(۱۳) حكايت سلطان محمود كه با ديوانه نشست

۳۴ بازديد


بر ديوانهٔ محمود بنشست
نهاد او چشم برهم، شاه بشكست
بدو گفت اين چرا كردي، چنين گفت
كه تا رويت نه بينم، شه برآشفت
بدو گفتا لقاي شاهِ عالم
نمي‌داري روا؟ گفت آنِ خود هم
چو خود بيني درين مذهب روا نيست
اگر غيري به بيني جز خطا نيست
شهش گفتا اولوالامر جهانم
بوَد بر تو همه حكمي روانم
بدو ديوانه گفتا هين بينديش
كه امر تو روان چون نيست بر خويش
نباشد بر دگر كس هم روانه
مرا مبشول چند آري بهانه
نمي‌آيد ترا زين خواجگي ننگ
كه گِرد آوردهٔ عمري دو مَن سنگ؟
كسي باشد بمعني مالك خويش
كه نه ناجي بود نه هالك خويش
نمي‌داني كه كوژي اي مرائي
چرا در راستي خود را نمائي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد