ مجنون؟
كه بر خاكت بريزم خون هم اكنون
جوابش داد مرد پُر معاني
كه ميدانم تو اين نيكو تواني
كه در مشرق اگر زاليست باقي
كه بر سنگ آيدش پاي اتّفاقي
وگر جائي پُلي باشد شكسته
كه گرداند بُزي را پاي بسته
تو گر در مغربي از تو نترسند
بترس اي بيخبر كز تو بپرسند
بسي بگريست زو هارون بزاري
بدو گفتا اگر تو وام داري
بگو تا جمله بگزارم بيكبار
جوابش داد بهلول نكوكار
كه تو وامي بوامي ميگزاري
چو مال خويشتن يك جَو نداري
ترا گر مال مال مردمانست
كه نيست آن تو هر چت اين زمانست
برَو مال مسلمانان ز پس ده
كه گفتت مالِ كس بستان بكس ده
نصيحت خواست از بهلول هارون
بدو گفت آن زمان بهلولِ مجنون
كه اي استاده در دنيا چنين راست
نشان اهلِ دوزخ در تو پيداست
ز رويت محو گردان آن نشاني
وگرنه گفتم و رفتم، تو داني
دگر ره گفت اگر دوزخ نشينم
كجا شد آن همه اعمالِ دينم
بدو گفتا ببين هر ماه و هر سال
كه همچون اهلِ دوزخ داري احوال
دگر ره گفت اگرچه بوالفضولم
نسَب نقدست باري از رسولم
بدو گفتا كه چون قرآن شنيدي
فلا اَنسابَ بَينَهُم نديدي؟
دگر ره گفت هان اي كم بضاعت
اميدم منقطع نيست از شفاعت
بدو گفتا كه بي اِذن الهي
شفاعت نكند او زين مي چه خواهي
سپه را گفت هارون هين برانيد
كه او ما را بكُشت و مي ندانيد
چو نه ملكست اينجا و نه مالك
نجات تست اگر گردي تو هالك
چو سنگي صد هزاران سال برجاي
بمي ماند نميماني تو بر پاي
چه خواهي كرد درجائي درنگي
كه آنجا بيش ماند از تو سنگي
دلا كم گير چرخ سرنگون را
چه خواهي كرد اين درياي خون را
زهي خوش طعم ديگ چرب روغن
كه از مرگش بوَد زرّين نهنبن
قدم بايد بگردون بر نهادن
سر اين ديگ پر خون بر نهادن
چو پُر خون اوفتاد اين ديگ پُر جوش
مزن انگشت در وي سر فرو پوش
شفق خونست و دايم چرخِ گردون
سر بُرّيده ميگردد در آن خون
جهاني خلق بين در هم فتاده
همه از بهرِ زير خاك زاده
همه خاك زمين خون سياهست
سياوش وار خلقي بي گناهست
عيان بيني اگر باشي تو با هُش
ز يك يك ذرّه خون صد سياوش
پسر گفتش بر محبوب و معيوب
تو ميداني كه ملكت هست مطلوب
بزرگان و حكيمان زبردست
بايشان قوت ميجويند پيوست
نه هرگز جمع ديدم نه پريشان
كه فارغ بود از درگاه ايشان
جواني را زني دادند چون ماه
كه عقل كس نبود از وصفش آگاه
جمالش آية دلخستگان بود
لبش جان داروي لب بستگان بود
قضا را آن عروس همچو مَه مُرد
نبودش علّتي در درد زه مُرد
چو القصّه بخاكش كرد شويش
بگِل بنهفت آن خورشيد رويش
يكي شيشه گلابش بود آنگاه
كه شسته بود روزي پاي آن ماه
بدان شيشه سر آن گورگل كرد
ولي با اشك خونين معتدل كرد
چرا شد پاي بند آن دلارام
كه بايد شست دست از وي بناكام
چرا اندر عروسي شست پايش
چو دست از وي بشستن بود رايش
چگويم از تو و از خود، دريغا
دريغا از شد و آمد دريغا
ز مرغ خانگي بازي برآشفت
بمرغ خانگي آنگه چنين گفت
كه مَردُم داردت تيمارخانه
دمي نگذاردت بي آب و دانه
نگه ميدارد از اعدات پيوست
كه تابر تو نيابد دشمني دست
تو پيوسته ز مردم ميگريزي
چنين بد عهد از بهر چه چيزي
وفاي تست مردم را هميشه
ترا جز بيوفائي نيست پيشه
نياميزي تو با مردم زماني
چو تو نشنيدهام نامهرباني
مرا باري اگر مردم بصد بار
ز پيش خويش بفرستد بصد كار
درآيم عهد ايشان را بپرواز
بزودي هم بر ايشان رسم باز
وفايي نيست مرغ خانگي را
كه پيشه ميكند بيگانگي را
چو مرغ خانگي بشنيد اين راز
جواب باز داد اندر زمان باز
كه اي بي دانش بي قدر و مقدار
نه بيني باز كُشته سر نگون سار
ولي صد مرغ بيني سر بريده
به پاي آويخته سينه دريده
وفاي آدمي گر اين چنينست
ازان بيزار گشتم اين يقينست
چنين عهد و وفا را در زمانه
چه بهتر، خاك بر سر جاودانه
چه گر اين ساعتم ميپرورد ليك
براي كشتنم ميپرورد نيك
تو گر اين را وفا داني جفا بِه
بسي كفر از چنين مهر و وفا به
ز ديري گه ترا اي چرخ گردان
روانست آسيا برخون مردان
شگفتا كارِ تو اي چرخ ناساز
كه در خاك افكني پروردهٔ ناز
جهانا حاصل پروردن ما
چه خواهد بود جز خون خوردن ما
كس از خون خوردن تو نيست آگاه
كه پنهان ميكني در خاك و در چاه
جهانا چون حيات تو مماتست
وفا ازتو طمع كردن وفاتست
جفات اوّل مرا در شور انداخت
وفات آخر مرا در گور انداخت
نميدانم كه تا اين بي در وبام
براي چيست گردان بام تا شام
عجايب نامهٔ اين هفت پرگار
مرا در خون بگردانيد صد بار
ز سر تا پاي رفتم هر زمان من
نميدانم سراپاي جهان من
چو گوئي بي سر و بي پاي ازانم
كه سر از پاي و پاي از سر ندانم
چو جان اينجا نفس از خود نهان زد
چگونه لاف دانش ميتوان زد
چنين گفت آن امير دردمندان
كه نيست اين بس عجب از گوسفندان
كه ميآرند ايشان را بخواري
كه تا بُرّند سرهاشان بزاري
كه بي عقلند و ايشان ميندانند
ازان سوي مقابر چون روانند
ازان قصّاب ميبايد عجب داشت
كه او هم علم دارد هم طلب داشت
چو ميداند كه او را نيز ناگاه
بخواهندش بريدن سر درين راه
چگونه فارغ و ايمن نشستست
نميجنبد خوشي ساكن نشستست
نگه كن تا بآدم پُشت بر پشت
كه چندين طفل عالم در شكم كُشت
بسي ميرند جسم مور داده
بسي شيرند تن در گور داده
جهان را ذرّهٔ در مغز هُش نيست
كه او جز رستمي سُهراب كُش نيست
چه ميگويم خطا گفتم چو مستان
كه او زاليست سر تا پاي دستان
ترا ميپرورد از بهر خوردن
بِنِه اين تيغ را ناكام گردن
مكش گردن، فلك سيلي زن تست
كه گر سيلي خوري در گردن تست
بسيلي كردنت پرورده گردي
كه تا فربه شوي وخورده گردي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد