من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۲۱) حكايت سپهدار كه قلعۀ كرد با ديوانه

۳۶ بازديد


سپهداري براي كوتوالي
بجائي قلعهٔ مي‌كرد عالي
يكي ديونهٔ آمد پديدار
به پيش خويش خواندش آن سپهدار
بدو گفتا ببين كين قلعه چونست
ز رفعت جفت طاق سر نگونست
ازين قلعه كسي كاعزاز دارد
ببين تا چه بلا زو باز دارد
زبان بگشاد آن ديوانه حالي
بدو گفتا تو مردي تيره حالي
بلا چون ز آسمان مي‌افتد آغاز
بقلعه مي‌روي پيش بلا باز
بلاي خويشتن چون تو تمامي
بلائي نيز مطلب اي گرامي
ز خويش و از بلاي خويش آنگاه
خلاصي باشدت كلّي درين راه
كه افتاده شوي و پست گردي
نماني زنده تا كه هست گردي


(۲۰) حكايت ديوانۀ چوب سوار

۳۶ بازديد


يكي ديوانه چوبي بر نشسته
بتگ مي‌شد چو اسپي تنگ بسته
دهاني داشت همچون گل ز خنده
چو بلبل جوش در عالم فكنده
يكي پرسيد ازو كاي مردِ درگاه
چنين گرم ازچه مي‌تازي تودر راه
چنين گفت او كه در ميدانِ عالم
هوس دارم سواري كرد يك دم
كه چون دستم فرو بندند ناكام
نجنبد يك سر مويم بر اندام
اگر هستي درين ميدان تو بر كار
نصيب خويشتن مردانه بردار
چو از ماضي و مستقبل خبر نيست
بجز عمر تو نقدي ما حضر نيست
مده اين نقد را بر نسيه بر باد
كه بر نسيه كسي ننهاد بنياد
چو يك نقطه‌ست از عمر تو بر كار
هزاران چرخ زن بر وي چو پرگار
خوشي با نقدِ اين الوقت مي‌ساز
چو بيكاران به پيش و پس مشو باز
اگر تو پس روي و پيش آئي
بلاي روزگار خويش آئي


(۱۹) حكايت آن دزد كه گرفتار شد

۳۳ بازديد


مگر شد ناگهي دزدي گرفتار
ز گرد راه بردندش سوي دار
امان مي‌خواست از عجز و نيازي
كه ريزد آب و بگزارد نمازي
كه يا رب در چنين وقتي وجائي
كه مي‌بينم بهر موئي بلائي
ببين تاتيغِ قهرت بر سر دار
چه مي‌آرد برويم آخر كار
تو از قهرم چنين حيران گرفته
من از مهر تو ترك جان گرفته
چنينم من كه گفتم تو چناني
كنون جان مي‌دهم ديگر تو داني
چنين ده جان اگر جان مي‌دهي تو
وگرنه عمر تاوان مي‌دهي تو
اگر خونت زند از قهر او جوش
مكن هرگز بلطف او را فراموش
سبك رو چون گرانجاني زره نيست
بشادي زو كه غم رادستگه نيست
عروسي جهان ماتم نيرزد
كه صد شادي او يك غم نيرزد
چو خواهد كرد گردونت پياده
سواري را بكن ابرو گشاده


(۲۴) حكايت جوان نمك فروش كه بر اياز عاشق شد

۳۶ بازديد


جواني بود سرگردان هميشه
نمك بفروختن بوديش پيشه
بگرد شهر مي‌كردي تگ و تاز
بهر كوچه فرو مي‌دادي آواز
اياز دلستان را ديد يك روز
بسوخت از پاي تا فرقش در آن سوز
جهان در عشق وي بر وي سيه شد
وليكن بود روشن كان ز مه شد
جهان از مه سيه چون گردد آخر
كه تا دل زو بصد خون گردد آخر؟
شبانروزي دلي پر خون چو مستي
همه بر درگه سلطان نشستي
ميان خاكِ راه افتاده بودي
نمك در پيشِ خود بنهاده بودي
نبودي بي نمك در عشقِ آن ماه
ازان افتاده شور افتاد در راه
گهي آواز دردادي بخواري
گهي كردي چو آتش بيقراري
اياز سيم بر چون بر گذشتي
ز اشكش آبِ او از سرگذشتي
بيفتادي و عقل از وي برفتي
ز مدهوشيش جان از تن نهفتي
ز سوز عشق آن مبهوت گمراه
مگر محمود را كردند آگاه
زماني سر به پيش افكند محمود
گهي ناليد و گه مي‌سوخت چون عود
بدل با خويش گفت اين حدِّ او نيست
كه عشق و مال با شركت نكو نيست
بخواند القصّه او را پادشا زود
نمك بر سر درآمد آن گدا زود
زبان بگشاد محمود و بدو گفت
كه بپذير اي گدا از من نكو گفت
بترك عشقِ اين بت روي من گوي
و يا نه تركِ جان خويشتن گوي
جوابش داد عاشق گفت اي شاه
تو بر تختي و من استاده بر راه
ايازت را تو داري جاودانه
مرا زو نيست حاصل جز فسانه
ميان عزّ و ناز و پادشاهي
نشسته پيشِ تست آن را كه خواهي
چوآن بت را تو داري من چه جويم
چو او با تست من ترك كه گويم
مرا عشقست از وي جاودانه
كه دايم مي‌زند در جان زبانه
دمي گر عشقِ او بيشم نگردد
بجز قربان شدن كيشم نگردد
چو بكشد عشقِ او روزيم صد راه
نترسم هم اگر مي‌بكشدم شاه
كه عاشق هيچ برجاني نلرزد
كه در چشمش جوَي جاني نيرزد
شهش گفت اي ز سر تا پا همه ننگ
تو با من كي تواني بود هم سنگ
تو هرگز عشق نتواني نكو باخت
بچه سرمايه خواهي عشقِ او باخت
گدا گفتش كه اين سرمايه پيوست
ترا يك ذرّه نيست امّا مرا هست
تو چون پر آلتي از نوعِ شاهي
وليكن بي نمك چندان كه خواهي
چو من دارم نمك تا چند بازي
ز عشق بي نمك چندين چه نازي
تو مال و ملك و زرّ و زور داري
نمك بايد چو من گر شور داري
شهش گفتا كه حجّت گوي عاشق
ترا ديدم نهٔ در عشق لايق
گدا گفتش اگر من حجّت آرم
وگر عاشق شوم باكي ندارم
تو از ملكت همي بر سر نيائي
نپردازي بعشق از پادشائي
من از عشق اياز تو زماني
نپردازم به سوداي جهاني
من از وي مي‌نپردازم بدو كَون
تو با وي مي‌نپردازي ز صد لون
كنون تو عشقِ خويش و عشقِ من بين
تفاوت زين گدا و خويشتن بين
شهش گفت اي گداي زينهاري
كدامين جاي او را دوست داري
چنين گفت او كه من زهره ندارم
كه عشق آن صنم در خاطر آرم
ندارم جاي آن هرگز چه سازم
كه با يك جاي آن بت عشق بازم
كه گر يك موي او بينم زماني
شود هر موي من آتش فشاني
ندارم طاقت يك جاي او من
چه گردم گردِ سر تا پاي او من
شهش گفتا كه از سر تا بپايش
چو عاشق نيستي بر هيچ جايش
ز عشق او چرا پس بيقراري
بگو تا از كجاست اين دوستداري
چنين گفت او كه جانم پر خروشش
تو مي‌داني كه چيست از دُرِّ گوشش
چو آمد حلقهٔ گوشش پديدار
بجانم حلقهٔ گوشش خريدار
هواي عشقِ آن بت را نَيَم كس
كه عشق دُرِّ گوشِ او مرا بس
شهش گفت آنكه زين گوهر نشان يافت
ز بحر جسم يا از بحرِ جان يافت؟
گدا گفتش چنين دُرّ اي جهاندار
ز بحر عشق او آمد پديدار
چو بحر عشق را غوّاص گردي
بخلوت آن گهر را خاص گردي
شهش گفتا درين بحر اي جوانمرد
چگونه عزم غوّاصي توان كرد
گداگفتش كه تو با پيل و لشكر
ز مشرق تا بمغرب ملك و كشور
درين دريا نداني بود غوّاص
كه اين را مفردي بايد باخلاص
دو عالم را برافكنده بيك بار
فرو رفته بدين دريا نگونسار
نفس بگرفته دست از جان بشسته
گهر در قعرِ دريا باز جسته
تو بگشاده همه عالم پر و بال
نيابي بوي آن دُر در همه حال
شهش گفتا كه سلطان هيچ نشتافت
چنين دُرّي كه گفتي رايگان يافت
ببين اينك كه در گوش اياسست
كه آن حلقه بگوش حق شناسست
مرا بي آنكه بايد شد نگونسار
چنين دُرّي بدست آمد بيكبار
تو جان مي‌كَن كه اين دُر خاصهٔماست
مرا دُرّ و ترا گردابِ درياست
گدا گفتش كه بِه زين كن تفكّر
تو هرگز كي بدست آوردهٔ دُر
كه اين دُر آنِ تو آنگاه بودي
كه اندر گوشِ شاهنشاه بودي
چو در گوش تو نبوَد اي سرافراز
ترا با دُر چه كار، اين دَر مكن باز
اگر شاه جهان بودي وفا كوش
شهستي نه غلامش حلقه در گوش
خوش اندر رفته عاشق تا بعيّوق
فكنده حلقه اندر گوشِ معشوق
اگر عاشق توئي چندين مزن جوش
تو مي‌بايد كه باشي حلقه در گوش
چو تو در گوش آن حلقه نداري
مزن از عشق دم گر هوشياري
ز خجلت شاه گوئي غرقِ خون شد
فرود آمد ز تخت و اندرون شد
گدا را با نمك از پيش راندند
ندانم تا سخن بر خويش خواندند


(۲۳) حكايت مجنون

۳۶ بازديد


يكي پرسيد از مجنون كه چوني
كه بس بيچارهٔ و بس زبوني
چنين گفت او كه هستم من خري پير
بدن سوراخ از بار گلوگير
تنم گرچه نزار و ناتوانست
همه روزي همه بارش گرانست
وگر آسايشي را بعدِ صد غم
ز پشتش جامه برگيرند يك دم
هزاران خرمگس آيد گزنده
همه در ريشِ او نيش اوفكنده
كه گويم كاش اين بيچاره هرگز
نديدي از چنين آسايشي عز
اگر باشي تو كار افتادهٔ راه
چنين كارت بسي افتد باِكراه
چو كار افتادگي نبود بغايت
ترا بس خنده آيد زين حكايت
چو مشغولي بناز و كامراني
تو كار افتادگي را مي‌نداني
كسي بايد مرا افتاده در كار
بروزي ماتم خود كرده صد بار
بحق زنده شده وز خويش مرده
نه از پس ماندگان كز پيش مرده
تو تا عاشق نگردي نيك جانباز
نيابي سرِّ كار افتادگان باز
كسي كو در ميان ناز ماندست
ز جان بازانِ عاشق باز ماندست


(۲۲) حكايت سلطان محمود با مظلوم

۳۵ بازديد


مگر محمود مي‌شد بامدادي
كسي آمد وزو مي‌خواست دادي
فغان مي‌كرد و پيشش راه بگرفت
درآمد پس عنان شاه بگرفت
يكي پرسيد كان مظلومت اي شاه
فلان وقتت عنان بگرفت در راه
عنان نكشيدي آنگه باز هيچي
كنون پس اين عنان بهر چه پيچي
شهش گفتا كه بودم آن زمان مست
كه بگرفت او عنان من بيك دست
كنون هر موي اين مظلوم دستيست
كه از هر موي وي بر من شكستيست
چو چندين دست بينم در عنانم
اگر دستم دهد چون اسپ رانم؟
گرفتارم ميان اين همه دست
نمي‌دانم كه چون بيرون توان جَست
چو افتادن درين ره سودِ مردست
بيفتد هر كه اينجا اهل دردست
بلندي چون درين ره پست گيرند
عنان پادشه بي دست گيرند
كسي بايد بخون درگشته صد بار
كه تا گردد ز افتادن خبردار
كسي كاندر ميان ناز باشد
كجا برهاندش دَر باز باشد


جواب پدر

۳۴ بازديد


پدر گفتش چرا ملكت بكارست
كه گر دستت دهد ناپايدارست
چنين ملكي چنان بِه، هم تو داني،
كه در باقي كني چون هست فاني
وگر در ملك ظلمي كرده باشي
كه تا يك گِرده روزي خورده باشي
جهان چون حسرت آباديست جمله
كفي خاكست يا باديست جمله
مشو غِرّه بملك باد و خاكي
بجاني كرده پيوند هلاكي
كرا آن زندگي با برگ باشد
كه انجامش بزاري مرگ باشد
جهان پُر نوش داروي الهي
مكُش خود را بزهر پادشاهي
اگرچه روستم را دل بپژمرد
چه سود ازنوش دارو چون پسر مرد
طلب كن اي پسر ملكي دگر را
كه سر بايد بُريد آنجا پسر را
جهان را پادشاهاني كه بودند
كه سر در گنبد گردنده سودند
بملك اندر نبودي پشتشان گرم
مگر بر پشتي آن پارهٔ چرم
همه در زيرِ چرم آرام كرده
درفش كاويانش نام كرده
ز ملكي چون نمي‌گيري كناره
كه بر پايست از يك چرم پاره؟
چو شاهي از درفش لختِ چرمست
بغايت كفشگر زان پشت گرمست
مرا ملكي كه اصلش چرم باشد
بدان گر فخر آرم شرم باشد
چو سِرّ كارها معلوم گردد
بسا آهن كه در دم موم گردد
در آن موضع كه عقل آنجاست مدهوش
اگر كوهست گردد عِهنِ منفوش
چو ملك اين جهاني بس جَهانست
چو نيكو بنگري ملك آن جهانست
زهي آدم كه پيگ عشق دريافت
بيك گندم ز ملك خلد سر تافت
اگر خواهي كه يابي ملكِ جاويد
ترا قرصي ز عالم بس چو خورشيد


المقالة الخامس عشر

۳۵ بازديد


درآمد پنچمين فرزندِ هشيار
پدر راگفت كاي درياي اسرار
من آن انگشتري خواهم باخلاص
كه در ملكت سليمان گشت ازان خاص
پري و ديو در فرمانش آمد
بساط ملك شادروانش آمد
زنام آن نگينش شد نه از غير
رموز مور كشف و منطق طير
گر آن انگشتري در دستم آيد
فلك با اين بلندي پستم آيد


(۳) حكايت محمد غزالي با سلطان سنجر

۳۳ بازديد


بسنجر گفت غزّالي كه اي شاه
برون نيست از دو حالِ تو درين راه
اگر بيداري اينجا چون نشيني
كه تا برهم زني ديده، نه بيني
وگر تو خفتهٔ اين پادشائي
نه بيني هيچ تا ديده گشائي
بملكي چَند نازي چند خندي
كه تا چشمي گشائي و ببندي
ازو آثار در عالم نه بيني
كم از هيچي بوَد آن هم نه بيني
تو گر خود يزدجرد پادشائي
بكشته عاقبت در آسيائي
اگر آگه نهٔ زان آسيا تو
يكي بنگر بدين چرخ دو تا تو
چو افتادي بدين چرخ دو تا در
شوي آخر بپاي آسيا در
درين آتش چه عودي چه گيائي
بخسپد شب چه شاهي چه گدائي


(۲) حكايت شيخ و مرغ هماي

۳۴ بازديد


مگر مي‌رفت شيخي كارديده
بره در ديد طاقي بركشيده
همائي كرده از كج بر سر او
بگسترده ز هم بال و پر او
زبان بگشاد و گفت اي مرغ ناساز
تو بي شرمك بدينجا آمدي باز
بهر يك چند بگشائي پري تو
نشيني پس بقصر ديگري تو
نيايد از تو كس را سايه داري
كه نا پايندگي سرمايه داري
اگر پايندگي بودي جهان را
هويدائي نبودي عقل و جان را
همه دنيا سرابي مي‌نمايد
جهاني ملك خوابي مي‌نمايد
خرت در گِل ازان سخت اوفتادست
كه در تعبير خر بخت اوفتادست
چو خر باشد كسي را بخت اينجا
بلاشك كار باشد سخت اينجا
اگر غربال پندار خود از آب
برآري عالمي بيني همه خواب